 پرستارى از من پرداخت . شب هفتم ماه ، مردى با هيبت را در خواب ديدم كه داراى سيماى نورانى و دلفريب بود و شباهت بسيارى به سيد مهدى رشتى داشت . وى از حال پدرم پرسيد، گفتم كه به قاسم آباد رفته است .
فرمود: پس چه كسى در مجلس ما در روز پنجشنبه اقامه عزادراى خواهد نمود؟
و آن شب پنجشنبه بود، سپس فرمود: پس تو بيا نوحه بخوان و عزادارى را برپا دار.
سپس از مقابلم در گذشت و بعد از اندكى مجددا نزدم آمد و گفت : فرزندم سيد سعيد به كربلا رفته است تا براى اداى نذرى كه كرده است مجلس مصيبتى براى مصائب ابوالفضل عليه السلام بپا دارد، تو هم به كربلا برو و مصيبت عباس را بخوان ، و سپس از من پنهان شد.
صبح كه فرا رسيد مادرم بر آن شد كه مرا به حرم حضرت عباس عليه السلام در كربلا ببرد. اما هر كس از اين تصميم او آگاه شد، به خاطر ضعف بسيارى كه در من بود به حدى قادر به نشستن در وسيله نقليه نبودم ، او را از اين كار باز مى داشت . لذا با وجود اصرار مادرم سفر به كربلا تا روز دوازدهم محرم صورت نگرفت ، يكى از خويشان كه چنين ديد گفت : مرا بر تخت روانى بگذارند و بدينگونه ، حركت دهند. اين امر انجام شد و مرا در ان حالت به حرم مطهر حضرت عباس عليه السلام بردند و در كنار ضريح به خواب رفتم .
شب سيزدهم محرم در حالت اغما بودم كه سيد مذكور آمد و فرمود: چرا روز هفتم كه سعيد چشم انتظار تو بود در آن مجلس حاضر نشدى ؟ حال كه روز هفتم حضور نيافتى به جاى آن امروز كه روز سيزدهم ، و روز دفن عباس است ، برخيز و مصيبت حضرت عباس ‍ عليه السلام را بخوان . سپس از مقابلم ناپديد شد، و چندى بعد، مجددا نزد من آمد و مرا به مصيبت خوانى فرا خواند.
براى بار سوم دست روى كتف راستم ، كه بر آن مى خوابيدم ، گذشت و فرمود: تا كى در خواب ؟! برخيز و مصيبتم را ذكر كن ! من درحاليكه هيبت او سراپاى وجودم را به لرزه افكنده بود بپا خواستم و سپس مدهوش انوار او گشته و به زمين افتادم ، و اين امر را هر كس كه در حرم مطهر بود مشاهده نمود.
پس از مدتى ، در حاليكه عرق بر بدنم نشسته بود، به هوش آمدم ولى ديگر هيچ آثارى از ضعف و بيمارى در بدنم به چشم نمى خورد، و اين امر در شب سيزدهم محرم الحرام سال 1354 هجرى قمرى 5 ساعت از مغرب گذشته اتفاق افتاد. مردم كه چنين ديدند از حرم و صحن و بازار گردم جمع شدند و شروع به تكبير و تهليل نموده و لباسم را پاره كردند. ماءموران حرم آمدند و مرا به يكى از حجره هاى صحن ، كه مقابل حرم بود، بردند و من تا صبح در آنجا به سر مى بردم .
چون فجر طالع شد وضو ساختم و با صحت و سلامت كامل ، در حرم نماز خواندم و سپس شروع به ذكر مصائب ابوالفضل عليه السلام نمودم .
به سبب اين كرامت ، سيد سعيد كتابى بالغ بر 400 صفحه در احوال حضرت ابوالفضل عليه السلام نگاشت كه براى نگارش آن تلاش بسيار كرد و در جمع و تبويب آن شبهاى فراوانى را به صبح رساند. خداوند به او پاداشى جزيل دهد. (284)
9. سلام بر تو اى خادم عباس عليه السلام !  
مؤ لف كتاب الوقايع (صفحه 36) از آية الله العظمى حاج ميرزا حسن شيرازى (متوفى سنه 1312ق ) نقل كرده كه فرمود:
من از سامراء براى زيارت حسين بن على عليه السلام رهسپار شدم در بين راه به منزل يك نفر رئيس قبيله وارد شدم . ضمن پذيرايى زنى پيش من آمد و گفت : السلام عليك يا خادم العباس ، درود بر تو اى خادم عباس . من از اين طرز سلام تعجب نمودم . از رئيس قبيله پرسيدم اين زن كيست و چرا اينجور سلام مى دهى .
جواب داد: اين زن ، خواهر من است .
