چه كردى ؟ حكيم را مى گويم .
ابن كامل گفت : قربان ، ماءموران و شيعيان او را كشتند.
مختار كه قلبا از كشته شدن مختار خوشحال شده بود، با لحنى آرام به ابن كامل گفت : چرا عجله كرديد و او را پيش من نياورديد؟ اين بزرگوار (عدى بن حاتم ) پيش من آمده بود و در باب او سفارش كرد و من نيز به پاس احترامى كه براى او قائل بودم وساطت او را پذيرفته بودم .
ابن كامل گفت : قربان ، شيعيان حرف مرا گوش نمى دادند، من زورم به انها نرسيد، و بى اجازه من او را تير باران كردند!...
سه ماجراى شگفت !  
ذيلا به سه ماجراى شگفت و عبرت انگيز در باب انتقام الهى از دشمنان قمر بنى هاشم عليه السلام توجه كنيد:
1. عالم بزرگوار، مرحوم سيد عبدالرزاق مقرم ، در كتاب العباس از كتاب منتخب طريحى (256)نقل مى كند كه شخص آهنگرى از اهل كوفه گفت : من هم با لشگر ابن زياد به كربلا رفته بودم .
ما خيمه هاى خود را بر لب نهر علقمه بر پا كرديم و سپاه ما آب را بر روى امام حسين عليه السلام و يارانش بستند تا اينكه همگى آنان را كشته شدند؛ و در اين حال بود كه اهل و عيال آن بزرگوار همه تشنه بودند. بعد از اين جريان بود كه به سوى كوفه مراجعت نموديم و ابن زياد آل محمدصلى الله عليه و آله را به طرف شام اعزام كرد. پس از عزيمت اسرا، شبى در عالم خواب ، ديدم كه گويا قيامت بر پا شده است . مردم نظير دريا به موج آمده و دچار عطش شديدى بودند. من احساس مى كردم كه از همه آنان تشنه ترم . آفتاب فوق العاده گرم بود و زمين هم نظير ديگ مى جوشيد. در همين موقع ، شخصى را ديدم كه نور جمالش صحراى محشر را روشن كرده بود و در عقب وى شهسوارى را ديدم كه صورتش از ماه شب چهارده نورانى تر بود.
در حينى كه ايستاده بودم ، ناگاه مردى آمد و مرا به وسيله زنجير، كشان كشان ، به سوى ان بزرگوار برد. من آن شخص را كه مرا كشانيده و مى برد قسم دادم و گفتم تو را به حق آن كسى كه اين ماءموريت را به تو داده بگو بدانم كه تو كيستى ؟!
گفت : من يكى از ملائكه مى باشم .
گفتم : آن شهسوار كيست ؟
گفت : على بن ابى طالب عليه السلام .
گفتم : آن مرد نورانى كيست ؟
گفت : حضرت محمد صلى الله عليه و آله .
پس از منظره ، عمر بن سعد و نيز گروه ديگرى را كه برايم ناشناخته بودند مشاهده كردم كه غل و زنجيرهايى به گردن داشتند و از چشم و گوشهاى آنان آتش خارج مى شد. نيز پيامبران و صديقين را ديدم كه در اطراف حضرت محمد صلى الله عليه و آله حلقه زده بودند.
بارى ، در همين حال بودم كه شنيدم حضرت محمد صلى الله عليه و آله به على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: چه كار كردى ؟ على عليه السلام به عرض رساند: احدى از كشتگان حسين عليه السلام را رها ننمودم ، بلكه همه را حاضر كردم . سپس تمامى قاتلين امام حسين عليه السلام را به حضور پيامبر خدا صلى الله عليه و آله آوردند و پيغمبر اعظم راجع به داستان كربلا و جناياتى كه آنان مرتكب شده بودند از ايشان جويا مى شد.
يكى از آن گروه ستمگر گفت : من آب را بروى امام حسين عليه السلام بستم . ديگرى گفت : من امام حسين عليه السلام را تير باران كردم . سومى گفت : من سينه آن حضرت را پايمال نمودم . چهارمين نفر گفت : من فرزند حسين عليه السلام را كشتم . پيغمبر خدا پس از شنيدن اين اعترافات به قدرى گريه كرد كه ان افرادى كه در حضورش بودند از گريه آن بزرگوار به گريه افتادند.
سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد تا عموم آنان را به سوى جهنم بردند.
