دل از عيسى گردون نشين
دامنش از لخت جگر لاله زار
خون دل و ديده روان ز آستين
مرغ دلش زار چه مرغ هزار
داده ز كف چار جوان گزين
اءربعه مثل نسور الربى
سدره نشين از غمشان آتشين
كعبه توحيد از آن چهار تن
يافت ز هر ناحيه ركنى ركين
قائمه عرش از ايشان بپاى
قاعده عدل از آنها متين
نغمه داودى بانوى دهر
كرده بسى آب دل آهنين
زهره ز ساز غم او نوحه گر
مويه كنان ، موى كنان حور عين
ياد ابوالفضل كه سر حلقه بود
بود در آن حلقه ماتم نگين
اشكفشان ، سوخته جان ، همچو شمع
باغم آن شاهد زيبا قرين
ناله فرياد جهانسوز او
لرزه در افكنده به عرش برين
كاى قد و بالاى دلاراى تو
در چمن ناز بسى نازنين
غره غراى تو الله نور
نقش نخستين كتاب مبين
طره زيباى تو سر قدم
غيب مصون در خم او چين چين
همت والاى تو بيرون زوهم
خلوت ادناى تو در صدر زين
رفتى و از گلشن ياسين برفت
نو گلى از شاخ گل ياسمين
رفتى و رفت از افق معدلت
يك فلكى مهر رخ و مه جبين
كعبه فرو ريخت چه آسيب ديد
ركن يمانى ز شمال و يمين
زمزم اگر خون بفشاند رواست
از غم آن قبله اهل يقين
ريخت چه بال و پر از آن شاهباز
سوخت ز غم شهپر روح الاءمين
آه از آن سينه سينا مثال
داد ز بيدارى پيكان كين
طور تجلاى الهى شكافت
سر انا الله به خون شد دفين
تير كمانخانه بيداد زد
ديده حق بين ترا از كمين
عقل زرين تاب تحمل نداشت
آنچه تو ديدى ز عمود و زين
عاقبت از مشرق زين شد نگون
مهر جهانتاب به روى زمين
خرمن عمرم همه بر باد شد
ميوه دل طعمه هر خوشه چين
صبح من و شام غريبان سياه
روز من امروز چه روز پسين
چار جوان بود مرا دلفروز
واليوم اءصبحت و لا من بنين
لا خير فى الحياة من بعدهم
فكلهم اءمسى صريعا طعين
خون بشو اى دل كه جگر گوشگان
قد واصلوا الموت بقطع الوتين
نام جوان ، مادر گيتى مبر
تذكرينى بليوث العرين
چون كه دگر نيست جوانى مرا
لا تدعونى و يك ام البنين
(مفتقر) (243) از ناله بانوى دهر
عالميان تا به قيامت غمين
نوحه سينه زنى
من زاده على مرتضايم
من شاهباز ملك لافتايم
فضل و شرف ، همين بس از برايم
كه خادمم به درگه حسينى
و الله اءن قطعتموا ايمينى
انى احامى اءبدا عن دينى
خدمتگزار زاده بتولم
من باغبان گلشن رسولم
ز افسردگى گلشنش ملولم
دارم دل شكسته و غمينى
والله ان قطعتوا يمينى ...
سقاى تشنگان بى پناهم
دشمن اگر چه گشته خار راهم
من ، يك تنه ، حريف اين سپاهم
انى احامى اءبدا عن دينى
والله ان قطعتموا يمينى ...
استاده ام كنار آب لغزان
پايم بر آب و قلب من فروزان
در آب و آتشم چو شمع سوزان
سوزم ز خاطرات آتشينى
والله ان قطعتموا يمينى ...
يا رب مدد كن اين فرس برانم
وين آب را به خيمه گه رسانم
ديگر چه غم ، كه بعد از آن نمانم
جانم فداى عشق نازنينى
ولله ان قطعتموا يمينى ...
تنها ميان تير دشمنانم
اى كاش نيزه ها خورد به جانم
در پيش كودكان خجل بمانم
اى تير اگر به مشك من نشينى
ولله ان قطعتموا يمينى
سقاى تشنگان كربلايم
اگر چه شد بريده دستهايم
با مركبم كنار خيمه آيم
تا حال زار من اخا ببينى
ولله ان قطعتموا يمينى ...
در خاك و خون دلم از اين غمين است
كه از عطش لب تو آتشين است
دستم جدا افتاده بر زمين است
در فرق من عمود آهنينى
ولله ان قطعتموا يمينى ... (244)
بر سر نعشش رسيد سرش به دامن گرفت  
به عرصه كربلا كفر چو طغيان گرفت
ظلم جهانگير گشت نقطه ايمان گرفت
گلبن گلزار دين خزان شد از باد كين
خار ستم سر به سر دامن بستان گرفت
بلبل دستانسرا رو به هزيمت نهاد
زاغ سيه روزگاه طرف گلستان گرفت
فغان لب تشنگان گذشت از كهكشان
حضرت عباس را سكينه دامن گرفت
گفت تو سقاى آب ما همه در پيچ قاب !
