ه اين نحو است :
روز هشتم شوال از سنه 1341 طرف عصر در بلده اردبيل ، در مدرسه ملا ابراهيم نشسته بودم ، ديدم كه اهل شهر با اضطراب از هر طرف مى دوند. گفتم : چه واقع شده ؟! گفتند: حضرت ابوالفضل عليه السلام به كسى غضب كرده تحقيق كردم كه قضيه چطور است گفتند.
در شهر مالگيرى است ، دو نفر پليس به حكم نظميه به خانه ضعيفه اى رفته اند كه پنج و شش صغيرى داشته و معاش آنها منحصر به يك اسبى بوده است . اسب را از طويله كشيده اند كه ببرند، ضعيفه آمده با كمال عجز التجا نموده و حضرت ابوالفضل عليه السلام را شفيع آورده ، و پليس دست كشيده خارج شدند. در اين حال پليس خبيثى ، احمد نام ، رسيده به اين دو نفر گفته كه اينجا چه كار مى كنيد؟ گفتند در اين خانه اسبى هست خواستيم بياوريم ، ضعيفه حضرت ابوالفضل عليه السلام را شفيع آورده ، آن خبيث گفته حضرت ابوالفضل عليه السلام مردى بود در سابق مرده و گذشته ، اگر مى داند بيايد اسب را از من بگيرد و به تو بدهد! ضعيفه گفته يا اباالفضضل عليه السلام ، خودت مى دانى كه اين چه مى گويد، ديگر چاره از دست من رفته خودت حكم كن . در اين حال ، پسر مجيد خان ، همسايه ضعيفه ، آمد چهار هزار به احمد پليس داده كه از اسب دست بكش ، قبول نكرده را از خانه بيرون آورده تقريبا بيست قدم ، مجيدخان خود مصادف شده چهارهزار علاوه كرده هشت قران مى دهد. آن خبيث قبول نكرده ، به يكى از آن دو پليس گفته بيا سوار شو و اسب را ببر.
چون آن شخص خواست كه سوار شود، احمد به او گفت : چرا من اين طور شدم ؟! عطسه نمود و دو مرتبه سرفه كرده ، فى الفور روى او سياه شده و بر زمين افتاده به درك واصل گرديد. آن دو پليس حال را بدين منوال ديدند، فرار كرده به نظميه خبر دادند. نظميه حكم كرد قضيه را پنهان كنيد و مخفى او را غسل داده دفن نماييد. پليسها آمدند و خلق را، كه براى تماشا ازدحام كرده بودند، كنار نموده نعش آن خبيث را به خانه بردند كه غسل دهند. رئيس قزاق مطلع شده حكم كرد كه برويد جنازه او را بگيريد مردم ببينند و تماشا كنند. قزاقها آمده در مقابل مقبره (شيخ صفى الدين اردبيلى ) با پليسها تصادف كردند كه مى خواستند جنازه را در مقبره شيخ صفى دفن كنند، قزاقها مانع شده نعش او را گرفتند و كفنش را پاره كردند كه مردم نگاه كنند. آقا سيد حسين آقا گويد كه : بنده و آقا سيد جواد و آقا سدى ابراهيم در مدرسه در منزل بوديم كه گفتند نعش او را قزاقها آورده در ميدان عالى قاپو در مقابل شيخ انداخته اند كه مردم تماشا كنند. ما هم رفتيم كه ببينيم . جمعيت زيادى بود با صعوبت و زحمت تمام خود را سر نعش آن خبيث رسانيديم ، ديدم كه صورت نحس او سياه شده به رنگ آلبالو و از كثرت تعفن و شدن رايحه منتنه آن خبيث زياده از يك دقيقه نتوانستيم توقف بكنيم .
و گويد: بعضى از موثقين تجار گفتند كه ، ديديم فك اسفل او عقب رفته و فك اعلا پايين آمده ، و دهانش مثل دهن سگ شده بود!
در مكتوب ديگر نوشته بودند كه ، تمام مرد و زن و بزرگ و كوچك آمده تماشا كردند و جنازه او را به سنگ مى زدند. الى عصر ماند، بعد به پايش ريسمان انداختند تمامى بازار و محلات را بگردانيدند، وقت غروب بدن نحس او را برده در كنار شهر در صحرا به چاه انداختند خاك ريختند. تا حال به اين آشكارى كرامتى ظاهر نشده بود. از دو شنبه هشتم شوال الى امروز، هفت شبانه روز است بازار و دكان و كوچه ها چراغانى و شب و روز در بازار و محلات روضه خوانى است .(280)
5. حضرت ابوالفضل العباس و على اكبر عليه السلام به فرمان امام حسين عليه السلام به استقبال قزوينى مى روند.
