ست .
حجاج بن مسروق جعفى : وى حجاج بن مسروق بن جعف بن سعد عشيرهمـذحـجـى جعفى است . او از شيعيان و در كوفه از ياران اميرالمؤ منين(ع ) بـود. هـنـگـامـى كـه حسين (ع ) به مكه رفت . وى از كوفه بهديدار آن حضرت شتافت ؛ و با او همراه گشت و در هنگام نماز اذان مىگـفـت . وى كـسـى اسـت كـه امـام (ع ) او را بـه هـمـراه يـزيـد بـنمـغـفـل جـعـفـى در مـنـطـقه قصر بنى مقاتل نزد عبيدالله بن حر جعفىفرستاد تا او را نزد حضرتش ‍ فرابخوانند.
ابن شهرآشوب و ديگران گفته اند: چون روز دهم محرم فرارسيد وجـنـگ روى داد، حـجـاج بـن مـسروق جعفى خدمت حسين (ع ) رسيد و اجازهمـيـدان خـواسـت . حـضـرت اجازه فرمود. اندكى بعد حجاج با بدنىخونين نزد حضرت بازگشت و اين شعر را سرود:
فدتك نفسى هاديا مهديا
اليوم اءلقى جدك النبيا
ثم اباك ذا الندى عليا
ذاك الذى نعرفه الوصيا
جـانـم فدايت كه هدايت كننده و هدايت شده اى ، امروز جدّ تو، پيامبر،را ديدار مى كنم .
سـپس پدرت ، على بزرگوار را ملاقات خواهم كرد كه او را وصىبر حق پيامبر(ص ) مى دانم .
آنـگـاه حـسـيـن (ع ) فـرمـود: آرى ، مـن نـيـز بـهدنـبـال تو با آنان ديدار مى كنم . حجاج بازگشت و جنگيد تا كشتهشد.(690)
يـزيـد بـن مـغـفـل جـعـفـى : وى يـزيـد بـنمـغـفـل بـن جـعـف بـن سـعـد عشيره مذحجى جعفى و پسرعموى حجاج بنمـسـروق اسـت . يـزيـد بـن مـغـفل يكى از شجاعان شيعه و از شاعرانتوانا بود. او از اصحاب على (ع ) بود و در صفين همراه آن حضرتجـنـگـيـد. امـام (ع ) او را به جنگ خرّيت خارجى فرستاد و هنگام كشتهشـدن خـرّيـت فـرمـانـدهـى جـنـاح راسـت سـپـاهمعقل بن قيس را داشت .
عـبـدالقـادر بـغـدادى ، صـاحـب كـتـاب خـزانـة الادبگـويـد:(691) او از كسانى بود كه از مكه با حسين (ع )آمـد و حـضـرت او را در قـصـر بـنـى مـقـاتـل هـمـراه حجاج جعفى نزدعبيدالله بن حر جعفى فرستاد.
مـرزبـانـى در مـعـجـم الشـعـرا گـويـد: او از تـابـعان و پدرش ازصحابه بود.(692)
ولى مـامـقـانـى مـى نـويـسـد: او دوران پـيـامبر(ص ) را درك كرد. درروزگـار عـمـر در قـادسـيـه حـضور داشت ، و در جنگ صفين از يارانامـيـرالمـؤ مـنـيـن (ع ) بـود. سـپـس امـام (ع ) او را تـحـت فـرمـانـدهـىمعقل بن قيس ، به جنگ خوارج فرستاد.(693)
مـقـتـل نـگـاران و سـيـره نـويـسان گفته اند كه چون در روز دهم جنگدرگـرفت ، يزيد بن مغفل اجازه مبارزه خواست . پس از آنكه امام (ع )اجازه فرمود، گام پيش نهاد و اين رجز را مى خواند:
انا يزيد واءنا ابن مغفل
وفى يمينى نصل سيف منجل
اءعلو به الهامات وسط القسطل
عن الحسين الماجد المفضل
مـن يـزيد و پسر مغفل هستم و در كفم شمشيرى است برنده و پيكانىچاك دهنده .
بدان وسيله در ميان گرد و غبار بر مردم حمله مى برم ، در دفاع ازحسين ارجمند و با فضيلت .
سپس آن قدر جنگيد تا كشته شد.(694)
بـنابر اين مجموع خوبانى كه از كوفه در مكه به امام پيوستند ـبر اساس اين تحقيق ـ هفت تن بودند.
