 هستى ؟
چون بدون سابقه آشنايى نام مرا ذكر نمود، تعجب كردم و گفتم : آرى منم آن كه گويى . گفت : تويى كه مى گفتى كه من به اين ذلت و خوارى ديگر به كربلا نمى روم ، مگر آنكه به طريق عزت متمكن و قادر شوم ؟ قدرى تاءمل كردم كه اين شخص اين واقعه را از كجا مى دانست ، باز در جواب گفتم : آرى .
گفت : اينك آماده شو كه مولاى تو ابوالفضل العباس عليه السلام و آقاى تو على بن الحسين به استقبال تو آمده اند كه قدر خود را بدانى و به اعتبارات بى اعتبار دنيا افسرده و مهموم نگردى . چون اين سخن شنيدم ، متحير ماندم و مبهوت گرديدم كه اين شخص چه مى گويد؟! ناگاه ديدم كه دو نفر سواره با شمايل آن دو بزرگوار، كه شنيده و در كتب اخبار و مصيبت ديده بوديم ، با آلات و اسلحه حرب - حضرت ابوالفضل عليه السلام در جلو و على اكبر عليه السلام از دنبال - از باب كاروانسرا داخل صحن آن گرديدند. چون اين واقعه را ديدم ، بى اختيار خود را از بالاى آن صفه پايين انداخته دويدم و خود را به پاى اسبهاى ايشان انداخته بوسيدم و به دور اسبهاى ايشان گرديدم و زانو و ركاب پايشان را بوسيدم .
بعد از آن با خود خيال كردم كه خوب است كه رفقا راهم اعلام كنم و از خواب بيدار نمايم كه به خدمت دو فرزند حيدر كرار برسند. پس با سرعت به نزد ايشان رفتم و بر بالين يكى از آنها كه ملا محمد جعفر نام داشت نشستم و با دست او را حركت دادم و گفتم :
ملا محمد جعفر، برخيز كه حضرت عباس عليه السلام و على اكبر عليه السلام با استقبال آمده اند، بيا به خدمت ايشان شرفياب شو.
ملا محمد جعفر چون اين سخن بشنيد گفت : آخوند چه مى گويى ، مزاح و شوخى مى كنى ؟!
گفتم : نه والله ، راست مى گويم ، بيا ببين هر دو تشريف دارند. چون اين حالت و اصرار را از من ديد دانست كه چيزى هست . برخاست و به زودى دويد. چون رفتيم كسى را نديديم ، واز كاروانسرا هم بيرون رفته و اطراف صحرا را، كه هموار و راه آن تا مسافت بسيار ديده مى شود، مشاهده كرديم و اثرى يا غبارى از ان پياده و دو سوار نديديم . پس تاءسف و متحير برگرديديم ، از عزم و اراده سابق برگرديده تائب و نادم شده و عازم بر آن گرديدم كه زيارت آن مظلوم را ترك نكنم ، اگر چه بر وجه ذلت و زحمت باشد و اگر عذر شرعى عارض شود تدارك و قضا كنم ، والى الآن ترك نشده و مادام الحياة هم ترك نخواهد شد، ان شاء الله تعالى . (281)
6. ناگاه دستى پيدا شد و او را از غرق شدن نجات داد!  
يكى از علماى موثق اصفهان نقل نمود:
شخصى از خانواده سيادت و علم بود و در اصفهان در رودخانه غرق شده واز همه جا ماءيوس ، توسل به حضرت ابوالفضل عليه السلام پيدا كرد. ناگاه دستى پيدا شد و او را از آب عبور داد تا به خشكى رسيد. (282)
7. شفاى فلج  
عالم جليل القدر شيخ حسن ، فرزند علامه شيخ محسن ، از نوادگان صاحب جواهر قدس سره از حاج منشيد بن سلمان ، از اهل فلاحه كه شخصى عارف و بصير و مورد اعتماد بوده و خود اين كرامت را مشاهده كرده بود، نقل مى كند كه گفت :
مردى از طايفه براجعه در خرمشهر، به نام مخيلف ، مرضى در پا دچار شد كه همه پاهايش را فرا گرفت و آنها را از حركت انداخت . سه سال بدين ترتيب گذشت و اكثر مردم خرمشهر او را مشاهده مى كردند كه در بازار و مجالس سوگوارى سيدالشهدا عليه السلام در حاليكه خود را بر روى دست و پاهايش مى كشيد و از مردم در راه رفتن كمك مى گرفت در رفت و آمد بود.
