روى زمين
خم شد و بگذاشت سر ديده اش
بوسه بزد با لب خشكيده اش
حضرت سجاد هم آن دست پاك
بوسه زد و كرد نهان زير خاك
مطلع شعبان همايون اثر
بر ادب توست دليلى دگر
سوم اين ماه ، چون نور اميد
شعشعه صبح حسينى دميد
چارم اين مه كه پر از عطر بوست
نوبت ميلاد علمدار اوست
شد به هم اميخته از مشرقين
نور ابوالفضل و شعاع حسين
اى به فداى سر و جان و تنت
و ين ادب آمدن و رفتنت
وقت ولادت قدمى پشت سر
وقت شهادت قدمى پيشتر!
مدح تو اين بس كه شه ملك جان
شاه شهيدان و امام زمان
گفت به تو گوهر والا نژاد
جان برادر به فداى تو باد!
شه چو به قربان برادر رود
كيست (رياضى ) كه فدايت شود؟!
نگهبانى خيام حسينى عليه السلام  
معالى السبطين از دختر على بن ابى طالب عليه السلام ، حضرت زينب كبرى سلام الله عليه نقل مى كند كه گويد: شب عاشورا از خيمه خارج شدم تا به خيمه برادرم ، امام حسين عليه السلام بروم . او در خيمه تنها بود. ديدم مشغول مناجات با خداوندگار است و قرآن تلاوت مى كند. با خود فكر كردم در مثل چنين شبى سزاوار نيست برادرم در خيمه تنها بماند.
به دنبال اين فكر، به سوى خيمه هاى برادران و پسر عموهايم روان شدم تا انان را بابت اين عمل سرزنش كنم . نزديك خيمه برادرم ، حضرت عباس عليه السلام ، كه رسيدم ، صداى همهمه و فريادى به گوشم رسيد. پشت خيمه گوش فرا دادم ، ديدم پسر عموها و برادران و برادرزاده هايم گرد هم حلقه زده اند و حضرت عباس عليه السلام نيز در وسط آنان قرار دارد.
وى مانند شير نيم خيز بر روى دو پا نشسته و شروع به سخن نموده است . نخست خطبه اى ايراد فرمود كه مانندش را جز برادرم امام حسين عليه السلام نشنيده بودم . پس از حمد و ثناى خداوند و درود بر پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله برادر زاده ها و عموزاده ها و برادران خويش را مخاطب قرار داده و فرمود: فردا چه خواهيد كرد؟ آنها گفتند: اختيار ما با توست و ما گوش به فرمان توييم . فرمود: بدانيد كه اصحاب برادرم نسبت به ما بيگانه و غريبه بوده و بار سنگين مرد هميشه بر دوش اهل خود وى قرار دارد.
فردا شما بايد در شهادت پيشقدم شويد و نگذاريد آنان بر شما در نبرد سبقت بگيرند؛ مبادا مردم بگويند: بنى هاشم ياران خود را پيش افكنده و مرگ را با ضرب شمشير ديگران ، از خود دفع مى كردند. زينب سلام الله عليه مى گويد: چون سخن برادرم عباس ‍ عليه السلام به اينجا رسيد، بنى هاشم شمشيرهاى خود را از نيام كشيده و فرياد زدند: البته كه چنين خواهيم كرد، و ما در فرمان تو خواهيم بود.
حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام با جلال و شهامت خاصى ، آن شب به پاسدارى و نگهبانى خيام حسينى عليه السلام مشغول بود و تا صبح لحظه اى به خواب نرفت و دشمن از ترس برق شمشير حضرت ابوالفضل عليه السلام نه تنها قدرت شبيخون و حمله به آنان را نيافت بلكه به خواب نيز نرفت . آرى ، هر چند دريايى از لشگر در اردوى خصم گرد آمده بود، ولى عباس بن على عليه السلام هم شير بيشه شجاعت و دست پرورده على مرتضى عليه السلام بود و در ان شب كه ياران امام حسين عليه السلام و بنى هاشم به مناجات با قاضى الحاجات پرداخته و مشغول تلاوت قرآن و ركوع و سجود بودند، عباس ‍ بن على عليه السلام سوار بر اسب با شمشير آخته به حفاظت از آنان مشغول بود، در نتيجه كودكان و زنان حرم پيغمبر صلى الله عليه و آله با خاطرى آسوده به خواب رفتند. (230)
ملاقات زهير بن قين با قمر بنى هاشم عليه السلام  
حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام روز عاشورا سوار بر اسب اطراف خيام مى گشت و نگهبانى مى كرد و مراقب بود تا دشمن جلو نيايد.
