ه ميان ما و حورالعين همين اندازه است كه بهاين مردم حمله بريم و آنان با شمشيرهاشان بر ما يورش آورند. مندوست دارم كه همين لحظه بر ما يورش آورند.(673)
عـابـس بـن ابـى شـبـيب شاكرى : نام وى در زيارت ناحيه مقدسه وزيـارت رجـبـيـه چـنـيـن آمـده اسـت : عـابـس بـن شـبـيـب شـاكـرى.(674)
عـابـس از سـركـردگـان شـجـاع ، سخنور، پارسا و شب زنده دارانشيعه بود. بنى شاكر از ياران باوفاى اميرالمؤ منين (ع ) بودند.حـضرت در جنگ صفين درباره آنها فرمود: اگر شمار آنان به هزاربـرسـد، خـداونـد آن چـنـانـكه شايسته است عبادت مى شود. اينان ازدلاوران نامدار عرب بودند و لقب فتيان الصباح (جوانمردان سپيده) داشتند.(675)
هنگامى كه مسلم از كوفه براى امام (ع ) نامه نوشت و خواستار آمدنهـر چـه سـريـع تر وى گشت ، نامه را به عابس (رضى ) سپرد وغـلامـش ، شوذب ، را نيز با او همراه ساخت . سپس آن دو در مكه همراهامـام (ع ) ماندند و در سفر به كربلا، وى را همراهى كردند و هر دودر ركـابـش بـه شـهـادت رسـيـدنـد. ابـومـخـنـفنقل مى كند كه چون در روز عاشورا جنگ مغلوبه شد و برخى يارانحسين به شهادت رسيدند، عابس شاكرى همراه شوذب آمدند و عابسپرسيد: اى شوذب مى خواهى چه بكنى ؟ گفت : چه مى كنم !؟ همراهتـو آن قـدر در ركاب پسر دختر رسول خدا(ص ) مى جنگم تا كشتهشوم .
گفت : از تو همين انتظار مى رفت . اينك نزد اباعبدالله برو تا بهتـو نـيـز هـمـانـنـد ديگر يارانش ‍ اجازه ميدان دهد، تا من نيز به تواجـازه دهـم . اگـر ايـنـك كـسـى از خـودم عـزيزتر بود، دوست داشتمبـيايد تا به او اجازه دهم . زيرا امروز روزى است كه بايد تا مىتـوانـيـم در پـى مـزد و پاداش باشيم ، چرا كه فردا عملى در كارنيست ، بلكه حساب است .(676)
عـابـس هـنـگـام گـرفـتـن اجـازه پـيـكـار از امـام (ع ) عـرض كـرد: يااباعبدالله ، به خدا سوگند هيچ دور و نزديكى برايم عزيزتر ومـحـبـوب تر از شما نيست . اگر مى توانستم با چيزى عزيزتر ازجـان و خـونـم سـتـم و قتل را از شما دور كنم هر آينه چنين مى كردم .درود بر تو اى اباعبدالله ، گواه باش كه من بر راه و روش تو وپـدرانـت هـسـتـم . آنگاه در حالى كه زخمى بر جبين داشت با شمشيركـشـيـده بـه سـپـاه دشـمـن حـمـله بـرد.(677) ابومخنف بهنـقـل از ربيع بن تميم همدانى گويد: چون عابس را ديدم كه آمد، اورا شـنـاخـتـم . مـن كـه در جـنـگ هـا شـجاعت و دلاورى او را ديده بودم ،فرياد برآوردم : اى مردم ، اين شير شيران است ! اين ابن ابى شبيباسـت ! مـبـادا يـك تنه به جنگ او رويد!. آنگاه عابس فرياد برآورد:مگر يك مرد برابر يك مرد نيست ؟
عـمـر سـعـد گـفـت : سـنـگـبـارانـش كـنـيـد! و بـهدنبال آن باران سنگ از هر سوى بر او باريدن گرفت . او كه چنينديـد زره و كـلاهـخـودش را به كنارى افكند. سپس به جمعيت حمله ورشـد. بـه خدا سوگند ديدم كه دويست تن را عقب نشاند! و سپس آناناز هـر سو به او روى آوردند؛ و او كشته شد. گويد: سرش را بهدسـت چند تن ديدم كه اين مى گفت من او را كشته ام و آن مى گفت من اورا كـشـتـه ام . سپس نزد عمرسعد رفتند و او گفت : دعوا مكنيد. او بهيك نيزه كشته نشده است ! و آنان را از هم جدا كرد.(678)
شـوذب بـن عـبـدالله همدانى شاكرى (رضى ): وى غلام شاكر است.(679) شـوذب از سـران و بـزرگـان شـيـعـه و از معدودشجاعان نامبردار بود. او حافظ و حامل احاديث اميرالمؤ منين ، على (ع )بود. صاحب حدائق الورديه گويد: شوذب مى نشست و شيعيان براىشـنـيـدن حـديث نزدش مى آمدند. او از پيشگامان (و بزرگان ) شيعهبود.(680)