شيخ خرعل كعبى در خرمشهر حسينيه اى داشت كه دهه اول محرم در آن مجلس ‍ عزادارى برپا مى ساخت بسيارى از جمله زنان ، كه در طبقه بالاى حسينيه مى نشستند، در آنجا حضور يافتند. در منطقه رسم چنين بود كه چون شخصى مديحه خوان در نوحه خود به ذكر شهادت مى رسيد، اهل مجلس به پا مى خواستند و با لهجه هاى مختلف به سر و سينه مى زدند. مخليف در اين مجلس شركت مى جست و چون نمى توانست پاهاى خود را جمع كند در پاى منبر مى نشست .
در روز هفتم محرم ، كه رسم بود مصيبت حضرت ابوالفضل عليه السلام خوانده شود، زمانى كه خطيب به ذكر سوگوارى قمر بنى هاشم عليه السلام پرداخت حضار، از مرد و زن ، برخاستند و به شيوه معمول بگرمى به عزادارى پرداختند. در آن حال ، ناگهان مخيلف را هم مشاهده كردند كه بر روى پا ايستاده و بر سر و رو مى زند و چنين نوحه مى خواند: منم مخيلف كه عباس مرا بر سر پا داشت .
مردم كه اين معجزه حضرت ابوالفضل عليه السلام مشاهده نمودند، بر او هجوم آورده او را در آغوش گرفتند و بوسيدند و لباسهايش را هم براى تبرك پاره كردند. شيخ خزعل كه چنين ديد به خدمتكارش دستور داد او را از ميان مردم خارج كرده به يكى از اطاقهاى مجاور برند.
آن روز در خرمشهر از روز عاشورا پر غوغاتر گشت و گريه و فرياد و فغان از زن و مرد شهر را به لرزه در آورد. ملا عبد الكريم خطيب از اهل منبر خرمشهر، برايم تعريف كرد كه شيخ خزعل هر روزه براى خصار مجلس طعامى فراهم مى ساخت و آن روز، به سبب گريه و سوگوارى مردم تا ساعت 9 افتادن سفره غذا به تاءخير افتاد.
از مخليف سؤ ال شد كه قضيه چگونه اتفاق افتاد؟ گفت : آن هنگام كه مردم براى عزاى عباس عليه السلام بر سر و صورت مى زدند، من در حاليكه پاى منبر بودم به خوابى كوتاه رفتم . در خواب ، مردمى نيكو و بلند قامت ، و سوار بر اسبى سپيد و درشت هيكل را در مجلس ديدم كه به من فرمود:
مخيلف ، چرا در عزاى حضرت عباس عليه السلام بر سر و صورت نمى زنى ؟ گفتم : اى آقاى من ، در اين حال توانايى ندارم .
فرمود: برخيز بر سر صورت بزن !
گفتم : مولايم نمى توانم برخيزم .
فرمود: برخيز بر سر صورت بزن !
گفتم : سرورم دستت را به من بده تا برخيزم .
فرمود: من دست ندارم .
گفتم : چگونه برخيزم ؟
فرمود: ركاب اسب را بگير و برخيز. من ركاب را گرفتم و اسب وى جهشى كرد و مرا از پاى منبر خارج نمود و سپس از من غايب شد و من ديدم كه سلامت خود را باز يافته ام . (283)
8.شفاى درد بى درمان  
من در اوايل ذى القعده سال 1351 هجرى قمرى ازدواج كردم و بعد از گذشت يك هفته ، به زكام و تب گرفتار شدم . براى معالجه نزد اطباى نجف رفتم ، اما اقدامات آنان سودمند واقع نشد و بيمارى شدت گرفت . در اول جمادى الاولى سال 1353 هجرى قمرى به كوفه رفتم تا ماه رجب آنجا ماندم ، در حاليكه هنوز تب قطع نشده و ضعف بر بدنم مستولى گشته و قادر به ايستادن نبودم . سپس به نجف بازگشتم و تا ذى القعده آن سال بدون مراجعه به طبيب در آنجا به سر بردم ، زيرا مى دانستم كه مداواى ايشان مؤ ثر واقع نمى شود.
در ذى الحجه همان سال ، دكتر مشهور نجف ، محمد زكى اباظه ، كه قبلا نيز نزد او معالجه كرده بودم ، با دكتر محمد تقى جهان و دو طبيب ديگر از بغداد به نجف آمدند تا مرا مداوا كنند، اما بيمارى به حدى رسيده بود كه متفقا اعلام داشتند مرض غير قابل بهبود است و سرانجام تا يك ماه ديگر مرا به كام مرگ خواهد انداخت .
محرم سال 1354 هجرى قمرى فرا رسيد و پدرم براى اقامه عزاى سيدالشهداء عليه السلام عازم قريه اى كه شاهزاده قاسم ، فرزند حضرت امام موسى كاظم عليه السلام ، در انجا مدفن بود گشت و فقط مادرم ، كه دائما در حال گريه بود، نزدم ماند و ب