 نموده است ، تواند بود؟
در صورتيكه ما اگر در مقدم داشتن برادرانش براى جنگاورى بخوبى دقت نماييم ، متوجه مى شويم كه عباس عليه السلام چگونه در برابر سيدالشهدا عليه السلام - كه جگر گوشه رسول الله صلى الله عليه و آله و پاره دل زهراى بتول بود - بزرگمنشى و نهايت فداكارى خود را آشكار ساخت . زيرا واضح است كه هدف او از پيش فرستادگان برادران اين بوده است كه :
1. به درجه رفيع شهادت رسند و قمر بنى هاشم عليه السلام در مصيبت آنان بسيار محزون شده و صبر بسيار پيشه سازد و به اجر جزيل الهى نايل شود، و نيز خواهان انتقام و عذاب خداوند براى خون به ناحق ريخته آنان گردد.
و شاهد اين امر، سخن خود ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين است كه از عباس ‍ عليه السلام نقل مى كند كه به برادرش عبدالله گفت : به پيش تا اينكه كشته ببينم و صبر در اين مصيبت را به حساب خداوند بگذارم و نزد او ماءجور باشم ؛ پس او اولين كسى بود كه از ميان برادرانش كشته شد.
ابو حنفيه دينورى نيز در الاءخبار الطوال آورده است كه عباس به برادرانش گفت : جانم به فدايتان ! به پيش تازيد و از سرورتان حمايت كنيد، تا اينكه در پيشگاه وى به كام مرگ در اييد. پس آنان همگى به صحنه نبرد رفتند و كشته شدند.
و اگر ابوالفضل عليه السلام براى بهره ورى از ميراث آنان ، ايشان را به ميدان جنگ فرستاده بود، ديگر معنايى براى صبر بر مصيبت برادرش و انتظار پاداش الهى ، و نيز دليلى بر سخن جانم به فدايتان - آن هم جان شريف حضرتش - وجود نداشت .
2. نيز بدان علت برادرانش را براى جنگ بسيج نمود و پيش از خود به ميدان فرستاد، كه از فداكارى و ايثار آنان در راه دين و تحت لواى سيدالشهدا عليه السلام اطمينان حاصل نمايد. شاهد بر اين امر، سخن شيخ مفيد در ارشاد و ابن نما در مثيرالاءخوان است كه نقل مى كنند، عباس عليه السلام خطاب به برادرش گفت :
- به صحنه برو نبرد رويد تا اينكه نسبت به خدا و پيامبرش صلى الله عليه و آله خير خواهى نموده ايد، زيرا شما را فرزندانى نيست .
و قمر بنى هاشم عليه السلام با اين كلام ، بهيچوجه قصد فريب آنان را نداشت و تنها مى خواست مقدار ولايت و علاقه آنان به سرور مظلومان را به دست آورد و اين فرمان ، در حقيقت ، مهر و لطف بدانان و ارشادشان به امر خير و صلاح ، در برابر حق و برادرى آنان بر حضرتش مى باشد.
در اينجا مانع ديگرى از ارث برى ابوالفضل عليه السلام - حتى اگر معتقد به وفات ام البنين سلام الله عليه در آن هنگام شويم - وجود دارد، و آن اين است كه : در صورتيكه عباس عليه السلام هم شهيد مى شد، فرزندانش نمى توانستند از آن ميراث بهره اى ببرند؛ زيرا برادران و خواهران پدرى ابوالفضل عليه السلام (همچون عمر اطرف ، عبيدالله نهشيله ، حضرت سيدالشهدا، زينب كبرى ، ام كلثوم و رقيه و...) در قيد حيات بودند و با وجود آنان ارث تنها مختص عباس عليه السلام نمى شد، بگذريم كه تاريخ شهادت مى دهد ام البنين در آن هنگام زنده بود و بعد از ورود موكب خاندان عصمت به مدينه ، در مصيبت چهار پسر گرانقدرش به سوگ نشست و با ايشان مرثيه سرود.
البته به نظر مى رسد كه سخنان بى اساس طبرى و همقطاران وى ناشى از اين امر است كه آنان در كلام حضرت عباس عليه السلام كه فرمود: زيرا شما فرزندانى نداريد، هيچ تفكر و دقت نكرده و مقصود از آن را استفاده وى از ميراث برادران ! تصور نموده ، و با اين عدم تعمق و خود راءيى روى تاريخ را سياه كرده اند؛ در حاليكه مقصود قمر بنى هاشم عليه السلام آن بود كه شما فرزندانى نداريد كه نگران آنها باشيد و شما را از شهادت در راه خدا و رسيدن به سعادت جاودانه باز دارند.
