ام حسين عليه السلام برادر شهيد و وفادار خود را در كنار نهر فرات كشته و به خون آغشته ديد، اشك حسرت بر رخسار مبارك جارى ساخت .
گويى در لحظات جانسوز، زبان دلش مترنم به اين ابيات بود:
الا اى پيك معراج سعادت
هماى رفرف اوج سعادت
كنون كز دست من افتاده شمشير
ز هر سو بسته بر من راه تدبير
شتابى كن كه وقت همت توست
گذشت از من ، زمان خدمت توست
خلاصم كن از اين انبوه لشگر
رسانم از وفا نزد برادر
سكينه منتظر از بهر آب است
ز سوز تشنگى بى صبر و تاب است
تا زمانى كه مشك سالم بود، قمر بنى هاشم عليه السلام با ركاب همى اسب را مى راند، بدان اميد كه از انبوه لشگر بيرون آيد. تا اينكه ناگاه تيرى بر مشك آمد و آب آن بر روى زمين ريخت ، و پيكان ديگرى بر سينه مباركش وارد شد؛ و نيز ملعونى از قبيله بنى دارم عمودى بر فرق قمر بنى هاشم عليه السلام فرود آورد و آن حضرت از روى اسب بر روى زمين افتاد، در اينجا بود كه ناله اش بلند شد: يا اءخاه اءدرك اءخاك . امام حسين عليه السلام چون شهاب ثاقب بر سر او حاضر شد در آنجا، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را در كنار فرات تشنه و در خون آغشته و هر دو دست قطع شده بديد. آن بدن پاره پاره را همى نظاره مى كرد و با اواز بلند مى گريست و مى فرمود: الان انكسر ظهرى و قلت حيلتى و شمت بى عدوى .
و باءن الاءنكسار فى جبينه
فانكدب الجبال من حنينه
كافل اءهله و ساقى صبيته
و حامل اللواء بعالى همته
و كيف لا و هو جمال بهجته
و فى محياه سرور مهجته
امام حسين عليه السلام بر بالين برادر  
اى كشته راه داور من
اى پشت و پناه لشگر من
اى نور دو ديده تر من
عباس جوان ، برادر من
برخيز كه من غريب و زارم
بى مونس و يار غمگسارم
برخيز گذر به خيمه ها كن
غمخوارى آل مصطفى كن
بر وعده خويشتن وفا كن
عباس جوان ، برادر من
ديدى كه فلك به ما چه ها كرد؟
ما را به غم تو مبتلى كرد
كى دست ترا ز تن جدا كرد
عباس جوان برادر من
گفتم كه در اين جهان فانى
شايد كه تو بعد من بمانى
زينب به سوى وطن رسانى
عباس جوان ، برادر من
در دمعة الساكبة گويد: حضرت سيدالشهدا عليه السلام از كثرت جراحات وارده بر بدن قمر بنى هاشم عليه السلام ممكن نشد آن بدن را از جاى خود حركت بدهد، لذا بدن را به حال خود گذارد و با چشم اشكبار و دل داغدار به سوى خيمه مراجعت نمود. سكينه سلام الله عليه پيش آمد و از حال عمو پرسيد. حضرت ناله اش بلند شد(237) و فرمود: اكنون پشت من شكست و رشته تدبير و چاره ام از هم پاشيد و دشمن ديگر بر من چيره شد و بر من شماتت كرد و اين اشعار را قرائت كرد:
تعديتم يا شر قوم ببغيكم
و خالفتم دين النبى محمد
اءما كان خير الرسل اءوصاكم بنا
اءما نحن من نسل النبى المسدد
اءما كانت الزهراء امى دونكم
اءما كان من خير البرية احمد
لعنتم و اءخريتم بما قد جنيتم
فسوت تلاقوا حر نار توقد(238)
يعنى اى بدترين مردم ، به جهت طغيان خود، به ما ظلم و ستم نموديد و با آيين رسول اكرم صلى الله عليه و آله مخالفت كرديد. مگر بهترين رسول خداوند عالميان ما را به شما سفارش نكرده و لزوم دوستى و يارى ما را به شما توصيه ننموده است ؟ مگر ما از نسل پيغمبر ارجمند مؤ يد و مسدد شما نيستيم ؟ مگر نمى دانيد كه فاطمه الزهرا عليه السلام مادر من است ، نه مادر شما؟ مگر احمد مختار بهترين اهل روزگار نبود؟ با يان كارها، از رحمت خداى متعال دور شده و خوار و زيانكار شديد، و زود باشد كه گرفتار حرارت آتش بر افروخته جهنم خواهيد گشت .
فخر الذاكرين ملا رضا رشتى ، متخلص به محزون ، گويد:
رسانيد خود را چو شهباز حق
به بالين وى ديد نيمى رمق
تنى ديد مانند جان در برش
مشك ، پريشان ، چو مغز سرش
برادر چه كردى لواى مرا؟!
