ا آمد و فرياد كرد اءبن بنو اختنا عباس و عبدالله و جعفر و عثمان ؟ كسى او را جواب نگفت . حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام بيرون آمد و فرمود: چه مى گويى ؟ شمر گفت : (226)
خواهر زادگان من ، شما در امانيد، بيهوده خود را به جهت يارى كردن برادرتان حسين عليه السلام به كشتن ندهيد و طاعت يزيد را از دست ندهيد. اين وقت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام با آواز بلند فرمود: لعنت خدا بر تو باد و بر امانى كه از براى ما آورده اى .
اى دشمن خدا آيا امر مى كنى ما را كه دست از برادر از جان عزيزتر و سيد و مولاى خود امام حسين عليه السلام فرزند فاطمه سلام الله عليه برداريم و داخل در اطاعت اولاد زنا و فرزندان لعينان باشيم يا بشويم ؟ و او غضب آلود به لشگر خود مراجعت كرد.
ز ماست دست بيعت سپهر بلند
نخواهد گرفتن ، دهان را بند
برادر كه از نزد رب جليل
پرستار مهد آمدش جبرئيل
غبار درش فر سيماى ماست
برادر مخوانش ، كه مولاى ماست
شيخ مفيد در ارشاد مى فرمايد: در عصر پنجشنبه نهم عمر سعد ندا كرد: اى لشگر خدا، سوار شويد؛ بشارت باد شما را به بهشت . آن درياى لشگر سوار شدند و به سوى خيمه هاى امام حسين عليه السلام هجوم آوردند. حضرت امام حسين عليه السلام در خيمه نشسته بود. حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام پيش آمد و عرض كرد: يا اءخى اءتاك القوم ، حضرت از جاى برخاست و فرمود: برادرم عباس ، سوار شو برو ببين چه مى خواهند.
حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام به فرموده امام حسسين عليه السلام عمل كرد و نزد برادر برگشت و پيغام لشگر را رسانيد كه مى گويند: يا بيعت ، يا جنگ ! حضرت امام حسين عليه السلام فرمود: برو از ايشان يك شب مهلت بگير و بگو كه ما مشغول نماز و مناجات و استغفار و تلاوت قرآن مى شويم . قمر بنى هاشم عليه السلام رفت و در خواست امام عليه السلام را اعلام كرد. به روايت سيد در لهوف ، دشمنان امام عليه السلام در قبول درخواست مزبور اختلاف پيدا كردند. عمرو بن حجاج بر آنها بانگ زد و گفت : به خدا قسم ، اگر مرد ترك ديلم چنين درخواستى مى كردند ما آن را در نمى كرديم ، و اينان آل محمد صلى الله عليه و آله هستند؛ سپس فرياد برداشتند كه ما شما را تا فردا مهلت مى دهيم ، اگر به بيعت با يزيد راضى شديد شما را به كوفه مى بريم ، و گر نه با شما جنگ كنيم . (227)
مصطفى و مرتضى گريان و زار  
آمد عباس مير صادقان
و آن علمدار سپاه عاشقان
از تف عشق عطش بريان شده
شاه دين بر حال او گريان شده
تف خورشيد و تف عشق و عطش
هر سه طاقت برده از آن ماه وش
چشم از جان جهانى دوخته
از برادر عاشقى آموخته
هر كه را باشد حسين استاد عشق
لاجرم داده بكلى داد عشق
مى زد، از عشق برادر، يك تنه
خويشتن از ميسره بر ميمنه
دشمنان از يمين و از يسار
مرتضى وار، او همى زد ذوالفقار
كافرى ناگه در آمد از قفا
دست راست او بكرد از تن جدا
گفت اى دست فتادى خوش بيفب
تيغ را بر دست ديگر داد و گفت
آمدم تا سر ببازم ، دست چيست ؟!
مست كز سيلى گريزد مست نيست !
