بلند شد و مردم به اين دختر هجوم آور شدند. خدام دختر را به زحمت از چنگ مردم بيرون آورده ، نجات دادند و به بقعه اى كه مركز كليددار آستانه مقدسه حضرت ابوالفضل بود بردند. كليد دار آنجا مرحوم سيد حسن ، پدر مرحوم آقا سيد عباس ، بود و من با ايشان سابقه دوستى داشتم . پس از آنكه آن دختر را بردند و بقعه خلوت شد، خدمت ايشان رفتم و قضيه آن دختر را از ايشان سؤ ال كردم .
فرمودند: اين جماعت ، طائفه اى از اعراب باديه نشين اطراف كربلايند، و اين دختر معقوده پسر عمويش بود. در بين اعراب قضيه نامزد بازى خيلى زشت و ننگين است ، و اگر كشف شود چه بسا منجر به خونريزى مى شود. به علت محروم بودن جوان از ملاقات با عيال خود، يا به علت اينكه با پدر زنش كدورتى پيدا كرده بود، مى خواست او را ننگين كند. جوان مراقب دختر بوده و يك موقع در مكان خلوتى وى را ملاقات كرده و با او همبستر شده است و از ترس اذيت پدر زن ، فرار كرده ، مدتى مخفى گشته تا حمل دختر ظاهر شده است . بستگان دختر وقتى از حمل دختر مطلع مى شوند در مقام استفسار بر مى آيند و او مى گويد: از شوهرم حمل برداشته ام ، موضوع را با جوان در ميان مى نهند و او از ترس بر خود يا ايذاى عمويش بكلى منكر قضيه مى شود.
بستگان دختر اراده كشتن دختر را مى نمايند و او هر قدر التماس مى كند نتيجه نمى بخشد. آخرالاءمر مى گويد حكم را حضرت ابى الفضل عليه السلام قرار مى دهيم ، هر چه آن جناب حكم كند، آماده ام . لذا به خدمت ان حضرت آمد تا بين او و ديگران حكميت كند و با عنايت حضرت ، بچه اى كه در رحم وى بود اقرار به پاكى مادرش نمود. (291)
16. شيعه شدن فرمانده روسى به عنايت حضرت عباس عليه السلام  
صاحب گنجينه دانشمندان در جلد سوم ، صفحه 82، چنين مرقوم فرموده اند:
حكايت كرد براى ما عالم ربانى ، محدث جليل ، مرحوم حاج ملا محمود زنجانى ، مشهور و معروف به حاج ملا آقا جان ، كه پس از جنگ بين المللى اول پياده به عراق براى زيارت عتبات عاليات مسافرت نمودم و در خانقين براى خواندن و اداى نماز به مسجد رفتم . در آنجا مرد بسيار سفيد پوست و فربهى را ديدم كه به طريق شيعه نماز مى خواند، تعجب كردم ، زيرا دانستم او از اهالى شمال روسيه است . لذا صبر كردم تا از نمازش فارغ شود. آنگاه نزدش رفتم و سلام كردم و از لهجه اش دانستم كه روسى است ، سپس از محل و از اسلام و تشيعش پرسيدم .
من از اهالى لنينگراد هستم كه در جنگ بين المللى افسر و فرمانده دو هزار سرباز روسى بودم و ماءموريت گرفتم كربلا را داشتم . در خارج شهر كربلا اردو زده و انتظار دستور حمله به شهر را داشتم ، كه ناگهان شبى در عالم خواب شخصى روحانى و بزرگوار را ديدم كه به زبان روسى با من تكلم نمود و گفت : دولت روس در اين جبهه شكست خورده و فردا همين خبر منتشر مى شود و جميع سربازان روسى كه در عراق مى باشند به دست اعراب كشته مى شوند. حيف است تو كشته شوى ، بيا مسلمان شو تا ترا نجات دهم .
گفتم : شما كيستيد كه مانند شما را در اخلاق زيبايى و شجاعت نديده ام ؟
فرمود: من ابوالفضل العباس هستم كه مسلمين به من قسم مى خورند. سپس مجذوب و مرعوب بياناتش گرديدم و به تلقين ان بزرگوار اسلام آوردم . آنگاه فرمود: برخيز از ميان اردو بيرون برو.
گفتم : به كجا بروم ؟ جايى را نمى دانم .
فرمود: نزديكى خيمه تو اسبى است ، سوارش شو؛ تو را به شهر پدرم - نجف - مى برد، نزد وكيل ما سيد ابوالحسن اصفهانى .
گفتم من ده نفر سرباز مراقب دارم .
