يد محمد على ميلانى غره رجب 1414 هجرى قمرى . (295)
25. بى گناهى زن و توسل او به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام
حضرت آية الله سيد محمد مهدى مرتضوى لنگرودى (عبدالصاحب ) از مدافعين حريم ولايت در حوزه علميه قم ، مرقوم داشته اند:
بعد الحمد و الصلاة ، بنا به تقاضاى دانشمند محترم ، علم الاعلام ، حجة الاسلام جناب مستطاب حاج آقا شيخ على ربانى خلخالى - دامت افضاته العاليه - به نقل دو واقعه كه از كرامات باهره علمدار كربلا، قمر بنى هاشم ، حضرت ابى الفضل العباس عليه السلام است و اين جانب هر كدام را به يك واسطه از موثقين شنيده ام ، پرداخته و آن دو واقعه را كاملا به رشته تحرير در آورم :
1. واقعه اول را از شخصى موثق و مورد اعتماد، جناب مستطاب شيخ الاسلام فاضل بنانى ، در بيست سال پيش شنيده ام و نمى دانم اكنون آن مرد بزرگوار زنده است يا مرده ، اگر زنده است خداوند او را مؤ يد و منصور بدارد و اگر مرده است خدا او را غريق رحمت واسعه اش بفرمايد.
وى گفت : روزى در صحن مطهر حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام بودم ، مشاهده كردم دو مرد، يك زن را با ذلت و خوارى به سوى حرم مطهر حضرت عباس عليه السلام مى برند. نزديك شدم و سؤ ال كردم كه شما چه نسبتى با اين زن داريد و قضيه از چه قرار است كه او را با اين ذلت و خوارى به سوى حرم مى بريد؟!
يكى از آن دو نفر گفت : من پدر اين زن هستم ، و اين شخص برادر اوست . در قبيله ما رسم چنين است ، اگر دخترى هنوز به خانه شوهر نرفته آبستن شود او را مى كشيم . (296) اين دختر من آبستن شده شكمش بالا آمده ، خواستيم كه او را بكشيم ، دختر گفت من بى گناهم ، من زنا نداده ام ، مرا به حرم مطهر ابوفاضل ببريد، در انجا بر شما معلوم خواهد شد كه ادعاى من درست است يا نه ؟ اكنون او را به حرم مطهر ابو فاضل عليه السلام مى بريم تا بر ما معلوم شود قضيه از چه قرار است .
فاضل بنانى گفت : من با آنان وارد حرم مطهر حضرت ابى الفضل العباس عليه السلام شدم ، زن به ضريح مطهر متوسل شده و آه جانسوزى از دل بركشيد. وى چون ابر بهارى اشك مى ريخت و صداى دلخراشش گاه در فضاى حرم طنين انداز مى شد، به طورى كه توجه اهل حرم را به سوى خود جلب مى نمود. ناگاه ضريح مطهر به حركت در آمد و همه اهل حرم دانستند كه كرامتى خواهد شد. سكوت مطلق در حرم حكمفرما شده بود. در آن وقت صدايى از شكم آن زن به گوش همه اهل حرم رسيد. آن صدا چه بود؟
صدا اين بود: امى ليست زانية . سه مرتبه اين صدا به گوش اهل حرم رسيد.
در اين موقع چراغهاى مخصوص كرامت علمدار كربلا روشن شده ، مرد وزن هلهله كردند.
از طرف كليد دار حرم يك چادر و يك پيراهن به آن زن داده شد و سپس چادر و پيراهن آن زن گرفته قطعه قطعه نموده و به عنوان تبرك به مردم دادند.
فاضل بنانى فرمود: يك قطعه از چادر به اينجانب رسيد. وى افزود: مشاهده نمودم كه پدر و برادر آن زن ، اين بار با احترامات فائقه ، آن زن را به سوى خانه اش هدايت مى كردند.
