ى دور مردى را گرفته داخل مقبره نمودند و در را بستند. خوب كه نگاه كردم ديدم آن مرد نابينايى معروف و مشهور است كه هر دو چشم او به درشتى باز شده مثل كاسه خون سرخ مى درخشد! مردم لباس هاى او را پاره پاره كرده و فوج فوج براى ديدن او هجوم مى آورند. آنان انگشت جلو چشم او مى گرفتند و مى پرسيدند: اين چند تا است ؟ و او درست جواب مى گفت به همين حال مدتى در مقبره ماند، فشار و ازدحام مردم آرام گرفت . از او سؤ ال كردم ، معلوم شد حضرت اباالفضل عليه السلام چشم او را بينا و روشن ، و قلب مؤ منين را از سرور چون گلشن نموده اند. (287)
12. عبور از قرنطينه  
علامه شيخ محمد باقر، نويسنده كبريت احمر مى نويسد:
زمانى كه در نجف بودم ، و با طاعون شيوع يافته بود و مردم مى مردند. ناچار شدم از نجف خارج شوم . شوق زيارت حضر سيدالشهداء ابوعبدالله الحسين عليه السلام و برادرش ‍ حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مرا بى تاب نموده بود ولى قرنطينه مانع از تشرف به آستان آن حضرت بود و عبور امكان نداشت . مع ذلك پياده بيرون رفتم . شب را در خانه اى نزديك به كاروانسرا خوابيدم و چون صبح شد، عازم كربلا شدم . در راه مردى نورانى ، كه عمامه كوچكى به سر داشت ، با من ملاقات كرد و فرمود: به كربلا مى روى ؟ عرض كردم : بلى .
فرمود: چون تنها هستى ، من رفيق تو هستم . بسيار خوشحال شدم . با يكديگر روانه شديم . در بين راه مرا به صحبتهاى شيرينش مشغول داشت . از او پرسيدم از كجا آمدى ؟
فرمود: من با تو هستم ، خاطر جمع باش كسى به تو كارى ندارد! چيزى از طلا با خود داشتم ، در دل خود گفتم طلاها را مخفى كنم . او خنديد و فرمود: چون من با تو هستم احتياجى به اين كارها نيست ! ولى من غافل بودم و توجه نداشتم كه چه شد به اين زودى به كربلا رسيديم و ترس من باقى بود.
گفتم : بياييد از سمت حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برويم و توجه كردم به قبه مطهره آن حضرت كه نزديك به آن بوديم ؛ و چون خيمه هاى قرنطينه را در وسط راه زده بودند، از همان درب خيمه ها عبور كرديم ، گويا كور و گنگ شدند و اصلا با ما حرف نزدند. در كربلا آن مرد از من جدا شد و نفهميدم به كدام سمت رفت و هر چه هم به دنبال او گشتم ديگر او را نديدم . (288)
13. روضه بخوانم شايد فرجى حاصل شود!  
سيد اجل ، آقا سيد ولى الله طبسى حكايت كرد كه :
ده سال قبل تقريبا در بلا غرق و مبتلا بود، و اواخر دولت عثمانى بود. اهالى در مجادله با حكومت در واقعه حمزه بيك كه معروف مى باشد، گرفتار بودند. من در نهايت فقر و سختى با چند سر عائله به سر مى بردم ، ولى هر هفته عصر جمعه روضه مى خواندم و هر چه ميسر مى شد - ولو خرما- در مجلس مى اوردم . يك هفته قدرى خرماى زاهدى براى مجلس ذخيره كرده بودم كه ، از قضا، چند نفر از اعراب قصبه شفاقه از توابع كربلا (شفائه ) به مهمانى وارد منزل ما شدند. آنان از ترس جنگ به حضرت عباس عليه السلام پناه آورده بودند و چون منزل ما در جوار آن حضرت بود به خانه ما آمدند. چيزى در بساط نبود، و مجبور شدم با خرماهاى مذكور از ايشان پذيرايى كنم .
چند روزى گذشت . صبح جمعه شد و در فكر روضه و تهيه و سائل آن افتادم . به در خاكى يكى از رفقا رفتم و گفتم دو قران قرض بگيرم ، نداشت . در راه بازگشت ، وارد صحن حضرت سيدالشهدا عليه السلام شدم . گفتم غنيمت است ، زيارتى بكنم . بعد از بيرون امدن ، با هجوم مردم از سمت خيمه گاه به طرف صحن مواجه شدم ، منزل سيد على مسئله گو كه از صدمه توپ متزلزل گرديده بود، خراب شد و از صداى تخريب آن ، مردم خيال كردند توپ ديگرى زده اند و لذا به در ديوار دالان صحن فشار آوردند و در نتيجه پوست ساق پايم خراش برداشت . ناچار از طرف كوچه و بازار به منزل برگشتم ، در انجا با حال زار و نهايت انكسار گفتم : بهتر آن است كه به حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام مشرف شوم و عرض حال نمايم . محل جراحت را شستم و به حرم محترم پناه جستم ، هيچ ذى حياتى ، جز دو كبوتر، در حرم نديدم .