شـيـخ بـاقـر شـريـف قـرشـى نـوشـتـه اسـت كـه صـحـابـىجـليـل القـدر، انـس بـن حـارث كاهلى ـ از ساكنان كوفه ـ از مكه باحسين (ع ) همراه شد و ملازم ركاب بود.(695)
شايد شيخ قرشى با استناد به سندى تاريخى اين را گفته استو يـا مـمـكـن اسـت سـهـو قـلم وى بـاشد. زيرا سيره نويسان بر اينبـاورنـد كـه انـس بـن حـارث كاهلى ، پس از خروج از مكه ـ در عراقـ(696) و يـا هـنـگـام فرود آمدن در كربلا به آن حضرتپيوست .(697)
4 ـ بصريانى كه در مكه به امام (ع ) پيوستند
از بـصـريـان يك گروه هفت نفره از نيكان اين امت ، در مكه مكرمه بهامام حسين (ع ) پيوستند؛ كه اينان بودند:
حجاج بن بدر تميمى سعدى : وى اهل بصره و از بنى سعيد بن تيماسـت ؛ و جـوابيه يزيد بن مسعود نهشلى (698) را در مكهبـراى امـام حـسـيـن (ع ) بـرد. چـون بـه خـدمت حضرت رسيد، با وىبـاقـى مـانـد تـا آنـكـه در كـربلا در ركاب آن حضرت به شهادترسيد.(699)
صاحب حدائق مى نويسد:(700) وى در بعد از ظهر عاشوراجـنـگـيـد و كشته شد. ديگران گفته اند كه او پيش از ظهر و در حملهنخست كشته شد.(701)
قعنب بن عمر نمرى : وى از شيعيان بصره بودكه همراه حجاج سعدى، نزد حسين (ع ) آمد و به آن حضرت پيوست ؛ و در كربلا در حضورآن حـضـرت جـنـگـيـد تـا كـشـتـه شـد+++.(702) او درالقـائمـيـات (703) نـام و سـلامـىدارد(704).))(705)
يـزيـد بـن ثـبـيط عبدى و دو پسرش ، عبدالله و عبيدالله (رضى ):يزيد از شيعيان و از ياران ابى الاسود دؤ لى بود. او از بزرگانقـبـيـله خـويـش و از كـسـانى بود كه در اجتماع سرّى شيعه در خانهمـاريـه دخـتـر مـنـقـذ عـبـدى ـ كـه خـانـه اشمحفل انس و محل اجتماع شيعيان بصره بود و در آنجا اخبار رويدادهاىآن روزگـار را بـه گـفـت و گـو مـى گـذاشتند ـ حضور يافت . ابنزيـاد از عـزم امام حسين (ع ) براى رفتن به عراق و مكاتبه كوفيانبـا آن حـضـرت بـاخـبـر شـده بـود. از ايـن رو دسـتـور داد كـهكارگزارانش مراقب بگمارند و راه ها را ببندند.
يـزيـد بـن ثـبـيـط تصميم گرفت كه نزد امام (ع ) برود. او كه دهپسر داشت از آنها خواست كه وى را همراهى كنند؛ و گفت : كدام يك ازشـمـا مـرا هـمـراهـى مـى كـنـد؟ دو تـن از پـسـرانش به نام عبدالله وعبيدالله اعلام آمادگى كردند.
آنـگـاه رو بـه يـاران خـود در خانه ماريه كرد و گفت : من آهنگ رفتندارم و مـى روم ، چـه كـسى با من بيرون مى رود؟ گفتند: ما از يارانابن زياد مى ترسيم !
گـفـت : اگـر هـمـه راه هـا را از سـم اسبان پر كنند، من از تعقيب خودباكى ندارم .
آنـگـاه او و دو پـسـرش به همراه عامر و غلامش ، سيف بن مالك و ادهمبـن امـيـه بيرون آمدند. در راه نيز نيرويشان بيشتر شد تا آنكه درابطح مكه به حسين (ع ) رسيد. پس از مدتى استراحت در منزلگاهش، به منزلگاه امام حسين (ع ) رفت .
امـام (ع ) پـس از شـنيدن خبر آمدنش به جست وجوى او برآمد تا آنكهبـه مـنزلگاهش رسيد. به حضرت گفتند: به منزلگاه شما رفتهاست . امام (ع ) همانجا نشست و در انتظار ماند.
يزيد كه امام حسين (ع ) را در منزلش نديد و شنيد كه به منزلگاهاو رفته است بازگشت . با ديدن امام حسين (ع ) در منزلگاهش گفت :((قـل بـفـضـل الله وبـرحـمته فبذلك فليفرحوا))، درود بر تو اىپسر رسول خدا(ص ).
پـس از سـلام بـر امام (ع )، در حضور حضرت نشست و سبب آمدنش رابـاز گـفـت . امـام حـسـيـن (ع ) در حـق او دعـاى خـيـر كـرد. سـپس يزيدمـنـزلگـاهـش را بـه كـنـار امـام حـسـيـن (ع )انتقال داد و با آن حضرت بود تا آنكه در كربلا جنگيد و كشته شد.پسرانش نيز در حمله نخست كشته شدند.
پسرش ، عامر بن يزيد، در رثاى او و فرزندانش چنين مى گويد:
يا فرْوَ قومى فاندبى
خيرالبرية فى القبور
وابكى الشهيد بعبرة
من فيض دمع ذى درور
وارثِ الحسين مع التفجع والتاءوه والزفير
قتلوا الحرام من الائمة فى الحرام من الشهور
وابكى يزيد مجدلا
وابنيه فى حرالهجير
متزملين ، دماؤ هم
تجرى على لبب النحور
يا لهف نفسى لم تفز
معهم بجنات وحورِ(706)
اى ((فرو)) برخيز و بر بهترين شخص مدفون گريه و زارى كن.
بر شهيدان پياپى اش