وى پـس از آمدن مسلم به كوفه ، همراه عابس از آن شهر به مكه آمدو دعوتنامه مسلم از سوى كوفيان را به امام حسين (ع ) رساند و باآن حـضـرت مـانـد تـا بـه كـربـلا آمـد.(681) چـون جـنـگدرگرفت او لختى جنگيد و سپس عابس او را فرا خواند و از آنچه دردل وى مى گذشت جويا شد. او پس از بيان واقعيت امر به ميدان رفتو قهرمانانه جنگيد و سرانجام به شهادت رسيد.(682)
قـيـس بن مسهّر الصيداوى : وى قيس بن مُسَهَّر بن خالد بن جندب بنثعلبة بن دودان بن اسد بن خزيمه اسدى صيداوى ؛ و صيدا تيرهاى از اسـد اسـت . قـيـس از مردان شرافتمند و شجاع بنى صيدا و ازدوستان مخلص اهل بيت (ع ) بود. دومين بارى كه كوفيان به امام (ع) نـامـه نـوشـتند او با ارحبى و سلولى به عنوان پيك نزد حضرترسـيـدنـد، كـه داسـتـان و زنـدگـيـنـامـه اش را درفصل اول باز گفتيم .(683)
عبدالرحمن بن عبدالله اءَرحبى : وى عبدالرحمن بن عبدالله بن الكدنبن ارحب ، و بنى ارحب تيره اى از همدان است . عبدالرحمن از تابعانبزرگ و مردى دلير و پيشگام بود.
سـيـره نـويسان نوشته اند: كوفيان او را همراه قيس بن مسهر و 53نـامـه به مكه نزد حسين (ع ) فرستادند. اينان دومين هياءتى بودندكـه پـس از عـبـدالله بـن سـبـع و عـبـدالله بـنوال بـه مـكـه آمـدند؛ و هياءت سوم از سعيد بن عبدالله حنفى و هانىبن هانى تشكيل مى شد.
ابـومـخـنـف گـويـد: چـون حـسين مسلم را فراخواند و پيش از خود بهكوفه فرستاد، قيس ، عبدالرحمن و عمارة بن عبيد سلولى را نيز بااو هـمـراه كـرد؛ و ايـن يـكـى از هـيـاءت هـا بـود. سپس عبدالرحمن نزدحضرت بازگشت و در زمره يارانش بود.(684)
مـامـقـانى گويد: وى يكى از كسانى بود كه حسين (ع ) با مسلم بهكوفه فرستاد. چون كوفيان بى وفايى كردند و مسلم كشته شد،عبدالرحمن از كوفه نزد حسين (ع ) بازگشت و همراهش بود تا آنكهبـه شـرف شـهـادت و درود امـام (ع ) در دو زيـارت نـاحـيه مقدسه ورجبيه نايل آمد.(685)
بـنـابـرايـن عـبدالرحمن بن ارحبى دو بار به امام (ع ) پيوست . يكبـار در مـكـه و بـار دوم پـس از خـروج از مـكـه . زيـراكـهقتل مسلم در اوايل خروج امام از آن شهر به عراق صورت پذيرفت .
چون روز دهم فرا رسيد، با ديدن اوضاع اجازه ميدان خواست و حسين(ع ) اجازه فرمود. او پيش رفت و شمشير ميان قوم نهاد و اين رجز رامى خواند:
صبرا على الاسياف والاسنه
صبرا عليها لدخول الجنة
بـر شـمـشـيـرهـا و نـيزه ها شكيبايى مى ورزم ، شكيبايى مى ورزم ،براى ورودبه بهشت
او پـيـوسـتـه جـنـگـيـد تـا بـه شـهـادت رسـيـد. خـدايش از او خشنودباد.(686)
در زيـارت نـاحـيـه مـقـدسـه آمـده اسـت : ((السلام على عبدالرحمن بنعبدالله بن الكدر الارحبى ))(687) ولى در زيارت رجبيهسلام اين گونه وارد شده است : ((السلام على عبدالرحمن بن عبداللهالازدى )).(688) ظـاهرا اين دو يكى هستند. زيرا در كربلاجـز يـك تـن كـه نـامـش عـبـدالرحـمـن بـن عـبدالله بوده است ، حضورنداشته است . دقت كنيد!
در ايـن مـيـان تـنـها شيخ مفيد نوشته است ، آنهايى كه كوفيان نزدحسين (ع ) فرستادند اينها بودند: قيس بن مسهّر صيداوى ، عبداللهو عـبـدالرحـمـن پـسـران شداد ارحبى (به جاى عبدالرحمن بن عبداللهارحبى )، عمارة بن عبدالله سلولى . وى همچنين گفته است كه امام (ع) مـسـلم را فـراخـوانـد و هـمـراه ايـنـان بـه كـوفـهفـرسـتـاد؛(689) و ايـن بـه خـلاف آن چـيـزى است كه درتواريخ ديگر و دو زيارتنامه ناحيه و رجبيه آمده ا