احمد بن سعيد در حديثى از امام باقر عليه السلام روايت كرده كه فرمود: زيد بن رقاد جهنى و حكيم بن طفيل طائى ، هر دو، در قتل عباس بن على عليه السلام شركت داشتند و پس از واقعه كربلا، ام البنين ، كه مادر اين چهار تن بود، به قبر ستان بقيع مى آمد و براى پسرانش سوزناكترين و اندوهبارترين مرثيه را مى خواند و ناله مى كرد و مردم اطراف او جمع مى شدند و در گريه و لابه و زارى با او شريك مى گشتند؛ حتى مروان بن حكم (حاكم مدينه ) در ميان مردم به بقيع مى آمد و با آنها در گريه و زارى شركت مى كرد.
گريه علامه بحرالعلوم  
در زمان علامه بحرالعلوم (سيد محمد مهدى ، متوفى 1212 ه‍ ق ) گوشه هايى از مرقد مطهر حضرت ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام ويران شد و نياز به تعمير و نوسازى پيدا كرد اين جريان را به علامه بحرالعلوم خبر دادند و بنا شد كه وى با معمار در روز معينى براى ديدار قبر مقدس و تعيين مقدار تعمير به سر مرقد مطهر بروند. آن روز فرا رسيد و آن دو با هم وارد سرداب گرديدند و از نزديك بناى قبر را ديدند. در اين بين معمار نگاهى به قبر و نگاهى به علامه كرد و پرسيد آقا اجازه مى فرماييد سؤ الى كنم ؟
علامه فرمود: بپرس .
معمار گفت : ما تا كنون خوانده و شنيده بوديم كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام قامتى بلند داشته اند، به طورى كه هر گاه بر اسب سوار مى شدند زانوان ايشان برابر گوشهاى اسب مى رسيده است . بنابراين بايد قبر آن حضرت طول بيشترى داشته باشد، ولى من مى بينم صورت قبر كوچك است ، آيا شنيده هاى من دروغ است ، و يا كوچكى قبر علت ديگرى دارد؟!
علامه به جاى پاسخ ، سر به ديوار نهاد و به شدت شروع به گريستن كرد. گريه طولانى او معمار را نگران ساخت و عرض كرد: آقاى من چرا منقلب و گريان شدى ، مگر من چه گفتم ؟!
علامه فرمود شنيده ها تو درست است ، و همان گونه كه گفتى حضرت عباس عليه السلام قامتى بلند و رشيد داشته است ، ولى سوال تو مرا به ياد مصائب جانكاه حضرت عباس ‍ عليه السلام انداخت ؛ زيرا به قدرى ضربت شمشير. نيزه بر وى وارد شد كه بدنش را قطعه قطعه نمود و آن قامت بلند به قطعاتى كوچك تبديل يافت . آيا تو انتظار دارى بدن حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كه قطعات آن توسط امام سجاد زين العابدين على بن الحسين عليه السلام جمع آورى و دفن شده ، قبرى بزرگتر از اين قبر داشته باشد؟!
هر يك از شهيدان ، هنگامى كه هدف تيرى قرار مى گرفتند، با دستهاى خود تير را از بدن بيرون مى آوردند يا ممكن بود كه بيرون آورند، ولى آن كسى كه دستهايش را قطع كرده اند و در برابر چهار هزار تير انداز قرار گرفته چه حالى خواهد داشت ؟!
هر سوار كارى كه مى خواهد از اسب پياده شود، يك دست خود را روى بلندى زين ، و دست ديگرش را بر دهانه اسب مى گذارد تا پياده گردد، اما كسى كه دست ندارد چگونه پياده شود؟! نيز هر سوار كارى كه از پشت اسب بر زمين مى افتد، در هنگام سقوط، دستهايش را جلوتر بر زمين مى نهد كه بدنش آسيب نبيند، ولى آن كس كه دست ندارد چه حالى خواهد يافت ؟!
كسى كه قامتى بلند دارد و بدنش مانند خارپشت پر از تير شده است ، هنگامى كه از پشت اسب به زمين مى افتد تيرها بدنش فرو مى رود.
اى قمر بنى هاشم ، هنگامى كه تو از پشت اسب به زمين افتادى ، تيرها بر سينه و پهلو و ساير اعضاى تو نشسته بودند و در اعماق بدن نازنين تو فرو مى رفتند و امعا و احشاى تو را پاره پاره مى ساختند، آه آه . (247)
زبان حال قمر بنى هاشم عليه السلام با برادرش امام حسين عليه السلام  
تشنه لب سوخته ام و در نكشيدم جامى
با غمت ساختم و بر نگرفتم كامى
دو جهان زير پر خويش در آورده ام از آنك
چون كبوتر ننشستم به سر هر بامى
ننگ و ذلت نپذيرم اكرم رفت و دوست
در ره دوست نخواهم به جهان جز نامى !