26. حق نداريد درختها را قطع كنيد  
2. واقعه دوم را چندين نفر از موثقين ، مخصوصا سيد والاتبار كه اكنون نامش را فراموش ‍ كرده ام ، براى من نقل كردند. آنان گفتند:
در مازندران جنگلى است مشهور به جنگل نظر كرده حضرت عباس عليه السلام . همه آنان آن واقعه را براى بنده با مضنونى واحد اينچنين نقل فرمودند:
در مازندران جنگلى بود كه اهل مازندران از دور و نزديك در فصل پاييز مى آمدند و با اره و تبر و داس از هيزم آن جنگل براى زمستان خود استفاده مى كردند. عده اى دزد و غارتگر ديدند اگر كار به همين منوال پيش برود، تمام درختان اين جنگل از بين مى رود و چيزى نصيب آنان نخواهد شد. لذا با هم توطئه كردند و توطئه اين بود كه در ميان مردم مازندران معروف نماينده اين جنگل نظر كرده حضرت ابى الفضل عليه العباس عليه السلام است و كسى حق ندارد از اين درختان اين جنگل استفاده نمايد. از اين رو شبها چند چراغ بغدادى در گوشه و كنار جنگل روشن مى نمودند و آنها را به مردم نشان داده و مى گفتند: به آن نورها توجه كنيد و بدانيد كه حضرت عباس عليه السلام نظر به اين جنگل نموده است ! مردم ساده و با ايمان منطقه ، همينكه آن منظره را در شب مشاهده مى نمودند، مى گفتند قربان آقا ابوالفضل ، و دست از بريدن درختان جنگل برمى داشتند.
مدتى كه از اين واقعه گذشت و آن توطئه گران ديدند ديگر كسى به سوى جنگل نمى آيد و از درختان جنگل استفاده نمى كند، در يك شب ، با اره هاى برقى و كاميونهاى متعدد، به سوى جنگل روانه مى شوند. ولى همينكه مى خواهند درختان را اره كنند، مشاهده مى نمايند شخصى سوار بر اسب ، كه نور از سر و صورت وى ساطع و لامع است ، جلوى آنان قرار گرفته و به انان مى فرمايد: بهيچوجه حق نداريد حتى يك درخت از اين جنگل را قطع نماييد، اگر تجاوز نماييد، مانند مجسمه سنگ شده و نقش بر زمين خواهيد گشت . يكى از آنان گفت : آقا شما كه هستيد؟
فرمود: من ابوالفضل العباس هستم . وى گفت : اين مطلب را كه جنگل نظر كرده حضرت عباس عليه السلام است خود ما جعل نموده ايم و واقعيت ندارد.
حضرت فرمود: آرى ، ولى چون اين جنگل را به ما نسبت داده ايد، اكنون اگر بخواهيد تجاوز كنيد اعتقاد مردم نسبت به ما سست خواهد شد و بنابراين حق قطع نمودن درختان را نداريد. يكى از آنان ، جسورانه و گستاخانه ، به يكى از درختان نزديك شد و همينكه خواست با اره درخت را قطع كند، به صورت سنگ در آمده ، نقش بر زمين شد! ديگران حساب خود را كرده ، و پا به فرار گذاردند. و اكنون هم آن جنگل برقرار بوده و به جنگل نظر كرده حضرت عباس عليه السلام مشهور است .
العبد الفانى السيد مهدى المرتضى اللنگرودى عبد الصاحب
27. فردا عروسى اين دختر است !  
حجة الاسلام والمسلمين ، خطيب بزرگوار، آقاى سيد ابوالفضل يثربى طى يادداشتى براى مؤ لف اين كتاب چند كرامت از حضرت ابوالفضائل عباس بن على عليه السلام را چنين نقل كرده است :
1. در سال 1345 شمسى به حرم حضرت عباس عليه السلام در كربلاى معلى مشرف شدم . در حين تشرف ناگهان دختر خانمى را در حال رعشه و پريشان حال به حرم آوردند. خانم ديگرى كه بعدا معلوم شد مادر اوست ، خطاب به حضرت ابوالفضل عليه السلام كرده و عرضه داشت : فردا عروسى اين دختر است ، جواب خانواده شوهرش را چه بگويم . خواننده خواهد فهميد كه چه منظره منقلب كننده اى براى زائرين حاصل شده است . بارى ، من مشغول زيارت پيش روى مبارك شدم و بعد عازم زيارت كوتاه بالا سر شدم . ناگهان صداى هلهله و شادى همراه با به هوا ريختن نقل بلند شد. مشاهده كردم كه دختر خانمى به حالت ارتعاش در حاليكه به اطراف خود توجهى نداشت زير چادر خويش مخفى شده است ، تا خدمه حضرت براى وى چادر آورند. آن را به سر انداخت او و همراهانش با وقار و حجاب تمام با روضه منور صاحب سخاوت و فتوت واسعه شفعاء عندالله ، ابوالفضل العباس عليه السلام وداع نمودند.
28. يكى از خدمه ، زنجير را به ضريحقفل زد
2. در همان تشرف ، ديدم چند نفر از افراد قوى هيكل ، جوان قوى و رشيدى را كه ديوانه شده بود، براى بستن به ضريح مطهر حضرت ا