رت امير عليه السلام نمود و فرمود: يا على تو هم با من در دعا همراهى كن . هر دو بزرگوار، روى به آسمان و دست به دعا برداشتند. بعد از لحظه اى ملكى از آسمان نازل گرديد و به خدمت حضرت رسالت مآب مشرف (گشته ) سلام نمود و سلام حق - سبحانه و تعالى - را ابلاغ نمود، عرض كرد حق متعال مى فرمايد: باب الحوائج را از عباس نمى گيريم ؛ و جوان را شفا عطا فرموديم .
شيخ راوى كه اين خبر را ديده ، مى گويد: فورا از خواب بيدار شدم ، چون اصلا خبرى از اين قضيه بهيچوجه نداشتم بسيار تعجب نمودم . گفتم : البته اين خواب صدق و صحيح است و در آن اسرارى هست . برخاستم ديدم الآن سحر است و يك ساعت به صبح مانده است . فصل تابستان بود. به سمت خانه حاجى الكبه روانه شدم .
مؤ لف گويد: گوينده قصه ، آدرس خانه حاجى مذكور را - كه در مقابل درب صحن سلطانى مى باشد - گفتند و مرحوم علامه العلماء، حاج محمد حسن كبه ، برادر مرحوم حاج مصطفى كبه ، اولاد مرحوم حاج صالح كبه كه بزرگترين تاجر شيعه در بغداد و صاحب خيرات و مبرات بودند، در همان خانه منزل مى كردند و اين جانب در همانجا به ديدن مرحوم علامه مذكور رفتم . سالهاى متمادى در بحث مرحوم استاد حجة الاسلام تقى الدين شيرازى با آن مرحوم كمال انس را داشتيم .
شيخ گوينده گفت : چون وارد خانه شدم ، پدر آن جوان را ديدم ميان خانه راه مى رود و بر سر و صورت مى زند، و جوان را در اطاقى تنها گذاشته اند زيرا مرگش محقق و محسوس ‍ بود و چشم و انگشت پاهاى او را بسته بودند. به حاجى گفتم تو را چه مى شود؟ گفت : ديگر چه مى خواهى بشود؟! دست او را گرفتم ، گفتم آرام بگير و بيا همراه من ، پسرت كجاست ، حق تعالى او را شفا داد و ديگر خوفى و خطرى در او نيست . تعجب كرد، مرا برد در اطاق بيمارى كه مى پنداشتند چند لحظه ديگر زنده نخواهد بود و يا آنكه چند دقيقه بود كه مرگ او را ربوده بود. وارد شديم ديدم به قدرت كامله الهيه جوان نشسته است و مشغول باز كردن چشم خود مى باشد! پدرش ، كه اين حالت را ديد، دويد او را بغل گرفت . جوان فريادش بر آمد كه گرسنه ام خوراك بياوريد. چنان مزاجش رو به بهبودى مى رفت كه گويا ابدا مريض و المى او را عارض نگرديده بود.
3-پس از چهل سال درس خواندن ، به اندازه اين بچه معدان ...؟!
مرحوم شيخ عبدالرحيم دزفولى ، همشهرى شيخ انصارى ، كه مردى عالم مورد وثوق بوده است ، نقل مى كند:
من دو حاجت مهم داشتم كه كسى از آنها آگاه نبود و در درگاه احديت ، قضا و اجابت آن را التماس مى كردم و همراه حضرت امير المؤ منين عليه السلام و حضرت ابوالفضل عليه السلام را شفيع قرار مى دادم . تا اينكه در يكى از زيارات مخصوصه از نجف به كربلا رفتم و باز در حرم شريف ، آن دو مطلب را درخواست نمودم ، ولى اثرى نبخشيد.
روزى در حرم مطهر ابوالفضل عليه السلام جمعيت بسيارى را ديدم . از قضيه سؤ ال كردم ، گفتند: پسر يكى از اعراب صحرانشين ، مدتى است فلج شده ، او را به قصد شفا به اين حرم شريف آورده اند و مشمول الطاف آن بزرگوار واقع شده و شفا يافته است ، اينك مردم لباسهاى او را پاره كرده و براى تبرك مى برند.