تير دشمن چو پيامى زبر دوست رسيد
تا كه بر چشم نهم ، پيش نهادم گامى !
مرگ در راه تو خوشتر بود از عمر ابد
نزد ما بستر خون نيست بجز احلامى
آخرين كشته معشوقم و هرگز نبود
در ره عشق آغازى و نى انجامى
گر رسد دست به دامان توام در دم مرگ
نرساند دگرم زخم سنان آلامى
در كفم آب ، ولى بى تو ننوشم هرگز
تا در آيين وفا كس نبرد ابهامى
بى تو بد نامى و ننگ است حيات دو جهان
گو (شجاعى ) كه بپرهيز از اين بد نامى (248)
چرا شيخ كاظم ، روضه مرا نمى خواند؟!  
مرحوم سيد عبدالرزاق مقرم (متوفى 1391 ق ) در مقتل الحسين عليه السلام ، نقل مى كند: دانشمند بزرگ ، شيخ كاظم سبتى ، براى من نقل كرد كه ، يكى از علماى برجسته و مورد اطمينان نزد من مى آمد و گفت : من رسول و فرستاده حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام از سوى او هستم ، و افزود: من آن حضرت را در خواب ديدم ، به من فرمود: چرا شيخ كاظم سبتى مصيبت مرا نمى خواند؟!
عرض كردم : من همواره مى شنوم كه شيخ كاظم مصيبت شما را خواند.
فرمود: به شيخ كاظم بگو اين مصيبت را بخوان ، و آن اينكه ، هرگاه سوار كارى از پشت اسب بر زمين سقوط كند دستهايش را به زمين مى گذارد، ولى اگر تيرها به سينه او فرو رفته باشند و دستهايش نيز بريده شده باشند، بماذا يتلقى الاءرض ؟! چگونه و با چه سختى يى ، به زمين بر خورد خواهد كرد؟! (249)
آيا مى دانى روز عاشورا با من چه كردند؟!  
مرحوم سيد محمدابراهيم قزوينى (متوفى 1360 هجرى قمرى ) در صحن مطهر حضرت ابوالفضل عليه السلام امام جماعت بودند و مرحوم آقا شيخ محمد على خراسانى (متوفى 1383) كه واعظى بى نظير بود، بعد از نماز ايشان منبر مى رفت . يك شب ، مرحوم واعظ خراسانى مصيبت حضرت ابوالفضل عليه السلام را خوانده و از اصابت تير به چشم مقدس آن حضرت ياد كرده بود. مرحوم قزوينى ، كه سخت متاءثر شده بسيار گريه كرده بود، به ايشان گفته بود: چنين مصيبتهاى سخت را كه سند خيلى قوى هم ندارد چرا مى خوانيد؟! شب در عالم رؤ يا به محضر مقدس حضرت ابوالفضل عليه السلام مشرف شده بود، آقا خطاب به ايشان فرموده بود:
- سيد ابراهيم ، آيا تو در كربلا بودى كه بدانى روز عاشورا با من چه كردند؟! پس از آنكه دو دستم از بدن جدا گرديد، سپاه دشمن مرا تير باران كردند، در اين زمان تيرى به چشم من رسيد (و شايد فرموده بود: به چشم راست من ) هر چه سر را تكان دادم كه تير بيرون بيايد، بيرون نيامد و عمامه از سرم افتاد، زانوها را بالا آوردم و خم شدم كه به وسيله دو زانو، تير را از چشم بيرون بكشم ، ولى دشمن با عمود آهنين بر سرم
زد.(250)
زبان حال حضرت امام حسين عليه السلام خطاب به حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام
در پيش تو، اى ساقى سر مست ، نشستم
افتادى و، منهم به تو پابست نشستم
ديدم به لب عقلمه ، به صحنه گلگون
آراسته از سرو و قدت هست و نشستم
تا اينكه تو را خوب در آغوش بگيرم
در پيش تو اى عاشق بى دست نشستم
دشمن به من عرش نشين ، خنده همى كرد
كز شوق تو، بر فرش چنين پست نشستم
لرزيد مرا پاى ، چو ديدم كه سرشگست
با خون لب خشك تو پيوست ، نشستم
در فرق تو ديدم اثر ضرب عمودى
دستم ز تاءسف ، زده بر دست ، نشستم
من خسته و بى تاب و، حرم منتظر آب
زان تير كه بر چشم تو بنشست ، نشستم
من داغ على ديدم او، از پا نفتادم
پشت من از ي