فرمود: آنها فعلا مست و مخمور افتاده و رفتن تو را احساس نمى كنند.
سپس برخاستم و خيمه خود را منور و معطر يافتم . بعجله لباس پوشيدم و بيرون آمدم ، ديدم مراقبينم همگى مست افتاده اند. از ميان آنها بيرون رفته ديدم اسبى آماده مى باشد. سوار شدم و آن اسب به شتاب حركت كرد و پس از چند ساعت به شهرى وارد شد و از كوچه ها گذشت و درب خانه اى ايستاد. متحير بودم ، كه ناگهان ديدم درب منزل باز شد و سيد پيرى نورانى بيرون آمد با شيخى ، كه با زبان روسى به من تعارف كردند و مرا به منزل بردند.
گفتم : آقا كيست ؟ جواب داد همان كسى است كه حضرت عباس عليه السلام فرمود و سفارش تو را به آقا نمود.
پس مجددا به دست آقا سلام آوردم و آقا به آن شخص فرمود كه احكام اسلام را به من تعليم دهد و روز بعد نيز خبر شكست دولت روس به گوش عربها رسيد. تمام سربازان روسى به دست عربها نابود شدند و جز من كسى جان سلامت نبرد.
گفتم : اينجا چه مى كنى ؟
جواب داد هواى نجف گرم است ، آيت الله اصفهانى تابستان مرا به اينجا مى فرستد كه هوايش نسبتا خنك است و در ساير اوقات به خرج آيت الله ، در نجف زندگى مى كنم . (292)
17. عدل شيعيان  
شيعيان از دست مهاجمين افغان (كه با اشغال ايران و نابودى رژيم صفويه ، دست به قتل و غارت ايرانيان گشوده بودند) به علماى نجف شكايت كردند. سيدى از علماى نجف در خواب به حضور پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و امير المؤ منين عليه السلام رسيد. در محضر آن دو بزرگوار بود كه عباس بن على عليه السلام ، در حالى كه قلاده حيوانى را در دست داشت ، وارد شد. على عليه السلام فرمود: به زودى شيعيان نجات خواهند يافت .
روزى كه نادر شاه به زيارت امير المؤ منين عليه السلام مشرف شد، سيد نامبرده به وسيله چارپا به ملاقات نادر آمد و الله اكبر گفت . نادر شاه علت تكبير را پرسيد؟ سيد خوابش را بيان كرد.
نادر امر كرد قلاده اى به گردنش (يعنى گردن نادر) انداخته و كشان كشان وى را به حرم برند. وى اين عمل را تكرار كرد و از اين جهت ايمان مخصوصى به حضرت امير المؤ منين على عليه السلام پيدا كرد و گنبد و ايوان مطهر را تعمير و طلاكارى نمود و مهر خود را: كلب آستان على نادر قلى (نادر شاه ) انتخاب كرد.
18. نادر شاه و كرامت قمر بنى هاشم عليه السلام  
خطيب بزرگوار و مدافع مكتب اهل بيت عليه السلام آقاى سيد حسين فالى اظهار داشتند:
جد مادرى اين جانب ، مرحوم حاج شيخ حسن حائرى ، كه در كربلا معروف به شيخ حسن كوچك بود، از منبريها و خدمتگزاران با اخلاص ابا عبدالله الحسين عليه السلام بود كه مردم او را به تقوى و ايمان مى شناختند. ايشان مى فرمود در كتاب اسرار السلاطين ، كه نسخه خطى آن در خزانه ابوالفضل العباس عليه السلام موجود است ، خواندم : نادر شاه وزيرى شيعه به نام ميرزا مهدى داشت . زمانى كه نادر هند را فتح كرد، ميرزا مهدى از او اجازه خواست كه از هند براى زيارت عتبات مقدسه به عراق مشرف گردد. نادر شاه او را به مسخره گرفت كه شما شيعيان مرده پرستيد، شخصى را كه صدها سال است از دنيا رفته بر سر قبرش مى رويد و بر وى سلام مى كنيد... الخ .
ميرزا مهدى وزير گفت : اينها اگر چه به ظاهر مرده اند، ولى كارهايى مى كنند كه از عهده زنده ها بر نمى آيد و مردم را كرامت و معجزه مى نامند. از جمله كرامات مولا امير المؤ منين على عليه السلام ، شاه نجف ، اين است كه سگ چون حيوان نجس است به قبر ايشان نزديك نمى شود و از آن عجيبتر خمر (شراب ) است كه چون به آنجا مى برند فاسد مى گردد و دو اثر خمريت و مستى از آن زايل مى شود.
نادر شاه پس از