 گفت : شما خادم او هستى ؟ گفتم : آرى ، فرمايشى داريد؟ فرمودند: مقدارى قند و شكر و چاى براى بيت العباس ‍ آورده ام . اين را گفت و آنها را روى همين زمين گذاشت . من خم شدم و كيسه هاى محتوى قند و شكر و چاى را از جلوى پايشان برداشتم . موقعى كه بلند شدم ، نگاه كردم كه از ايشان تشكر و برايش دعا خير نمايم ، اما كسى را نزد خود نديدم ! به اين سو و آن سو نظر انداختم و تا آخر كوچه دويدم اما اثرى از آن بزرگوار نديدم و تمام اين قضيه ، از اول تا آخر، حتى يك دقيقه هم طول نكشيد.
اينك من به حال خود تاءسف مى خورم كه چرا به پاى او نيفتاده و بر آن بوسه نزدم ؟! چرا زير قدمش را نشانه نكردم كه خاك كف پايش را سرمه چشم خود و عموم رهروان مكتبش ‍ نمايم ؟!
آرى ، اى خواننده گرامى ، من نمى دانم اين آقا چه كسى بود؟ چون هم ممكن است آقا ابوالفضل العباس عليه السلام باشد و هم آقا مهدى موعود عجل الله تعالى فرجه . ولى همين قدر بايد بگويم كه ما زا آن سال تا كنون يك كيلو قند و شكر و 100 گرم چاى نخريده ايم و هميشه مقادير قابل توجهى در انبار ذخيره داريم .
40. دستمزد خود را به ابوالفضل العباس عليه السلام هديه مى كنم !  
5. در سال 61 قسمتى از قير گونى سقف دوم بيت العباس پوسيده بود و احتياج به مرمت و باز سازى داشت . اين كار را به فردى كه شغلش نصب قيرگونى بود واگذار كرديم .
استاد كار گفتند: آيا شما قير و گونى تهيه كرده ايد؟ گفتم : چند بشكه قير موجود است و مقدارى هم گونى داريم . گفتند: گونيها را بايد اندازه بگيرم كه اگر كمبودى وجود داشت شما تهيه نماييد تا در وسط كار لنگ نشويم .
گونيهاى موجود در انبار را به وسيله يك كارگر به پشت بام طبقه دوم آورديم . استاد كار تمام آنها را براى اندازه گيرى روى سطح مورد نظر فرش نمود و قسمت خالى را متر كرد، سپس رو به من كرد و گفت 15 متر گونى كسر داريم اما براى اطمينان بيشتر و نيز لايه اى كه بايد به لبه ديوار كشيده شود فورا 20 متر گونى خريدارى كرده و با اين كارگر آن را بفرستيد.
من به 3 مغازه فروش گونى مراجعه كردم ولى چيزى عايدم نشد. زمانى كه افسرده و ماءيوس ، از مغازه دوم خارج مى شدم ، صاحب مغازه روبرويى - كه گفت و شنود ما را شنيده و نياز ما را درك كرد و گفت : فلانى چون گونيها را براى بيت العباس لازم دارى ، من يك طاقه گونى براى كارهاى منزل خود موجود دارم و فعلا نيازى به آن ندارم ، آن را به رسم امانت به شما مى دهم كه بعدا همين طاقه گونى را به من برگردانى .
با توافق بنده آن طاقه گونى ، كه 33 يارد بود، به وسيله عمله تحويل گرفته شد و به بيت العباس حمل گرديد. به عمله هم تاءكيد نمودم كه بقيه را نظيف نگهدارى كنيد تا براى كارهاى بعدى به انبار ببريم . ساعت 5 بعد از ظهر كه ، براى پرداخت دستمزد به استاد و سركشى به بيت العباس ، آمدم ، در كوچه بشكه هاى خالى قير توجه مرا جلب كرد و خوشحال شدم كه كار آنها تمام شده است . چون به بالاى سقف نگاه كردم ، استاد و عمله ها را در طبقه دوم لبه ديوار ديدم . از پله ها خود را به سقف رسانيدم . پس از سلام و عليك و خسته نباشى ، ديدم استاد با حالتى بهت زده به سويى خيره شده و حرف نمى زند. من به مسيرى كه او خيره شده بود نگاه كردم ، ديدم طاقه گونى روى لبه ديوار گذاشته شده است .