مرحوم عراقى در دارالسلام ، مكاشفه آخوند ملا عبدالحميد قزوينى را چنين نقل كرده است :
مى فرمايد: از اول اوقات مجاورت تا حال زيارات مخصوصه حسينيه را مداومت نموده و ترك نكرده ام ، مگر آن شب را كه مصمم به بيتوته اربعين مسجد سهله گرديدم و جميع آنها را پياده رفته و غالب آنها را هم با زوار نبوده ام بلكه بى راه رفته ام و در شب آخر، وقت عصر بيرون رفته و فردا را در كربلا بده ام و در ورود آنجا هم غالبا منزل درست معينى نداشته ام ، بلكه در ايوان حجرات صحن مطهر يا در خود صحن يا در توابع آن ، منزل نمودم ، چون بضاعتى نداشتم و متمكن از مخارج و كرايه منزل نبوده ام .
اتفاقا روزى به اراده كربلا بيرون رفتم ، چون به بلندى وادى السلام رسيدم جمعى از اعزه واعيان را ديدم كه از براى مشايعت آقا زاده اى بيرون آمده اند، پس او را با كمال احترام سوار كجاوه كردند و دعاى سفر در گوش او خواندند و قدرى با او همراه شدند، پس وداع كردند و اذان در عقب و ساير آداب و آقايى را با او به جا آوردند و او هم با نوكر و بنه و ساير لوازم سفر روانه گرديد.
چون اين عزت را ديدم و ذلت خود را هم مشاهده كردم ، ملول و خجل شدم و با خود گفتم كه اين دفعه هم كه بيرون آمده ام مى روم ، لكن بعد از اين اگر اسباب مساعدت كرد كه بر وجه ذلت نباشد مى روم والا نمى روم و آنكه تا به حال رفته ام كفايت مى كند! پس اين دفعه را رفتم و برگرديدم و بعد از آن عازم شدم كه ديگر به طريق مذلت نروم ، و بر همان اراده بودم تا آنكه وقت زيارت مخصوصه ديگر رسيد و چند نفر از طلاب آمده پرسيدند كه چه روز اراده زيارت دارى كه ما هم با تو بياييم ؟ گفتم من اراده ندارم ، زيرا كه خرج منزل و كرايه ندارم پياده هم نمى روم . گفتند كه تو هميشه پياده مى رفتى . گفتم : ديگر نمى روم . گفتند: اين دفعه را كه ما اراده پياده رفتن داريم برو، كه ما هم از راه باز نمانيم ، بعد را خود مى دانى .
بالاخره ، پس از اصرار و انكار، رفتند و از براى توشه راه خريدارى كردند و مرا با اصرار برداشتند و بيرون آمده با ايشان روانه شديم و چون وقت رفتن تنگ شده و فرداى آن روز، روز زيارت بود صبح را بيرون رفتيم كه ظهر را در كاروانسراى شور بخوابيم و شب را به كربلا برسيم . پس با همراهان ، كه دو نفر بودند، چون شب زيارتى بود و از زوار كسى نبود و چونكه اوقات كاروانسرا مخروبه بود و هوا هم گرم بود و خانوارى هم در كاروانسرا نبود كسى نمى ماند. به علاوه آنكه ، كاروانسرا مردم را برهنه مى كردند و احيانا اگر از طلاب و مجاورين وارد مى شدند و استعدادى نداشتند، از خوف عرب اسباب و لباس خود را در زير زباله مستور مى كردند. ما بعد از ورود چون اسباب قابلى نداشتيم در داخله طويله صفه بزرگ مسقفى بود و در آن منزل كرديم و پس از صرف غذا بخوابيم .
اتفاقا من از همراهان زودتر بيدار شدم و ابريق را برداشته از براى وضو بيرون آمدم و بعد از مقدمات وضو، بر صفه اى كه در وسط كاروانسرا بود بالا رفتم و بر لب آن صفه رو به كاروانسرا نشسته مشغول وضو شدم . در اثناى وضو كه مشغول مسح پا بودم شخصى را ديدم كه در زى لباس اعراب ، پياده از درب كاروانسرا داخل گرديد، وى با سرعت تمام نزد من آمد كه گمان كردم كه او از اعراب بيابان است و اراده آن كرده كه مرا برهنه كند، لكن چون قابلى با خود نداشتم چندان خوفى نكردم و مسح پا را تمام نمودم .
چون نزديك آمد، متوجه من گرديد گفت :
- ملا عبدالحميد قزوينى تو