مى گويد: من از اين واقعه حالم دگرگون شد، آه سرد از نهاد بركشيدم و به ضريح مطهر نزديك رفته عرضه داشتم :
يا اباالفضل ، مرا دو حاجت مشروع بود كه مكرر نزد پدر و برادر و خودت عرض كردم و اعتنا نكرديد، ولى اين بچه معدان (ياد نشين ) به محض اينكه دخيل آورد اجابت نموديد، واز اين معامله چنين فهميدم كه پس از چهل سال زيارت و مجاورت و اشتغال به علم ، به قدر يك بچه معدان در نظر شما ارزش ندارم ، لذا ديگر در اين بلاد نمانده و به ايران مهاجرت مى كنم . اين سخن بگفتم و در حرم حضرت ابى عبدالله عليه السلام نيز، مانند كسى كه از آقاى خود قهر باشد، سلام مختصرى عرض كرده و به منزل بازگشتم و مختصر اسبابى را كه داشتم گرفته و روانه نجف اشرف شدم ، به اين قصد كه عيال و اسباب خود را برداشته و شهر خويش برگردم .
چون به نجف رسيدم از راه صحن مطهر به سوى خانه روانه شدم ، در صحن ملا رحمة الله خادم شيخ (انصارى ) - را ديدم و با همه مصافحه و معانقه نموديم . گفت : شيخ تو را مى خواهند.
گفتم : شيخ از كجا مى دانست كه حالا وارد مى شوم .
گفت : نمى دانم ، اين قدر مى دانم كه به من فرمود: برو در صحن ، شيخ عبدالرحيم از كربلا مى آيد، او را نزد من بياور!
چون اين را شنيدم ، با خود گفتم شايد به ملاحظه اينكه مجاورين فرداى روز زيارت مخصوصه در كربلا(از آن شهر) خارج و فرداى آن روز به نجف مى رسند و اغلب هم از راه صحن وارد مى شوند، از اين جهت به ملا رحمة الله فرموده كه مرا در صحن ببيند. در هر صورت به خانه شيخ روانه شديم . چون وارد بيرونى شديم ، كسى نبود.
ملا درب اندرونى را كوبيد. شيخ صدا زد كسيتى ؟ ملا رحمة الله عرض كرد: شيخ عبدالرحيم را آوردم .
شيخ تشريف آوردند و به ملا فرمودند تو برو، چون او رفت به من فرمود: شما فلان فلان حاجت را دارى ؟ به آنها تصريح فرمود؛ در صورتيكه به احدى اظهار نكرده بودم . عرض ‍ كردم : آرى چنين است .
فرمود: اما فلان حاجت را من بر مى آورم و ديگرى را خودت استخاره كن اگر خوب آمد مقدمات آن را فراهم مى نمايم و خود آن را به جا بياور. من نيز رفتم و استخاره كردم خوب آمد، نتيجه را به شيخ عرض كردم ، انجام داده شد. (279)
4. ظهور كرامت باهره از حضرت ابوالفضل عليه السلام در بلده اردبيل
مرحوم خيابانى در كتاب وقايع الاءيام ، بخش مربوط به محرم الحرام مى نويسد:
چون مقارن اختتام اين كتاب مستطاب ، كرامت باهره اى از حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام در بلده اردبيل ظاهر شد كه خصوصيت و اهميت تمامى دارد، لذا ديدم كه (داستان آن ) براى روشنى چشم مؤ منين و مزيد اميدوارى محبين اهل بيت طاهرين عليه السلام در اين نسخه نفيسه درج شود.
قبل از اينكه اين كرامت در تبريز معروف و منتشر شود، جمعى از اكابر تجار در مجلسى از براى حقير تفضيل را نقل كردند. بنده منتظر شدم تا مكاتيب متواتر و در مجامع مذكور و منتشر گرديد و حقير بعضى از آن مكاتيب را كه از موثقين تجار از اردبيل ايفاد داشته بودند خواستم كه بعد از اتمام كتاب در اختتام ثبت كنم . از حسن اتفاق ، سه نفر از سادات عظام و آقايان ذوى العزة الاحترام : جناب سليل الطياب آقا سيد حسين آقا، ولد آقا ميرزا زين العابدين ، برادر مرحوم عالم جليل حاجى سيد كاظم آقاى خلخالى كه سابقا در تبريز ساكن و چندى قبل در نجف اشرف به رحمت حق پيوست ، و آقا سيد جواد و آقا سيد ابراهيم ، پسران همين سيد معظم (قدس سره ) كه هر سه از مشتغلين و محصلين مدرسه ملا ابراهيم هستند، از اردبيل وارد تبريز شدند كه خودشان حاضر واقعه و شاهد اين كرامت باهره بودند و جناب سدى حسين آقا زبانا (كذا) در مجلس عمومى و براى حقير در مجلس خصوصى ، اين كرامت را نقل فرمود، حقير به اين قناعت نكرده عرض كردم كه چون بنده در صدد ثبت اين كرامت هستم مى خواهم به خط خود مرقوم فرماييد تا اضبط و اوقع باشد.
آقا سيد حسين آقا قبول فرموده تفضيل كرامت را به خط خود مرقوم داشتند. حال مرقومه اش 