وشودندت گر اخوان و وفا
راه اگر جستى در آن دار الصفا
شو در آن دار الصفا رطب السنان
همطريقان را سلام از من رسان
خاصه ، آن بزم محبان را حبيب
گلشن اهل صفا را عند ليب
اصفهان را عندليب گلشن اوست
در اخوت گشته مخصوص من اوست
كوى اى جنت به جستجويتان
تشنه لب كوثر به خاك كويتان
دستى اين دست ز كار افتاده را
همتى اين يار بار افتاده را
تا كه بر منزل رساند بار را
پر كند (گنجينه الاءسرار) را
شورى اندر زمره ناس آوردم
در ميان ، ذكرى ز عباس آوردم
نيست صاحب همتى در نشاتين
همقدم عباس را، بعد از حسين
در هوا داراى آن شاه الست
جمله را يك دست بود، او را دو دست !
در بيان اينكه طى وادى طريقت و قطع جاده حقيقت را، همتى مردانه در كار است كه آن جامه مناسب بر اندام قابليت هر كس (نبوده ) و پاى مجاهده هر نالايق را به آن پايه دسترس نيست .
نه هر پرنده به پروانه مى رسد در عشق
كه باز ماند اگر صد هزار پر دارد
و در اينجا بر كمال همت حضرت عباس عليه السلام و نهايت قابليت آن زبده ناس سلام الله عليه بر مشرب اهل عرفان تمثيلى است :
آن شنيدستم يكى از اصحاب حال
كرد روزى از در رحمت سؤ ال
كاندر اين عهد از رفيقان طريق
رهروان نعمت اللهى فريق
كس رسد در جذبه بر نور على ؟
گفت اگر او ايستد بر جا، بلى !
لاجرم آن قدوه اهل نياز
آن به ميدان محبت يكه تاز
آن قوى پشت خدا بينان ازو
و آن مشوش حال بيدينان ازو
موسى تو حيدرا، هارون عهد
از مريدان ، جمله كاملتر به جهد
طالبان راه حق را بد دليل
رهنماى جمله ، بر شاه جليل
بد به عشاق حسينى ، پيشرو
پاك خاطر آى و پاك انديش رو
مى گرفتى از شط توحيد آب
تشنگان را مى رساندى با شتاب
روز عاشورا به چشم پر ز خون
مشك بر دوش آمد از شط چون برون
شد به سوى تشنه كامان رهسپر
تير باران بلا را شد سپر
بس فرو باريد بر وى تير تيز
مشك شد بر حالت او اشكريز!
اشك چندان ريخت بر وى چشم مشك
تا كه چشم مشك خالى شد ز اشك !
تا قيامت ، تشنه كامان ثواب
مى خورند از رشحه آن مشك ، آب
بر زمين ، آب تعلق پاك ريخت
وز تعين بر سر آن خاك ريخت
هستيش را دست از مستى فشاند
جز حسين اندر ميان چيزى نماند!
دست غيبى ، حافظ مجالس عزادارى سيدالشهداء عليه السلام است !  
در اينجا لازم است توجه دوستداران اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام را به داستانى جالب در باره بر پا نمودن عزادارى حضرت سيدالشهدا امام عظيم حسين بن على عليه السلام حلب كنيم :
حاجى نورى در دارالسلام مطالب جالبى را درج كرده است و ما در اينجا يك مورد از آن نقل مى كنيم تا ارادتمندان خاندان عصمت و طهارت عليه السلام بدانند كه مجالس و هيئات عزادارى ، در پيشگاه خداوند عالم و خون خدا، كه حسين بن على بن ابى طالب باشد چه ارزشى دارد. درود فراوان بر ياران حسين بن على عليه السلام باد! مرحوم نورى مى نويسد:
واقعه اى است كه شيخ عبدالحسين اعثم نجفى - رحمة الله - را در قصيده معروفه خود به نظم آورده ، و فاضل در بندى در كتاب اسرارالشهاده روايت نموده ، و آن اين است كه :
مردى صالح و دوستدار اهل بيت رسالت عليه السلام كه در بعض بلاد هند ساكن و از ارباب عزت و ثروت بود، چنين عادت داشت كه هر سال ايام محرم اقامه عزاى عزيز زهرا سلام الله عليه مى نمود و مجلسى معتبر در آن برپا مى كرد و عامه شيعيان آن بلد را در آن مجلس جمع مى نمود و قراء تعزيه خوانها و اهل مرثيه را دعوت مى كرد و منبرى معتبر نصب مى نمود و اموال بسيار به صرف اطعام و احسان و انعام ايشان مى رسانيد، و آن مجلس در آن ايام در آن بلد مجمع عام و محل انتقاع فقرا و مساكين و خواص و عوام بود و از ماكول و مشروب ملوكانه و فروش نفيسه و آلات و ادوات معتبره مضايقه نمى نمود، و در تمام شب و روز ايام تعزيه دارى انفاق مى نمود و اين عادت وسجيه را در جميع سنوات از امور حتميه خود قرار داده بود و ترك نمى نمود.
