ر علقمه مى گويد و در كنار اين نهر هم ، چنانكه در ذيل خواهيم خواند، درخت سدر بوده ، لذا اين نهر را علقمه گفته اند، يعنى آن نهرى كه درخت سدر در كنار (يا در نزديكى ) آن غرس شده بوده است .
روايتى كه مى گويد در نزديكى قبر امام حسين عليه اسلام (كه تا قبر حضرت عباس عليه اسلام چندان فاصله اى ندارد) درخت سدى وجود داشته است بدين شرح است : (234) شيخ طوسى در كتاب امالى با ذكر داويان حديث از يحيى بن مغيره رازى نق مى كند كه گفت : نزد جرير بن عبدالحميد بودم كه شخصى از اهل عراق بر او وارد گشت . جرير بن عبدالله از آن شخص راجع به اوضاع عراق جويا شد، وى در جوابش گفت : من از عراق خارج نشدم مگر اينكه هارون الرشيد دستور داد تا قبر مقدس امام حسين عليه اسلام را شخم و شيار كردند و امر كرد تا آن درخت سدرى كه در آنجا بود قطع نمودند.
جرير بن عبدالله پس از شنيدن اين موضوع دستهاى خود را بلند كرد و گفت : الله اكبر! و افزود:
در اين باره ، يعنى در باب قطع كردن درخت سدر، حديثى از پيامبر اعظم اسلام صل الله عليه و اله وسلم به ما رسيده كه سه مرتبه فرموده : لعن الله قاطع السدره !. يعنى خدا لعنت كند كسى را كه اين درخت سدر را قطع كرده است تا مرقد مقدس حضرت امام حسين عليه السلام را تغيير دهد و مردم اثرى از آثار اين قبر شريف را به دست نياورند و در نتيجه به زيارت آن بزرگوار نروند.
قمر بنى هاشم حضرت عباس عليه السلام در ميدان  
در رياض المصائب و مهيج الاءحزان و غير آن روايت كرده اند: فلما اءجاز الحين عليه السلام اءخاه العباس للبراز برز كالجبل العظيم و قلبه كالطود الجسيم لاءنه كان فارسا هماما و بطلا و ضرغاما و كان جسورا على الطعن و الضرب فى ميدان الكفاح و الحرب
به روايت اكسير العبادات : حضرت ابوالفضل عليه السلام ، هنگام وداع با برادر، رو به آسمان نمود و عرض كرد: خدايا، مى خواهم به وعده ام (آبرسانى به خيام حرم ) وفا كنم و اين مشك را براى اين كودكان تشنه كام ، پر از آب نمايم .
سپس پيشانى امام حسين عليه السلام را بوسيد و به سوى فرات حركت كرد. چهار هزار يا ده هزار نفر نگهبان آب فرات بودند، به آنها حمله كرد و پس از كشتن هشتاد نفر از آنها خود را به آب رسانيد.
دشمنان شش بار به او حمله كردند تا نگذارند او خود را به آب برساند، ولى آن حضرت ضرباتى سنگين بر آنها وارد ساخت و خود را به آب رسانيد. وارد آب كه شد، كفى از آب برداشت و كنار دهان اسبش برد تا بياشامد كه به ياد لب تشنه برادرش امام حسين عليه السلام ، افتاد. آب را از كف ريخت و مشك را پر آب ساخت .
به ياد وصيت پدر  
بعضى نقل كرده اند: حضرت على بن ابى طالب عليه السلام در شب 21 رمضان سال چهلم هجرى (شب شهادت خويش ) ابوالفضل العباس عليه السلام را در اغوش گرفت و به سينه چسبانيد و فرمود: پسرم بزودى در روز قيامت به وسيله تو چشمم روشن مى گردد. آنگاه افزود:
ولدى ، اذا كان يوم عاشوراء و دخلت المشرعة ، اياك تشرب الماء و اءخوك الحسين عطشان ، پسرم هنگامى كه روز عاشورا فرا رسيد وبر شريعه آب وارد شدى ، مبادا آب بياشامى در حاليكه برادرت تشنه است . (235)
آرى ، عباس مشك را پر از آب كرد، ولى خود آب نياشاميد و خطاب به نفس خود گفت :
يا نفس ، من بعد الحسين هونى !
و بعده لا كنت اءن تكونى !
هذا الحسين وارد المنون
و تشربين بارد المعين ؟!
