خ جابرم !
گفتم : تو كه مى دانى من با آنها موافق نبودم .
گفت : بلى ، اما چون شيعه و رافضى هستى ، ما امشب از تو انتقام خواهيم گرفت . هر چه التماس كردم و گفتم خدا مى فرمايد:من دخله كان آمنا ، گفت : جرم شما بزرگ است و تو ماءمون نيستى .
گفتم : خدا مى فرمايد: و ان احد من المشركين استجارك فاجره ... ، گفت : شما از مشركين بدتر هستيد! و خلاصه ، ديدم مشغول مذاكره درباره كيفيت قتل و كشتن من هستند، به شيخ جابر گفتم : حالا كه چنين است ، پس بگذار من دو ركعت نماز بخوانم . گفت بخوان .
گفتم : در اينجا، با توطئه چينى شما براى قتل من ، حضور قلب ندارم .
گفت : هر كجا مى خواهى بخوان كه راه فرارى نيست !
آمدم در حياط كوچك منزل ، و دو ركعت نماز استغاثه به حضرت زهرا صديقه كبرى سلام الله عليه خواندم و بعد از نماز و تسبيح به سجده رفتم و چهار صد و ده مرتبه يا مولاتى يا فاطمة اغيثينى گفتم التماس كردم كه راضى نباشيد من در اين بلد غربت به دست دشمنان شما به وضع فجيع كشته شوم و اهل و عيالم در يزد چشم انتظار بمانند.
در اين حال روزنه اميدى به قلبم باز شد، به فكرم رسيد بالاى بام منزل رفته خود را به كوچه بيندازم و به دست آنها كشته نشوم شايد مولايم اميرالمؤ منين على بن ابى طالب عليه السلام با دست يداللهى خود، مرا بگيرد كه مصدوم نشوم . پس فورا از پله ها بالا رفتم كه نقشه خود را عملى كنم به لب بام آمدم . بامهاى مكه اطرافش قريب يك متر حريم و ديوارى دارد كه مانع سقوط اطفال و افراد است . ديدم اين بام اطرافش ديوار ندارد. شب مهتابى بود. نگاهى به اطراف انداختم ، ديدم گويا شهر مكه نيست ، زيرا مكه شهرى كوهستانى بوده و اطرافش محصور به كوههاى ابوقبيس و حرا و نور است ولى اينجا فقط در جنوبش رشته كوهى نمايان است كه شبيه كوه طرزجان يزد است . لب بام منزل آمدم كه ببينم نواصب چه مى كنند؟ با كمال تعجب ديدم اينجا منزل خودم در يزد مى باشد! گفتم : عجب ! خواب مى بينم ؟! من مكه بودم ، و اينجا يزد و خانه من است !
پس آهسته بچه ها و عيالم را كه در اطاق بودند صدا زدم . آنها ترسيدند و به هم گفتند:
صديا بابا مى آيد. عيالم به آنها مى گفت : بابايتان مكه است ، چند ماه ديگر مى آيد. پس ‍ آرام آنها را صدا زدم گفتم : نترسيد، خودم هستم ، من خودم هستم ، بياييد در بام را باز كنيد. بچه ها دويدند و در را باز كردند. همه مات و مبهوت بودند.
گفتم : خدا را شكر نماييد كه مرا به بركت توسل به حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليه از كشته شدن نجات داد و به يك طرفة العين مرا از مكه به يزد آورد. سپس مشروح جريان را براى نقل كردم .(277)
نماز استغاثه به حضرت بتول سلام الله عليه :  
پس از نقل اين كرامت شگفت از حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليه لازم دانستم دستور نماز حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليه را در اينجا بياورم تا علاقه مندان ، نماز اولين شهيده و مظلومه عالم اسلام را در گرفتاريها بخوانند و ان شاء الله نتيجه بگيرند و نگارنده را نيز دعا خير فراموش ننمايند.