خاصه مست باده عشق حسين عليه السلام
پاكباز كربلا، مير حنين
خود مكافات دو دست فرشيم
حق بروياند دم پر عرشيم
تا بدان پر، جعفر طيار وار
خوش بپرم در بهشتسان يار
اين بگفت و بى فسوس و بى دريغ
آمد آن دست دگر بگرفت تيغ
بركشيدى ذوالفقار تيز را
آشكارا كرد رستاخيز را
مصطفى با مرتضى مى گفت هين
بازوى عباس را اينك ببين
گفت حيدر با دو چشم تر به او
كه كدامين بازويش بينم بگو
بينم ان بازو كه تيغ انداخته ؟
يا خود آن بازو كه تيغ افراخته ؟
بازوى افتاده اش بينم نخست
الله الله ، يا كه بازوى درست ؟
مصطفى مرتضى گريان و زار
همچنان عباس گرم كار زار
كافر ديگر در آمد از قفا
كرد دست ديگرش از تن جدا
چون جدا كردند از نا مقبلى
هر دو دست دست پرورد على
گفت گر شد منقطع دست از تنم
دست جان بر دامن وصلش زنم
مى كنم ، بى دست ، من در خون شنا
در شنا نيست چون من آشنا
منت ايزد را كه اندر راه شاه
دست را دادم ، گرفتم دستگاه (228)
مؤ لف تذكرة الشهداء آورده است :
در شرافت نسب اين شاهزاده آزاده همين بس كه شير خدا را پسر، و دو گوشواره عرش ‍ خدا را برادر است . در كمال فضل و معرفتش همين بس كه ابوالفضلش كنيت است ، و اين ، نه تنها به جهت آن است كه نام يكى از فرزندانش فضل بوده است ، بلكه همچنين براى آن بوده كه داراى مراتب علم و فضل بوده است ...
و در سخاوتش همين برهان بس كه چشم از زن و فرزند پوشيد و اينقدر كوشيد تا شربت شهادت نوشيد. يعنى در راه و ارادت برادرش جان خود را كه از هر چيز عزيزتر است بذل نمود كه : كمال الجود بذل الموجود .
سر جانان ندارد هر كه او را خوف جان باشد
كه جان گر صحبت جانان بر آيد رايگان باشد.
مغيلان چيست تا حاجى عنان از كعبه برپيچد؟!
خسك ، در راه مشتاقان ، بساط پرنيان باشد!
نخواهم رفتن از دنيا مگر در پاى ديوارت
كه تا در وقت جان دادن سرم در آستان باشد
گر از راءى تو برگردم بخيل و ناجوانمردم
روان از من تمنا كن كه فرمانت روان باشد.
و بالاءخره ، در حيا و ادبش همين دليل كافيست كه هرگز برادر را برادر خطاب نكرد بلكه او را مولا و سيد مى خواند. (229)
ساقى كوثر، پدرت مرتضى است  
اى حرمت قبله حاجات ما
ياد تو تسبيح و مناجات ما
تاج شهيدان همه عالمى
دست على ماه بنى هاشمى
ماه كجا روى دل آراى تو
سرو كجا قامت رعناى تو
ماه و درخشنده تر از آفتاب
مشرق تو جان و تن بوتراب
همقدم قافله سالار عشق
ساقى عشاق و علمدار عشق
سرور و سالار سپاه حسين
داده سر و دست به راه حسين
عم امام و اخ و ابن امام
حضرت عباس عليه السلام
اى علم كفر نگون ساخته
پرچم اسلام بر افراخته
مكتب تو مكتب عشق و وفاست
درس الفباى تو صدق و صفاست
مكتب جانبازى و سر بازى است
بى سرى آنگاه سر افرازى است
شمع شده آب شده سوخته
روح ادب را ادب آموخته
آب فرات از ادب توست مات !
موج زند اشك به چشم فرات !
ياد حسين و لب عطشان او
و آن لب خشكيده طفلان او
تشنه برون آمدى از موج آب
اى جگر آب برايت كباب !
ساقى كوثر، پدرت مرتضى است
كار تو سقايى كرب و بلاست
مشك پر از آب حيات به دوش
طفل حقيقت ز كف آبنوش
درگه والاى تو در نشاتين
هست در رحمت و باب حسين
هر كه به دردى ، به غمى شد دچار
گويد اگر يكصد و سى و سه بار
اى علم افراخته در عالمين
اكشف يا كاشف كرب الحسين
از كرم و لطف جوابش دهى
تشنه اگر آمده آبش دهى
چون نهم ماه محرم رسيد
كار بدانجا كه نبايد كشيد
از عقب خيمه صدر جهان
شاه فلك جاه ملك پاسبان
شمر به آواز ترا زد صدا
گفت كجاييد بنو اختنا
تا برهانند ز هنگامه ات
داد نشان خط امان نامه ات
رنگ پريد از رخ زيباى تو
لرزه بيفتاد بر اعضاى تو
من به امان باشم و، جان جهان
از دم شمشير و سنان بى امان ؟!
دست تو نگرفت امان نامه را
تا كه شد از پيكر پاكت جدا
مزد تو شد دست شه لافتى
خط تو شد خط امان خدا
چهار امامى كه ترا ديده اند
دست علم گير تو بوسيده اند
طفل بدى ، مادر والا گهر
بردت تا ساحت قدس پدر
چشم خداوند چو دست تو ديد
بوسه زد و اشك ز چشمش چكيد
با لب آغشته به زهر جفا
بوسه به دست تو زده مجتبى
ديد چو در كرب و بلا شاه دين
دست تو افتاده به 