در اين هنگام زهيرر بن قين ، يكى از ياران با وفاى امام حسين عليه السلام ، نزد ابوالفضل العباس عليه السلام آمد و عرض كرد: در اين وقت آمده ام تا تو را به ياد سخن پدرت ، على عليه السلام ، بيندازم . حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كه مى ديد خيام اهل بيت عليه السلام در خطر تهديد دشمن است از اسب پياده نشد و فرمود: مجال سخن نيست ، ولى چون نام پدرم را بردى ، نمى توانم از گفتارش بگذرم ، بگو كه من سواره مى شنوم .
زهير گفت : پدرت هنگامى كه مى خواست با مادرت ام البنين سلام الله عليه ازدواج كند، به برادرش عقيل فرمود: زن شجاعى از خاندان شجاع برايم پيدا كن ، زيرا مى خواهم فرزند شجاعى از او دنيا بيايد و حامى ايثارگرى فداكار براى برادرش امام حسين عليه السلام باشد.
بنابراين ، اى عباس ، پدرت ترا براى چنين روزى (عاشورا) خواسته است ، مبادا كوتاهى كنى ! غيرت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام با شنيدن اين سخن به جوش آمد و چنان پا در ركاب زد كه تسمه ركاب قطع گرديد و فرمود: اى زهير! آيا با اين گفتار مى خواهى به من جراءت بدهى ؟! سوگند به خدا، هرگز دست از برادرم برنداشته و در حمايت از حريم كوتاهى نخواهم نمود: والله لاءريتك شيئا ما راءيته قط به خدا قسم فداكارى خود را به گونه اى ابراز كنم وبه نشان دهم كه هرگز نظيرش را نديده باشى .
آنگاه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به طرف دشمن حمله كرد، چندانكه گويى شمشيرش ، آتشى است كه در نيزار افتاده است ، تا اينكه صد نفر از قهرمانان دشمن را كشت . از جمله ، بامارد بن صديف تغلبى ، قهرمان بى بديل دشمن ، جنگى تن به تن كرده و نيزه بلند مارد را از دست او دراورد و نيزه را تكان سختى داد و فرياد زد: اى مارد، از درگاه خدا اميد دارم كه با نيزه خودت ، تو را به جهنم واصل كنم .
آنگاه ان نيزه را در كمر اسب مارد فرو برد، اسب مضطرب شد و مارد خود را به زمين انداخت . سپس با اينكه جمعى از دشمن به كمك مارد آمدند، عباس عليه السلام همان دم نيزه را بر گلوى مارد فرو آورد و در نتيجه ، گوش تا گوش او بريده شد و به هلاكت رسيد، و در اين درگيرى شديد جمعى ديگر نيز به دست حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كشته شدند. (داستان رزم آن حضرت با مارد را، قبلا در بخش قبل ، فصل (جلوه هايى از درياى فضيلت قمر بنى هاشم عليه السلام ، به تفصيل آورديم ). حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام به سوى دشمن شتافت ، انها را موعظه كرد و از عاقبت بد ترسانيد، ولى نصايح آن حضرت در آن كوردلان اثر نكرد.
احتجاج ابوالفضل عليه السلام با آن قوم ستمگر
كوفيان را پس به آواز جلى
بس نصيحت كرد عباس على
كاين حسين - اى قوم - مرات خداست
در حقيقت جنگ با حق كى رواست ؟!
يك زمانم گوش بر حجت كنيد
ز انبيا و قومشان عبرت كنيد
گر شما را رهنما قرآن بود
فرض حق ، اكرام بر مهمان بود
خاصه مهمانى كه دوالقربى است او
بر تمام ما سوا مولاست او
جنگ با مولاى عالم از چه رو؟!
مى نشايد با خدا شد جنگجو
توبه سوى وى كنيد از كار خويش
معذرت خواهيد از رفتار خويش
مظهر حق ، عفو حق را آيت است
خاصه اين مظهر كه بهر رحمت است
گرچه بستيد آب را بر روى او
تاختيد از چهار سو بر سوى او
غرق خون كرديد از پير و جوان
ياورانش را ز كين اى دشمنان
با همه اين كفر و جهل و خيرگى
وين همه طغيان و ظلم و تيرگى
من به عفو او شما را ضامنم
زانكه باب رحمت و عفوش منم
من همى گفتم به آواز بلند
بر شما از راه لطف اين وعظ