مرحوم محدث قمى مى نويسد:
روايت شده كه هرگاه ترا حاجتى باشد به سوى حق تعالى و سينه ات از آن تنگ شده باشد، پس دو ركعت نماز بگذار و چون سلام نماز را گفتى سه مرتبه تكبير بگو و تسبيح حضرت فاطمه سس بخوان ، پس به سجده برو و بگو صد مرتبه يا مولاتى يا فاطمه اءغيثتنى ، پس جانب راست رو را بر زمين گذار و همين صد مرتبه بگو، پس به سجده برو و همين را صد مرتبه بگو پس به جانب چپ رو را بر زمين گذار و صد مرتبه بگو. پس باز به سجده برو و صد مرتبه بگو و حاجت خود را ياد كن . به درستى كه خداوند بر مى آورد آن را ان شاء الله تعالى . (278)
2. شفاعت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام  
آية الله حاج ميرزا هادى خراسانى در كتاب معجزات و كرامات مى نويسد:
چنين فرمود عالم ربانى شيخ مرتضى آشتيانى ، از حجة الاسلام استادش حاج ميرزا حسين خليلى طهرانى - اعلى الله مقامه - كه گفت : خبر داد ما را شيخ جليل و رفيق نبيل كه با همديگر در درس صاحب جواهر حاضر مى شديم ، كه يكى از تجار كه رئيس ‍ خانواده الكبه در زمان خود بود، پسرى دارد جوان خوش منظر و مؤ دب ، والده اش ‍ علويه محترمه اى است ، و منحصر است اولاد ايشان به همين جوان ، در كربلا مريض شد و شايد ناخوشى او حصبه تيفوس بوده و به قدرى سخت شد كه به حال مرگ و احتضار افتاد، بلكه فوت كرد و چشم و پاى او را بستند. پدرش از اندرون خانه به بيرونى رفته و بر سر و سينه مى زد. علويه محترمه مادر آن جوان ، به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مشرف و از كليددار آستانه خواهش كرد كه اجازه بدهد شب را تا صبح در حرم بماند. نخست كليددار قبول نمى كرد، ولى وقتى علويه خود را معرفى كرد و گفت : پسر من مختصر است و چاره اى جز توسل به حضرت باب الحوائج ندارم ، كليددرا قبول كرد و به مستخدمين دستور داد علويه را در حرم بگذارند بماند.
شيخ جليل مى فرمايد: همان شب من مشرف به كربلا شدم و ابدا از جريان حال تاجر الكبه و بيمارى فرزندش اطلاعى نداشتم . در همان شب ، خواب ديدم كه مشرف به حرم حضرت سيدالشهدا عليه السلام گشتم ، از طرف مرقد حبيب بن مظاهر وارد شدم ، ديدم فضاى بالا سر حرم از زمين و آسمان و فضا تمام مملو از ملائكه است و در مسجد بالا سر تخت گذاشته اند حضرت رسالت مآب عليه السلام و حضرت شاه ولايت امير المؤ منين على عليه السلام بر تخت نشسته اند. در كنار اثنا ملكى پيش رفت عرض كرد: السلام عليك يا رسول الله ، السلام عليك يا خاتم النبيين ، پس عرض كرد حضرت باب الحوائج ابى الفضل عليه السلام عرض مى كند حضرت باب الحوائج ابى الفضل عليه السلام عرض مى كند: يا رسول الله ، علويه ، عيال حاجى الكبه ، پسرش ‍ مريض است به من متوسل شده ، شما به درگاه الهى دعا كنيد كه حق - سبحاته تعالى - او را شفا عطا فرمايد. حضرت ختمى مرتبت دست به دعا برداشتند. بعد از لحظه اى فرمودند: موت اين جوان مقدر است . ملك برگشت .
بعد از لحظه اى ديگر، ملك ديگر آمد و سلام كرد و پيغامى به همان قسم آورد.
دو مرتبه ، حضرت رسالت مآب دست به دعا ورودى به درگاه حضرت باريتعالى كردند. پس از لحظه اى سر فرود آوردند، فرمودند: مردن اين جوان مقدر است . ملك برگشت . شيخ فرمود: ناگاه ديدم ملائكه حاضرين در حرم يك مرتبه به جنبش در آمدند، ولوله و زلزله در آنها افتاد. گفتم : چه خبر شده ؟! چون نظر كردم ، ديدم حضرت ابى الفضل عليه السلام خودشان تشريف آوردند، با همان حالت وقت شهادت در كربلا!
مؤ لف مى گويد: جهت اضطراب ملائكه همين است كه تاب ديدار آن حالت را نداشتند. حضرت عباس پيش آمد و عرض كرد:
السلام عليك يا رسول الله ، السلام عليك يا خير المرسلين ، علويه فلانه توسل به من (پيدا) كرده و شفاى فرزندش را از من مى خواهد. شما به درگاه كبريائى عرض ‍ نماييد كه ، يا اين جوان را شفا عنايت فرمايد، و يا آنكه مرا باب الحوائج نگويند و اين لقب را از من بردارند!
چون آن سرور، اين سخن را به خدمت پيغمبر اطهر صلى الله عليه و آله عرض داشت ، ناگاه چشم مبارك آن حضرت پر از اشك شد و روى مبارك به ح