اتفاقا در روزى از ايام تعزيه دارى ، حاكم بلد را با جمعى از توابع و رجال دولت ، عبور بر خانه آن مرد افتاد و غريب اوضاعى و عجيب هنگامه اى در آنجا مشاهده نمود، از اجتماع خلق و آواز صياح و نياح و ازدحام رجال و نسوان و نحو آن ، به طورى كه گويا بنيان آن عرصه متحرك و زمين آن متزلزل است . مشوش و مضطرب گرديد و از آن غوغا ترسيد سبب پرسيد. گفتند: اين خانه كسى است كه رافضى مذهب كه هر سال در ايام عاشورا اقامه عزاى شهيد كربلا مى نمايد. چون اين سخن بشنيد امر به عبد و غلام خود كرده او را از خانه دست بسته بيرون كشيدند، پس او را دشنام بى حد و شمار داد و امر به ضرب و اذيت و سلب آسايش و آزار او نمود و جميع لباس خود و عبيد و عيال و اتباع او را بردند و آلات و اسباب و اموال و منقولات او را به غارت و تاراج بردند و جميع املاك و مستغلات و خانه و خانات و دكاكين و اموال غير منقول او را تصرف نمودند، به طورى كه با (وجود) غنا و ثروت او را در عداد احوج فقرا داخل نمودند.
و آن بيچاره ، جميع آن واردات را در طول سال تحمل نمود، تا آنكه يك سال تمام بر او گذشته ، محرم سنه آتيه رخ نمود و آن مرد صالح متذكر اوقات گذشته و حالت تعزيه دارى خود گرديده ، مهموم و مغموم شده سر به جيب تفكر فرو برد و آواز به گريه و ناله بلند كرد و قطرات اشك از ديده به دامن فرو ريخت .
اتفاقا او را زوجه اى عاقله و كامله و صالحه بود. چون اين حالت را از او مشاهده نمود، سبب و باعث پرسيد و آن حالت را در او ناشى از مشاهده فقر و شدت و زوال عزت و نعمت و ثروت سابقه فهميد و در مقام موعظه و دلدارى و تسلى خاطر او برآمد. آن مرد گفت كه باعث بر اين حالت ، نه بر اين است كه ، الحمدالله خداوند ما را فرزندى عطا فرموده كه اگر او را در بازار برده فروشان در آوريم به قيمت بسيار مى خرند. بهيچوجه اندوه و ملال را در خاطر خود راه مجال مده . برخيز و اين پسر را با خود بردار و به بغض ‍ نواحى بعيده هند برده او را به قيمت عادله درآور و ثمن او را بياور و به مصارف مجلس ‍ مصيبت فرزند فاطمه و حيدر كرار و احمد مختار برسان . ان شاء الله خداوند غفار در روزى كه لا ينفع ما و لا بنون اجر و عوض بى حد و شمار عطا خواهد نمود.
آن مرد صالح ، چون آن سخن از زن صالحه خود شنيد به غايت شاد و مسرور گرديد و او را تحسين و آفرين گفت ، و راءى او را پسنديد. پس هر دو آرميدند تا آنكه فرزند دلبند بر ايشان داخل گرديد و واقعه وارده را بر او اظهار نمودند، پسر هم اظهار فرح و سرور نمود و بر روى ايشان بخنديد و راءى ايشان را پسنديد و گفت : جان فداى عزيز زهرا سلام الله عليه !
پس پدر و مادر، از سخن آن پسر، مسرور شدند و او را دعاى خير كردند و در صبح روز آينده دست پسر را گرفته از آن شهر بيرون برده در شهر ديگر كه او را نمى شناختند، در بازار برده فروشان برد كه او را بفروشد، ناگاه در اثناى راه ، جوانى جليل و جميل را با آثار بزرگى و مهابت و صباحت ، كه نور جمال عديم المثال او آفاق را پر كرده ، ملاقات نمود از آن مرد صالح پرسيد: كجا مى روى و اين پسر را چرا مى برى ؟ گفت اراده فلان شهر را دارم كه اين غلام را بفروشم . گفت : به چند اراده فروختن او را دارى ؟ گفت به ف