عرض كردم : مولاى من ، پايم مجروح شده ؛ تا مخارج خود را از آن عاليجناب نگيرم دست بردار نيستم و بيرون نخواهم رفت . مجلس روضه دارم و وسائل آن مهيا نيست .
سپس با خود گفتم : دو كلمه روضه بخوانم ، شايد فرجى شود. ايستادم و شروع به خواندن روضه كردم . درهمان حال ملتفت شدم كه اگر كسى بيايد و بگويد براى كه روضه مى خوانى ؟ چه بگويم ؟! روضه را ترك كردم و مشغول نماز هديه شدم . از نماز كه فارغ گرديدم . ديدم متصل به من ديوار مانند صراف كه روى صندوق خود، پول را مرتب مى چيند، يك دسته تو قرانى گذارده اند!
گفتم : به به ! مولا ابوالفضل عليه السلام مرحمت فرمود؛ زيرا اگر از جيب كسى ريخته شده بود به اين وضع دسته كرده روى زمين قرار نمى گرفت . به هر حال آنها را برداشتم و به خانه آمدم و در ميان صندوق گذاردم و به كسى هم ماجرا را نگفتم . تا يك سال هر وقت پول لازم مى شد برمى داشتم و خرج مى كردم ، و مخصوصا روزهاى جمعه ، مجلس روضه ام خيلى معمولى و ساده بود كه از صبح تا ظهر طول مى كشيد و غير از چاى و نان و سيگار و قليان ، يك حقه شير مصرف مى شد.
رسيده شد روزى چقدر صرف مى كردى ؟ گفت نمى دانم ، ليكن بعضى اوقات مى شد كه چهار عدد دو قرانى بر مى داشتم ، و معاش من نيز منحصر به همان وجه بود و خيلى كم از جايى به من پولى مى رسيد. مدت يك سال هيچ التفاتى نداشتم ، بعد يك روز گفتم خوب است اين پولها را بشمارم ، ببينم چقدر است ؟! شمردم هفتاد دو قرانى بود، پس از آن صرف كردم و تمام شد. (289)
14. اخلاص به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام  
نقل كرده اند دو نفر فاضل در كربلاى معلى با هم رفيق بودند. يكى از آنان وفات كرد و رفيق شبى او را در خواب ديد. خواست با وى مصاحبه كند، شست او را گرفت و گفت : بگو ببينم بر تو چگونه گذشت ؟
گفت : ماءمور نيستم بگويم . شخص متوفى به حضرت عباس عليه السلام خيلى اخلاص ‍ داشت . خواب بيننده ، كه از اين ويژگى وى خبر داشت ، وقتى ديد نمى گويد، به متوفى گفت : به نيابت از تو يك دفعه حضرت عباس عليه السلام را زيارت مى كنم ، بگو. وى گفت : از سه چيز، در آن دنيا اميد نجات هست : اول - زيارت حضرت سيدالشهداء امام حسين عليه السلام ؛ دوم - گريه كردن بر آن جناب ؛ سوم - مماشات كردن با مردم . (290)
15. پدرم ، شوهر مادر من است !  
مرحوم آيت الله فاطمى قمى ، از پدرش سيد اسحق ، نقل مى كرد كه كرارا مى فرمود:
كرامت زير از حضرت ابوالفضل عليه السلام را اگر به چشمم نديده باشم كور شوم و اگر به دو گوشم نشنيده باشم كر شوم . روزى در حرم حضرت ابوالفضل مشرف بودم ناگهان ديدم جميعت زيادى از اعراب در عقب سر دخترى سراسيمه وارد حرم مطهر شدند و حرم مملو از جمعيت شد. آن دختر به ضريح منور چسبيده و با صداى بلند كلماتى جسورانه مى گفت و توجه زائرين را به خود جلب كرده بود. ناگاه ديدم اهل حرم ساكت شدند به طورى كه گويى نفسهاى همگى قطع شد! يكمرتبه صدايى كه همه آن را شنيدند برخاست كه گفت : پدرم ، شوهر مادر من است !
صدا از همان طفلى بود كه در جنين دختر بود. با شنيدن صدا،ناگهان صداى هوسه و هلهله در حرم 