گفتم استاد چرا اين اضافه گونى را به انبار نبرديد؟ ايشان سرى تكان داده و آهى كشيد و گفت : اصلا ما از گونى طاقه استفاده نكرديم و حتى 2 متر هم از گونيهاى قبلى اضافه داريم . گفتم مگر شما آنها را پهن نكرديد؟! گفت : بله ، و خودت هم ناظر بودى ، ولى به بركت آقا ابوالفضل العباس عليه السلام ما هر قدر كار كرديم باز هم گونى باقى بود، و به بر ما ثابت شد كه هيچ چيز جز معجزه امكان ندارد واقع شده باشد، و من به همين مناسبت دستمزد خود را هديه به آقا ابوالفضل العباس عليه السلام مى كنم ، ولى اگر عمله ها دستمزد مى خواهند پرداخت نماييد. من زندگى و رفع خطرات خود و خانواده ام را از آن آقا مى طلبم و از همين ساعت عهد مى كنم كه هر موقع اين ساختمان كار داشت به صورت رايگان انجام وظيفه نمايم .
استاد كار پس از عذر خواهى خدا حافظى كرده و پس از بوسه زدن بر در و ديوار از آنجا خارج شدند. ما هم طاقه گونى را كه امانت گرفته بوديم به صاحبش عودت داديم .
41.لياقت اين مكان را دارى ، بسم الله  
6. در سال 1364 بنايى كه قبلا براى بيت العباس كار مى كرد اظهار داشت : اگر به من نيز به اندازه فلان پيمانكار حقوق بپردازيد كار مى كنم وگرنه از فردا كار نخواهم كرد.
چون از نظر بودجه ، ما نمى توانستيم خواسته او را اجابت كنيم ، لذا عذر او را خواستيم و بناى ديگرى را آورديم تا كارهاى باقيمانده را تكميل كند. مدتى گذشت ، بنا را ديدم . پس ‍ از احوالپرسى به من گفت : چنانچه كار ساختمانى داشتيد، من تصميم گرفته ام چند روزى مجانى كار كنم ! به او گفتم از چه موقع اين همه با گذشت شده اى ؟! شما به آن حقوق منصفانه اعتراض كردى وما را ترك كردى ولى حالا مى خواهى مجانى كار كنى ؟! گفت : هر موقع آمدم در بيت العباس كار كنم ، ماجرا را بيان مى كنم .
يك هفته پس از اين ملاقات ، براى انجام برخى تعميرات ، از ايشان خواستيم به عهد خود وفا كند. صبح روز بعد با وسايل بنايى آمد و مشغول كار شد.
آرام آرام او را به اعتراف وادار كرديم . بنا گفت : پس از چند روز كه به علت اضافه حقوق از نزد شما رفتم ، شب در عالم خواب ديدم دسته ها و هيئتهاى مختلف عزادارى و سينه زنى وارد بيت العباس مى شوند و پس از انجام مراسم خارج مى شوند.
من هم ، با ذوق و اشتياق زايد الوصفى ، وارد بيت العباس گرديده و در دسته سينه زنى مشغول عزادارى شدم ، كه ناگهان متوجه شدم يك نفر در بين جمعيت به طرف من مى آيد. وى كه از حيث قدرت و شجاعت و صلابت ممتازتر از ديگران بود، با گامهاى پرشتاب خود را به من رسانيد و فرمود: استاد (با ذكر اسم ) اينجا جاى تو نيست ، تو بايد بروى در منزل ... پيمانكار! (اسم پيمانكار را نيز به زبان آورد). سپس دست مرا گرفت و از بيت العباس خارج كرد. پس از خروج نيز فرمود: اينجا براى ما سينه مى زنند و عزادارى مى كنند، ولى انجا براى پول برو. هر موقع خودت احساس كردى كه تيبيه شده اى و سعادت و لياقت ورود به اين مكان را دارى بسم الله !
از خواب بيدار شدم ، نيمه هاى شب بود. تا صبح به خواب نرفتم و پس از گريه و لا به و اظهار ندامت نيت كردم كه آقا قمر بنى هاشم عليه السلام از تقصير من در گذشته و مرا مورد عنايت قرار دهد و من ينز هر موقع كه مناسبتى بود مجانا در خدمت بيت آن حضرت باشم .
42.قدر زندان كشيدن بدون گناه را بدان !  
آقاى فرج الله كرمى مرقوم داشته اند:
در سال 1345 هجرى شمسى رد روستاى قمشه ، جزء دهستان ماهيدشت از توابع كرمانشاه ، يكى از خوانين شير خان به حقوق مردم تجاوز مى كرد.
پدرم كه شخصى مذهبى و متدين بود و ريش سفيد محل محسوب مى شد، بارها او را نصيحت نمود و از او تقاضا كرد كه دست از ظلم و تجاوز به مردم بردارد و نيز كمتر در ملاءعام مرتكب فسق و فجور و عياشى و باده گسارى بشود، ولى اصلا گوشش بدهكار ن