ضمنا جناب شيخ عبد الحسين حلى در النقد النزيه (جلد 1، صفحه 99) احتمال داده كه اءرئكم يعنى از شما ارث برم ، با ارزء بكم يعنى به مصيبت شما دچار شوم ، در كتابت اشتباه شده باشد، و اين سخن بعيد نيست .
احتمال نزديكتر، سخن شيخ آقا بزرگ تهرانى ، مؤ لف مجموعه ارزشمند الذريعة الى تصانيف الشيعة است كه حدس مى زند اءرثكم با ارثيكم يعنى به سوگ و مرثيه شما بنشينم ، اشتباه شده باشد. كه در اين صورت ، مقصود ابوالفضل عليه السلام اولا ارشاد انان به راه حق ؛ ثانيا بسيج آن مجاهدان به جبهه نبرد با دشمنان ولايت ؛ و ثالثا به سوگ نشستن خويش در باره آنان - كه عملى محبوب خداوند است - مى تواند باشد.
چنانكه عباس بن ابى شبيب شاكرى نيز در روز عاشورا به شوذب ، هم پيمان خويش ، گفت : اى شوذب چه در دل دارى ؟
گفت : اينكه با تو در ركاب فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله بجنگم تا كشته شوم .
عباس گفت : من هم درباره تو همين گونه فكر مى كردم ، پس در مقابل ابا عبدالله به پيكار پرداز تا در مصيبت تو از خداوند اجر طلبم ، چنانكه در مصيبت ساير اصحاب حضرتش ‍ براى خودم اجر مى طلبم ، و اگر كسى نزديكتر از تو به من بود دوست داشتم در برابرم به خون خود در غلتد تا در مصيبتش به پاداش الهى نايل آيم ، زيرا امروز روزى است كه هر مقدار مى توانيم بايد اجر و پاداش به دست آوريم ، كه بعد از اين دنيا ديگر عملى در كار نبوده و صرفا بايد حساب پس دهيم . (218)
ز خون تشنگان طف (219) چو دامان افق تر شد
لب خشك از خيام آمد برون عباس نام آور
به آئين يداللهى ، به فر قدرت اللهى
محمد صدر، سرمد قدر، حيدر كر (220) جعفر فر (221)
خدا جو، مصطفى جو، والضحى (222) رو، لافتى بازو
حسن گيسو، حسين مو، حمزه نيرو، مرتضى مظهر
نبى خد (223) مرتضى يد (224) مجتبى قد، نينوا مرقد
فلك درگاه ، كيوان (225) دستگاه و كربلا منظر
حسين طينت ، سجاد فطرت ، فاطمى خصلت
على عالى اعلا پدر، ام البنين مادر
بگفتا اى گروه ناكسان بى خبر از حق
مگر ما را نمى دانيد از اولاد حيدر آل پيغمبر؟!
از اين آب روان سيراب يكسر وحش و طير اما
مگر از وحش و طير، اى ناكسان ، هستيم ما كمتر؟!
كفى ز آب روان پر كرد تا لب تر كند كآمد
به يادش از لب خشكيده فرزند پيغمبر
ز كف او ريخت آب و مشك را پر كرد از دريا
برون آمد لب خشك و دل غمگين و چشم ترفصل ششم : صعود به اوج قله شهامت 
امان نامه  
ابو حنيف و ديگران گويند: چون ابن زياد به پسر سعد نوشت كه در قتل حسين عليه السلام تعجيل كن مگر با يزيد بيعت كند و نامه را به شمر داد تا به كربلا ببرد، عبدالله بن ابى محل بن حزام بن خالد بن ربيعة بن عامر وحيدى از جاى برخاست و گفت : ايها الاءمير، على بن ابى طالب عمه مرا كه ام البنين است ترويج نمود واز او چهار پسر آورد و اين چهار پسر اكنون با حسين بن على عليه السلام هستند. از تو خواستارم كه نامه امانى براى ايشان بنويسى . ابن زياد قبول كرد و شمر هم ، كه از قبيله ام البنين سلام الله عليه بود، به پا خاست و مطلب را تاءكيد كرد. ابن زياد امان نامه اى نوشت و به عبدالله بن ابى محل داد و او نيز اين نامه را به آزاد كرده خود داد كه به كربلا برساند. چون نامه را تسليم قمر بنى هاشم عليه السلام كرد، آن حضرت فرمود: به خالوى ما بگو ما را نيازى به امان نامه نيست ، امان نامه خدا بهتر از امان نامه فرزند سميه است !
سيد نيز در لهوف مى فرمايد: شمر عقب خيمه ه