زمانى من سخت مريض شدم ، به گونه اى كه حالم وخيم گشت و به حالت احتضار رسيدم . در آن حال ديدم كه خواهرم بالاى تپه اى كه جلوى منطقه سكونت ايل ما قرار دارد، رو به سوى قبر مولاى ما عباس عليه السلام كرده و با گيسوى پريشان و چشم گريان مى گويد: اباالفضل ، از خدا بخواه برادرم را شفا دهد.
سپس دو آقاى بزرگوار را مشاهده كردم ، يكى از آنان به ديگرى گفت : برادرم ، حسين ، ببين اين زن مرا وسيله شفاى برادر خود قرار داده است ، از خدا بخواه تا او را شفا دهد. امام حسين عليه السلام فرمود، اين شخصى است كه نزديك است دنيا را بدرود گويد، و كار از كار گذشته است . خواهرم براى بار دوم و سوم با لحن تند از مولاى ما عباس عليه السلام خواست تا از خدا بارى من درخواست شفاعت نمايد.
مجددا ديدم كه عباس با ديده شكيبا به امام حسين عليه السلام عرضه دارد: برادرم از خدا بخواه كه اين مريض را شفا دهد وگرنه لقب باب الحوائجى را از من سلب نمايد.
امام حسين عليه السلام با توجهى كامل فرمود: برادرم ، خدايت سلام مى رساند و مى فرمايد اين موقعيت تا روز قيامت براى تو باقى است . ما به احترام تو اين مريض را شفا داديم . (285)
درگاه او چو قبله ارباب حاجت است
باب الحوائجش همه جا گفتگو كنند
10. شفاى طفل بيمار  
سيد جليل ، آقاى حاج سيد محمد على ضوابطى نقل كرد كه :
به اتفاق خانواده و فرزند زاده ام به زيارت عتبات عاليات مشرف شدم . نوه چهار ساله ام ، كه با ما همراه بود، بيمار شد و بتدريج حال او وخيم شده و به حال بيهوشى افتاد.
دكتر حافظ الصحه را به بالين وى آورديم . پس از معاينه نسخه اى نوشت و به دست ما داد و حركت كرد. بيرون اطاق ، در حال بدرقه ، به من اظهار كرد حال اين بچه بسيار بد است و اميد بهبودى در باب او نمى رود، من نخواستم نزد خانم شما حرفى زده باشم . همسرم از اطاق ديگر حرف دكتر را شنيد، بى درنگ چادر بر سر كرده و گفت : اكنون مى روم و كار را درست مى كنم !
او رفت و پس از لحظاتى ديدم طفل بيمار سر از بستر برداشته ، مى گويد: آقاجان مرا در آغوش گير! تعجب كردم ، كودك بى هوش چگونه يكباره به هوش آمد؟! او را در برگرفتم . آب خواست ، به او آب دادم .
گفت : بى بى خانم (همسرم ) كجاست ؟
گفتم : الآن مى آيد.
هنوز در عالم تعجب بودم كه خانم وارد شد و با ديدن كودك در آغوش من گفت : ديدى كار را به سامان آورده و براى مريض در خطر مرگ شفا گرفتم ؟! گفتم چه كردى و كجا رفتى ؟ گفت : به حرم مطهر مولانا العباس عليه السلام رفتم و گفتم :
يا اباالفضل ، من زوار تو هستم ، اگر باب الحوائج نبودى من بدين آستان روى نمى آوردم . اينك بچه ام در خطر مرگ است ، شفاى او را از تو مى خواهم و گرنه من جواب پدر اورا چه دهم ؟! اين سخن را گفتم و از حرم بيرون آمدم اينك فهميدم كه در اثر توجه خاص مولانا العباس عليه السلام بيمار، شفا يافته است . (286)
11.نابينايى كه همه او را مى شناختند شفا يافت  
شيخ و عالم جليل القدر، آقا شيخ مهدى كرمانشاهى حكايت مى كند:
يك مرد كاسب كورى بود كه در بازار بين الحرمين دكان داشت و همه او را مى شناختند. تا ياد داشتيم ، او را نابينا ديده بوديم . يك روز در مقبره وابسته به خودمان ، كه در رواق پائين پاى بارگاه حسينى عليه السلام مى باشد، خوابيده بودم و چون هوا كمى گرم بود لاى درب مقبره را باز گذاشته بودم تا باد بيايد.
در اين حين ، ناگهان صداى هياهو شنيدم . نگاه كردم ، ديدم از سمت صحن كوچك مردم زيادى داخل حرم شدند. چون درب مقبره ما باز بود، جمعيت به سوى مقبره ما هجوم آوردند. در آن ميان ، عده 