نتوان يك جرعه آب ز بهر طفلان گرفت ؟!
عباس با حال زار كشيدش اندر كنار
غبار غم از رخ آن گل پژمان گرفت
وعده آب روان داد به آن خسته جان
اذن كه تا آرد آب از شه عطشان گرفت
گفت كه اى نور عين نو گل باغ حسين
به نرخ گيرم آب اگر كه بتوان گرفت
به ديده اشگبار گشت به مركب سوار
مشك تهى آب را به دوش ز احسان گرفت
تيغ مشعشع كشيد زهره عدوان دريد
پهلوى كردان شكافت عرصه ميدان گرفت
راه فرار از نبرد بست به بهمن ز فن
تيغ گران از كف رستم دستان گرفت
از تف تيغش فتاد لرزه بر اندام خصم
خال خدنگش هدف چهره كيوان گرفت
از دم تيغش يكى روى به دوزخ نمود
ز آتش قهرش يكى جان بخ نيران گرفت
ز الحذر و الحذر به گوش فلك گشت كر
زالفرار الفرار سينه گردون گرفت
در ظلمات سيه سد سكندر شكست
بار دگر همچو خضر چشمه حيوان گرفت
ديد كه آب فرات موج زنان مى رود
چشمه چشمش ز اشك صورت عمان گرفت
گفت الا اى فرات چشمه آب حيات
كناره كى تا كنون كسى ز مهمان گرفت ؟!
ما زعطش در تعب ، تو مى روى خشك لب
مشك پر از آب كرد به كف و سر و جان گرفت
تير به چشمش زدند سينه سپر ساخت او
دست ز جسمش فتاد مشك به دندان گرفت
تير زدندش به مشك دست ز هستى كشيد
ريخت چو آبش به خاك سر به گريبان گرفت
گفت كه اى بينوا مى روى اندر كجا؟
چون ز تو در خيمه ها سكينه پيمان گرفت
ز ضرب تيغ و سنان گشت تنش غرقه خون
به خاك ، از زين ، مكان آن مه تابان گرفت
ناله اءدرك اخا رسيد در خيمه ها
غبار غم دامن شاه شهيدان گرفت
رخت به ميدان كشيد جامه طاقت دريد
بر سر نعشش رسيد سر به دامن گرفت
ديد تنش غرق خون ماه رخش لاله گون
خون زد و چشم ترس به چشم گريان گرفت
گفت علمدار من ، مونس و غمخوار من
گشتى عمر ترا ورطه طوفان گرفت ؟!
خيز كه در خيمه ها سكينه با اشك و آه
كنون دامن زينب نالان گرفت
زين غم عظمى شر فتاد در بحر و بر سينه (خبا را آتشش سوزان گرفت
از فلك كجمدار، چشم توقع مدار
چون دل اين بد شعار، كينه خوبان گرفت . (245)
ملاقات ام البنين با زينب كبرى عليه السلام  
آورده اند: وقتى كه اهل بيت عليه السلام وارد مدينه شدند، ام البنين عليه السلام كنار قبر پيامبر صلى الله عليه و آله با زينب كبرى عليه السلام ملاقات كرد و به وى گفت : اى دختر اميرالمؤ منين ، از پسرانم چه خبر؟
زينب كبرى عليه السلام فرمود: همگى كشته شدند.
ام البنين عرض كرد: جان همه به فداى حسين عليه السلام ، بگو از حسين عليه السلام چه خبر؟
زينب فرمود: حسين عليه السلام را با لب تشنه كشتند.
ام البنين تا اين سخن را شنيد، دستهاى خود را بر سر كوفت و با صداى بلند و حال گريان گفت : وا حسيناه !
زينب عليه السلام فرمود: اى ام البنين ، از پسرت عباس يك يادگارى آورده ام .
ام البنين گفت : آن يادگار چيست ؟
زينب عليه السلام سپر خونين عباس عليه السلام را از زير چادر بيرون آورد، و ام البنين عليه السلام تا آن را ديد، آنچنان دلش سوخت كه نتوانست تحمل كند و بيهوش به زمين افتاد. (246)
طبيب دردمندان  
صدا در سينه ها ساكت كه اينك يار مى ايد
ز راه شام و كوفه عابد بيمار مى آيد
غبار راه بس بنشسته بر رخسار چون ماهش
به چشم آيينه ايزدنمايى تار مى آيد
الا اى دردمندان مدينه با دو صد حسرت
طبيب دردمندان با دل تبدار مى آيد
الا اى بانوان اهل يثرب پيشواز آييد
كه زينب بى برادر با دل غمخوار مى آيد
بيا ام البنين با ديده گريان تماشا كن
كه اردوى حسينى بى سپهسالار مى آيد.
عزادارى ام البنين عليه السلام در بقيع  