هيهات ! ما هذا فعال دينى
و لا فعال صادق اليقين
يعنى اى نفس ، بعد از حسين زندگى تو ارزشى ندارد و تو نبايد بعد از او باقى بمانى . حسين لب تشنه است و در خطر مرگ قرار دارد و انگاه تو مى خواهى آب گوارا و خنك بياشامى ؟! سوگند به خدا كه دين من اجازه چنين كارى را نمى دهد
و به نقل بعضى ، فرمود: سوگند به خدا لب به آب نمى زنم ، در حاليكه آقايم حسين عليه السلام تشنه باشد: والله لا اءذوق الماء و سيدى الحسين عطشانا عقل سوداگر مى گويد: آب بياشام تا نيرو بگيرى و بتوانى خوب بجنگى ، ولى عشق و وفا و صفا مى گويد: برادرت و نور ديدگان برادرت تشنه اند، چگونه تو آب بنوشى و آنها تشنه باشند. (236)
آمد به يادش از لب خشك برادرش
شد غيرت فرات دو چشم ز خون ترش
گفتا نخورده آب گلستان حيدرى
دارى تو ميل آب ؟ كجا شد برادرى ؟!
تشنه است آن نو گل باغ فتوت است
لب تر مكن ز آب كه دور از مروت است
پر كرد مشك و پس كفى از آب بر گرفت
مى خواست تا كه نوشد از آن آب خوشگوار
آمد به يادش از جگر تشنه حسين عليه السلام
چون اشك خويش ريخت ز كف آب خوشگوار
شد با لبان تشنه ز آب روان بيرون
دل پر ز جوش و مشك به دوش آن بزرگوار
كردند جمله حمله بر آن شبل مرتضى
يك شير در ميانه گرگان بى شمار!
يك تن كسى نديده چندين هزار تير
يك گل كسى نديده چندين هزار خار!
مشك را پر از آب ساخت و بر دوش راست افكند و از گودال شريعه بالا آمد. زمانى كه قمر بنى هاشم عليه السلام مشك را پر كرد و بر اسب سوار شد، آن درياى لشگر هجوم آوردند و چون سدى آهنين راه را بر او بستند و آن سلاله طيبين را هدف تير قرار دادند. چهار هزار تير انداز آنچنان بدن قمر بنى هاشم عليه السلام را آماج تير قرار دادند كه زره بر تن وى همچون پوست خارپشت مى نمود.
شير در ميان روبهان !  
اما با وصف اين كه نيروهاى دشمن دايره وار او را در ميان گرفته بودند، اصلا از كثرت اعدا نينديشيد و حيدر وار بر آن گرگان آدمخوار حمله برد. همى سر و دست مى پرانيد و گردان و يلان را به خاك هلاك مى غلتانيد، كه ناگاه نوفل بن ازرق يزيد بن ورقاء جهنى از پشت نخلى بتاخت و به معاونت حكلم بن طفيل سنبسى دست راست آن حضرت را از تن جدا كرد. قرة العين على مرتضى عليه السلام جلدى كرد و مشك را به دوش چپ افكند و تيغ را به دست چپ گرفت و دشمن را همى دفع نمود و مى زد و مى كشت و مى انداخت و اين شعر را مى خواند:
والله ان قطعتم يمينى
انى احامى اءبدا عن دينى
و عن امام صادق اليقين
نجل النبى الطاهر الاءمين
بنى صدق جائنان بالدين
مصدقا بالواحد الاءمين
چو دست راست جداشد ز پيكر عباس
گريست عرش به حال برادر عباس
شكست پشت رسول از شكسته بازويش و
خميد قد على چون هلال ابرويش
جهان به ديده مظلوم كربلا شب شد
سپهر گفت اسيرى نصيب زينب شد
حكيم بن طفيل ديگر باره از پشت نخله بيرون آمد دست چپ آن زاده شير خدا را از پايان ساعد قطع كرد. قمر بنى هاشم عليه السلام مشك را به دندان گرفت و پياپى ركاب مى زد كه شايد خود را به خيمه گاه امام حسين عليه السلام برساند و اين اطفال خردسال را از زحمت تشنگى برهاند. در اين وقت نيز با نفس خود مى گفت :
يا نفس لا تخشى من الكفار
و اءبشرى برحمة الجبار
مع البنى سيد المختار
مع جملة السادات و الاءطهار
قد قطعوا ببغيهم يسارى
فاءصلهم يا رب حر النار
يعنى : اى نفس ، از هجوم و حمله كفار ترس و واهمه به خود راه مده و شاد و خرسند باش ‍ به ملاقات رحمت خداوند جبار در جوار پيغمبر بزرگوار سيد ابرار احمد مختار. اين گروه اشرار دست چپ مرا بريدند؛ پس اى پروردگار من ، ايشان را به آتش شرربار دوزخ افكن !
پس ملعونى از آن كافران اشرار، عمودى آهنين بر فرق مبارك آن بزرگوار زد كه به درجه شهادت رسيد.
چون ام