ل ، لاستيك جلو تركيده است ، و اين در حالى بودم كه همه افراد خانواده ام با من در همان سوارى نشسته بودند. ماشين از كنترل من خارج شد و مى دانستم اكثرا خواهيم مرد. در همان حاليكه سوارى شروع به غلتيدن كرده بود، اين جمله در قلبم گذشت : يا ابوالفضل ، از قادر مطلق بخواه ما را از خطر حفظ كند، من هم درب سقا خانه حسينيه اصفهانيها را طلا كارى مى كنم .
ماشين چند بار غلطيد و به صورتى در آمد كه حاضر نشدم ان را با وسايل ممكن به آبادان ببرم و لذا همانجا رهايش كردم ؛ اما حتى يك نفر از سر نشينان آن هم خراشى برنداشت . همه مى گفتند: چه شد كه بعد از آن همه غلطيدن و از بين رفتن اتومبيل ، هيچ كس طورى نشد؟!
لذا من هم به محض رسيدن به آبادان ، به حسينيه آمدم و با گرفتن اندازه ابعاد درب سقاخانه ، طرح عمل به نذر خود را شروع كردم و اين چيز ناقابل را تقديم اين سقا خانه كردم .44. آقايى سراغ مريض شما را مى گرفت  
آقاى جواد تبرائى ، معلم آموزش و پرورش قم ، طى مرقومه اى چنين نوشته اند:
سپاس بيكران خداوندى را كه ما را از نيستى به هستى آورد. اين بنده سراپا تقصير به پيشگاه ايزد منان ، جواد تبرائى ، معلم آموزش و پرورش شهرستان قم مى باشم . مطالبى را كه در زير از نظر خوانندگان عزيز مى گذرد در مورد معجزه حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام ، بزرگ پرچمدار صحراى كربلا، مى باشد، چون او يكى از بندگان بزرگ الهى است ، زيرا با مردانگى و شجاعت بى نظيرش نهال دين اسلام را در بدترين لحظات تاريخ آبيارى نمود.
اما مطلب مورد نظر: خانم اين جانب در مهر ماه 1370 شمسى يك ناراحتى زنانه پيدا كرد كه مجبور شد عمل جراحى انجام دهد. عمل بخوبى انجام شد و پس از چند روز اقامت در بيمارستان به منزل آمد، ولى چند روزى از آمدن به منزل نگذشته بود كه يكمرتبه فرياد زد پايم سياه شده است . بلا فاصله او را نزديك دكتر جراحش برديم ، ايشان گفتند: خون در پاى ايشان لخته شده و خطرناك است ، هر چه سريعتر او را به يك پزشك قلب برسانيد. فورا او را نزد دكتر قلب برديم و ايشان ، با فوريت پزشكى ، نامبرده را در بيمارستان شهيد بهشتى قم ، بخش سى ، سى ، يو بسترى نمود. ساعت 10 شب بود.
پس از بسترى شدن ، بنده به منزل آمدم ديدم بچه ها خيلى ناراحتند و گريه مى كنند. در دل توسلى به قمر بنى هاشم عليه السلام پيدا كردم و با خود گفتم كه در محرم آينده در هيئت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام (در محل خودمان در نطنز، كوى مزرعه خطير) شب تاسوعا شام مى دهم . هنوز چند روز از اين قرار نگذشته بود كه ديدم از نطنز زنگ زدند و گفتند: يكى از بستگان ، خواب ديده است كه در خواب ، آقايى سراغ مريض شما را مى گرفت و آدرس مى خواست كه برود به او سر بزند.
خلاصه بعد از چند روزى دكتر مريض ما را مرخص نمود و روز بروز بهبودى حاصل ميشد تا روز وعده ما رسيد، يعنى محرم روز هشتم محرم سال 1371. مشغول تهيه شام شديم . در ساعت 5/4 بعد از ظهر، وقتى مشغول پختن غذا بوديم ، يكى با روحيه اى ناراحت آمد و گفت : خانم شما پايش درد عجيبى گرفته است . من سراسيمه به منزل آمدم ، ديدم درست است اما چون من خودم را يكى از نوكران اين خانواده هستم ، پيش ‍ خود گفتم امروز مى خواد يكى از مطالبى را كه خود گاهى در هئيت مى گويى برايت اتفاق بيفتد. به همسرم گفتم : شما ناراحت نباشيد، من مى روم تا بقيه غذا را آماده كنم .