بده گوش جانا نواى مرا
دگر از غمت طاقتم طاق شد
گلم رفت و گلشن پر از زاغ شد
تو سقا و، لب تشنه گشتى شهيد!
اميد بدى ؛ گشته ام نا اميد
مرا بى جمال تو عالم سياه
شده منخسف اى مرا مهر و ماه
كه بنوده دست تو از تن جدا؟
نبودش مگر خوف روز جزا؟!
وله ايضا
رسيد ناله در حرم به گوش شاه محترم
اخى بيا تو در برم نگر به حال مضطرم
شنيد آن امير حى به يك قدم نمود طى
بگفت آمدم ز پى فداى قامتت شوم
ز دل كشيد ناله اى به رخ فشاند هاله اى
ز اشك همچو لاله اى ، نمود سرخ دشت و يم
تمام بلبلان من تهى ز گلستان من
نه قاسم جوان من نه اكبر و نه جعفرم
تو هم شدى بخون طپان غمت مرا به دل نهان
زجاى خيز يك زمان به دست گير اين علم
سكينه در خيال تو مرا غم وصال تو
چگونه بى جمال تو به خيمه روى آورم
و له ايضا، در همين معنى و به همين وزن :
چوشد به خاك و خون طپان جمال ماه هاشمى
رسيد باز بر غم شه شهيد ماتمى
گرفت دست بر كمر كشيد ناله از جگر
اخى ز داغ تو مرا سياه گشته عالمى
تويى غرق بحر خون شدم غريب من كنون
دگر مرا نه مونس و نه غمگسار و همدمى
ببين تمام كودكان به خيمه العطش كنان بجز جوان پر ز تب (239)نبد به خيمه محرمى .
ايضا گويد:
شه لب تشنه چو اندر بر سقا آمد
ديد جانش به لب ، اندر لب دريا آمد
ديد بى دستى او؛ كرد چنان آه و فغان
كه مشوش به جنان نخله طوبى آمد
تنگ بگرفت قد سرو علمدارش را
كه تزلزل به طف عرصه غبر آمد
كرد از قامت او شور قيامت بر پا
كاندر آن دشت بلا، محشر كبرى آمد
ديد چون روى منيرش شده از خون گلگون
روز اندر نظرش چون شب يلدا آمد
مغز سر كوفته و دست جدا از بدنش
و اخا گفت دلش سير ز دنيا آمد
گفت : اى جان برادر كمرم بين شده خم
چه جراحت كه به اين قامت رعنا آمد
رو كنم بى تو چه سان جانب اين خيل زنان
خواهرت بهر اسيريش مهيا آمد
استاد الشعرا اختر طوسى گويد:
عباس ، شبل شير خداوند، كآفتاب
هر صبح بوسه اش به در آستان دهد
در ياى جود و بذل ، ابوالفضل ، كش رواق
خجلت ز فر خويش به قصر جنان دهد
چرخ جلال ماه بنى هاشم ، آن كو نور
از راى و رو به مهر و مه آسمان دهد
باب الحوائج است و، هر آن كو ز باب او
هر حاجتى كه كرد تمنا، همان دهد
اندر ره برادر خود غير او كسى
نشنيده ام كه تن به بلا در جهان دهد
سوى فرات آيد و شرم آيدش كز آب
تسكين تشنگى زبان در دهان دهد
دستش جدا شود ز تن ناتوان و باز
پهلو به رمح و پشت به گرز گران دهد
سقا كسى نديده بجز وى كه در جهان
جان ، تشنه كام ، در لب آب روان دهدفصل هفتم : مصيبت بزرگ 
بر ارباب بصيرت پوشيده نيست كه اگر كسى اندكى در چگونگى به ميدان رفتن و شهادت اين مظلوم روى نداده است ، و در اين باب همين بس ، كه پشت امام حسين عليه السلام ، كه خود ركن عظيم اسلام بود، از اين مصيبت شكست و چاره آن مظلوم ، كه پناه بيچارگان بود، از اين مصيبت شكست چاره آن خدا صلى الله عليه و آله و على مرتضى عليه السلام در اين واقعه حاضر مى بودند گريه نمى كردند؛ چنانكه امام حسين عليه السلام گريه كرد؟!
مگر نشنيده اى كه چون در جنگ مؤ ته ، دو دست جعفر بن ابى طالب عليه السلام را بريدند و او را شهيد كردند و خبر شهادت در مدينه به پيغمبر خداصلى الله عليه و آله رسيد، يا اينكه خودش به قدرت الهى خبر دار شد، اشك از چشمهاى حضرت جارى شد و فرمود: على مثل جعفر فليبك الباكية يعنى : بر مثل جعفر عليه السلام بايد چشمها بگريند. نيز حضرت ف