در همين گير و دار بود كه شخص ديگرى را آوردند. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به وى فرمود: تو نسبت به حسين عليه السلام من چه كردى ؟ او گفت : من فقط نجار بودم ، و جنگ و جدالى نكردم . پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: جرم تو اين بوده كه بر عليه حسين من سياهى لشگر تشكيل داده اى ، سپس دستور داد تا وى را هم به سوى دوزخ بردند.
پس از اين كيفرها بود كه به سراغ من آمدند و ما را نيز به حضور پيغمبر صلى الله عليه و آله بردند.
من هم جريان رفتن خود به كربلا را براى آن حضرت شرح دادم و آن بزرگوار امر كرد كه مرا نيز به جانب دوزخ ببرند.
هنگامى كه اين شخص از نقل خواب خويشتن فراغت يافت ، زبانش در حضور عموم حاضرين خشك شد و با بدترين وضع به درك اسفل نازل گرديد و كليه آن افرادى كه اين خواب را از زبان آن مرد شنيدند از وى بيزار شدند.
نيز در كتاب سابق الذكر مى نويسد: از شخصى اسدى نقل شده كه گفت : پس از آنكه بنى اميه از كربلا رفتند، من در كنار نهر علقمه مشغول زراعت و كشاورزى بودم و در اين مدت در قتلگاه كربلا عحايبى ديدم كه جز بر نقل قسمتى از آنها قادر نخواهم بود. از جمله ، هر گاه بايد از آن صحنه به من مى ورزيد، گويى بوى مشك و عنبر به مشامم مى رسيد.
نيز، ستارگانى را مى ديدم كه در آسمان به جانب زمين فرود مى آمدند و ستارگانى نظير آنان به سوى آسمان صعود مى كردند. نيز، در موقع غروب آفتاب شير خوفناكى را ديدم كه در ميان كشتگان گردش مى كرد تا بر سر جنازه اى رسيد كه نور آن را فرا گرفته بود، و او صورت و جسد خود را به خون آن جنازه رنگين نمود. آن شير داراى صداى بسيار رسايى بود.
نيز، شمعهايى آويخته ، صداهايى بلند، و گريه و زاريهايى مى ديدم و مى شنيدم ، كه صاحبان آن ناپيدا بودند. (257)
2. عالم جليلقدر، شيخ محمود عراقى ، نقل مى كند كه جمعى از اصحاب از عبدالله اهوازى روايت كرده اند كه گفت :
جارى گرديد نزد پدر من واقعه بزرگى ، و آن اين است كه ، يك روز در بازار مى گذشت ؛ ناگاه گذر او بر مردى افتاد كه خلقت او تغيير كرده ، زبان او خشكيده و منظر او كريه گشته بود، مانند كسى كه تازه از جهنم بيرون آمده باشد! و او عصايى در دست داشت و در بازارها مى گرديد و گدايى مى كرد. راوى گويد كه چون او را ديدم بدنم به لرزه در آمد. پس ‍ از او پرسيدم كه تو از اهل كدام قبيله هستى ؟ اعتنا نكرد. پس او را به حق خدا قسم دادم ، گفتم : اى برادر تو را چه كار است به اين كار؟!
گفتم : دوست مى دارم كه واقعه تو را بدانم .
گفت : اين كار را بر تو ابراز و اظهار و آشكار مى كنم ، به يك شرط.
گفتم : آن شرط چه چيزى است ؟!
گفت : اين است كه مرا اطعام كرده و سير نمايى ، زيرا كه بسيار گرسنه ام .
گفتم : بيا با من تا آنكه به منزل رويم و تو را اطعام نمايم . پس با من به سوى خانه روانه گرديد. چون وارد شد و بنشست ، پيش از احضار طعام از او مطالبه جواب كردم .
گفت : اى برادر آيا حاضر بودى در روز عاشورا و ديدى آن چيزهايى كه بر امام حسين عليه السلام وارد گرديد.
گفتم : من نبودم ، ولكن شنيدم آن را.
گفت : آيا اسم عمر بن سعد را شنيده اى ؟
گفتم : آرى ، آيا تو او هستى ؟!
گفت : نه ، بلكه علمدار او هستم و اسحاق بن حيوه نام دارم .
گفتم : بگو ببينم در آن وقت چه كار كردى كه مبتلا به اين بليه شدى و دنيا و آخرت خود را خراب كردى ؟! و او را بوى بدى بود، مانند بوى قير كه در آتش باشد! گفت : كار خود را براى تو مى گويم . بدان كه عمر بن سعد، مرا به جمعى از تيراندازان و شمشيرداران بر شريعه فرات گماشت از طرف لشگرگاه امام حسين عليه السلام تا آنكه ايشان را منع از آب بنمايي