در موقع برگشتن به جايگاه هيئت ، در بين راه به خداى توانا عرض كردم : خدايا، به بزرگ پرچمدار صحراى كربلا قسمت مى دهم كه نگذارى آبروى من و ايشان در خطر باشد. در راه اين زمزمه را داشتم ، تابه پاى ديگهاى غذا رسيدم . پس از اتمام كار و تهيه غذا، مجددا به منزل برگشتم . اذان مغرب را گفته بودند، ديدم همسرم بسيار خندان و خوشحال است . گفت : شما برويد مشغول باشيد، الحمدالله حالم خوب شد و خودم نيز به هيئت مى آيم .
خدا را سپاس مى گويم كه از آن روز به بعد، با معجزه قمر بنى هاشم عليه السلام پاى ايشان شفا گرفته و ديگر هيچ گونه ناراحتى ندارد.
45. معجزه ماه بنى هاشم عليه السلام را من به چشم خود ديدم !  
آقاى تبرائى افزوده اند:
اما مطلب دوم ، كه در روز 11 فروردين ماه سال 1372 برايم اتفاق افتاد، بسيار جالب بود و در اين مرحله عينا معجزه ماه بنى هاشم عليه السلام را با چشم خود ديدم . در ساعت 5 بعد از ظهر روز مزبور از مسافرت ، به قم برگشتيم . همه اعضاى خانواده ، جز پسر بزرگم ، همراه من بودند. وقتى به درب منزل رسيديم ، ديديم در بسته است و لذا به منزل پدر عيالم رفتيم . آنها اصرار كردند شام را بايد اينجا بمانيد و ما هم قبول كرديم . اما بعد از صرف شام ، يكمرتبه قلبم الهام شد زود به منزل مراجعه كنيد. از جا برخاستم و همراه خانواده ، به اتفاق آمديم به منزل .
وقتى درب حياط را باز كردم ، ديدم درب ساختمان باز است و همه برقها روشن مى باشد. به همسرم گفتم : مواظب بچه ها باش كه دزد داخل خانه است . خلاصه ، پس از آماده شدن ، وارد ساختمان شدم كه ديدم دزد از داخل منزل به بيرون پريد. ناگهان فرياد زدم يا اباالفضل ، كه ديدم دزد سر جايش خشكش زد و بالافاصله تسليم شد و او را به آگاهى تحويل داديم . بعدا معلوم شد وى تا پيش از سرقت خانه ما، پنجاه فقره دزدى داشته و هيچ جا بجز در منزل ما، گير نيفتاده است ، كه اين هم از الطاف الهى و به بركت نام قمر بنى هاشم عليه السلام بود.
اين دو جريان را نوشتم كه خوانندگان عزيز بدانند ما شيعيان مولا امير المؤ منين على عليه السلام هر چه داريم از خداوند به بركت خانواده نبوت و ولايت به ما عطا فرموده است و لذا بايد هميشه در تمام امور خدا را به يارى بطلبيم واز ائمه معصومين استمداد بجوييم .
46. يا اباالفضل عليه السلام شفاى پسرم را از تو مى خواهم !  
حجة الاسلام والمسلمين جناب آقاى شيخ ابوالفتح الهى نيا تهرانى در تاريخ 15/11/72 مرقوم داشته اند:
در سال 1370 شمسى هجرى با عده اى به حج بيت الله الحرام مشرف شديم .
زائرى كه از نظر سر و وضع ظاهرى تناسبى با اين سفر نداشت توجه مرا به خود جلب كرد. با خود گفتم چرا به اين سفر آمده است ؟ پس از زيارت حضرت ختمى مرتبت و فاطمه زهرا و ائمه بقيع - صلوات الله عليهم اجمعين - و احرام و رسيدن به مكه معظمه و انجام عمره و تمتع ، ديدم آقا دگرگون شده است ؛ لاجرم انس بيشترى با هم پيدا كرديم . وى كرامتى از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برايم نقل كرد كه ذيلا تحرير مى گردد. او گفت :
با اينكه پدر بزرگ بنده ژنرال كنسول رضا شاه در تفليس بود و زندگى مرفهى داشت ، ولى روزگار بازيگر زندگى پسر او را خراب كرد، به گونه اى كه ما با سه عمويم در يك خانه چهار اطاقه اجاره اى زندگى مى كرديم . در ميان اين چهار خانوار، زندگى ما از همه بدتر بود. من از كسالت فتق رنج بسيار مى بردم و بدون فتق بند، هرگز يك قدم هم نمى توانستم راه بروم . حتى در حمام وقتى فتق بندم را باز مى كردند ديگر قدرت نداشتم قدم از قدم بردارم . فقر مادى همراه با اين كسالت ، خانواده مرا بسيار ناراحت كرده بود.
عموهايم عازم زيارت كربلا شدند، م