 كند، و گرفتاريهاى آنها رفع مى شود و مريضها را شفا عطا مى فرمايد. سپس رو به من كرد و فرمود: بريا شما هم اى خانم (يعنى به مريضه اى كه عرض شد) در جلسه امروز دعا شد و خداوند به شما هم شفا عطا فرمود، نگران نباشيد!
نيز ديدم آن خانم بزرگوار، كه فرمود: من ام البنين سلام الله عليه هستم ، مثل پروانه به دور آن حضرت مى گرديد و از ملاقات با فرزندش اظهار خوشحالى مى كرد و مى فرمود: بله ، خداوند به بركت پسرم همه مريضها را كه با خلوص نيت و به او متوسل مى شوند شفا مى دهد؛ و در همان حال از نظرم محو شدند و من از خواب بيدار شدم ، به بركات و عنايات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام خود را سالم و شفا يافته ديدم .
49. نذر حضرت ابوالفضل عليه السلام  
2. حقير در خرداد 1342 هجرى شمسى ، كه مصادف با ايام محرم بود، در تهران منبر مى رفتم . يكى از اين جلسات كه در آن منبر مى رفتم ، از ساعت 10 آغاز و در ساعت 12 ختم مى شد. در ميان اعضا و كارگردانهاى هيئت مزبور، شخصى به نام محمد بود كه نام خانوادگى او در خاطرم نيست ، وى كه اهل فريدن و مقيم تهران بود، خيلى عاشق امام حسين عليه السلام بود و علاقه زيادى به اقامه عزادارى براى حضرت سيدالشهداء عليه السلام داشت . بيشتر مرد و زن شيعه مقيم آن محل ، نذوراتى را كه براى عزادارى امام حسين عليه السلام داشتند به همو، كه مورد علاقه آنان بود، تحويل مى دادند.
شخص مذكور نقل مى كرد كه در يكى از قراى فريدن ، شخصى بود كه همه ساله يك گوسفند نر دوساله نذر حضرت ابوالفضل عليه السلام داشت و آن را ايام تاسوعا و عاشورا ذبح كرده و مردم عزادار را اطعام مى نمود. در يكى از سالها، گرگهاى گرسنه به گله گوسفندهاى آن قريه حمله مى كنند و چند گوسفند را مى درند و چند تا را هم با خود مى برند و چوپان نمى تواند جلوى گرگها را بگيرد. از جمله گوسفندهايى كه گرگها برده بودند يكى نيز همان قوچ 2 ساله نذرى وى بوده است . زمان مى گذرد و پس از 4 ماه از ان تاريخ محرم الحرام فرا مى رسد. با كمال شگفتى در همان غروب روز هشتم محرم اهالى روستا مى بينند گوسفند نذر مذكور، چاق و فربه و سالم ، با شتاب از سمت بيابان به درب خانه صاحب خود مى آيد و داخل جايگاه گوسفندان مى شود! با اينكه از پيدا شدن آن حيوان ماءيوس شده و هر چقدر هم گشته بودند نتيجه نگرفته بودند! سرانجام ، همان شب تاسوعا گوسفند را ذبح كردند و به نذرشان عمل كردند.
50. حضرت ابوالفضل عليه السلام به ديدن شماها تشريف آورده اند!  
3. اين حقير در سال 1336 يا 37 شمسى ، كه جواز سفر به عتبات مقدسه مبلغ پانزده تومان بود، بعد از دهه محرم به اتفاق يك نفر زائر از طريق خرمشهر با موتور آبى به حله و از آنجا به نجف اشرف و ساير اعتاب مقدسه (كربلا، كاظمين ، سامرا) مشرف شديم . مدتى را به قصد زيارت ، خصوصا در كربلاى معلى ، مانديم و پس از زيارت امام حسين عليه السلام يا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به نماز جماعت مرحوم آيت الله العظمى آقاى آميرزا مهدى شيرازى - طاب ثراه - و هكذا به نماز جماعت مرحوم آية الله زاهد آقاى شيخ محمد على سيبويه - رحمة الله - حاضر شديم . يك روز كتابى را كه تاءليف مرحوم آقاى سيبويه بود مطالعه مى كردم ، ديدم ايشان مرقوم فرموده اند كه :
كاروانى از ايران به قصد زيارت به كربلا آمده بود كه يك نفر روحانى نيز به نام ملا عباس ‍ آن را همراهى مى كرد. ملا عباس ، كه خيلى اهل ولاء و داراى خلوص نيت بود، نقل كرد كه ، در همان روزى كه به كربلا وارد شديم و به زيارت حضرت امام حسين عليه السلام و حضرت ابوالفضل عليه السلام رفتيم ، شب آن روز در عالم رؤ يا ديدم آقايى با نوكر و نفرات دارند به اطاق ما تشريف مى آورند. پرسيدم اين آقا كه جلو همه مى آيند و آن قدر نورانى هستند كيستند؟ ديدم يكى از همراهانش ، كه گويا از اصحاب امام حسين عليه السلام بودند، گفت : اين آقا همه كاره دربار امام حسين عليه السلام ، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هستند كه به ديدن شماها تشريف آورده اند.
من از جا بلند شدم و به استقبالشان رفتم و عرض كردم : آقا، ما چه قابليتى داريم كه شخصيتى مثل شما بزرگوار و همراهان محترمتان به ديدن ما بياييد و زحمت بكشيد؟! فرمودند: شما شيعيان و محبين ما هستيد و خيلى در نزد ما احترام داريد. من و اين اصحاب برادرم ، به امر برادرم امام حسين عليه السلام به ديدن زوارمان مى آييم و سر چهار فرسخى كه مى خواهند به سرزمين كربلا وارد بشوند، حر بن يزيد رياحى را به استقبالشان مى فرستيم .
من از شدت خوشحالى و گريه شوق از خواب بيدار شدم و به رفقايم گفتم : ما بايد خيلى قدردانى كنيم از عنايات الهى كه نعمت ولايت و دوستى اهل بيت عليه السلام ، بويژه توفيق زيارت ائمه عراق عليه السلام و باالاءخص زيارت حضرت امام حسين عليه السلام و برادر رشيد و با وفايش حضرت ابوالفضل عليه السلام را به ما عطا فرموده است و قدر خودمان را هم بدانيم .
51. يا اباالفضل من بچه ام را از تو مى خواهم !  
حجة الاسلام والمسلمين ، حاج شيخ عبد الكريم شرعى ، خطيب تواناى حوزه علميه قم ، طى يادداشتى دو مورد از كرامات حضرت ابوالفضل عليه السلام را ذكر كرده اند:
1. اين كرامت حضرت ابوالفضل باب الحوائج عليه السلام را از مرحوم حجة الاسلام والمسلمين حاج شيخ على اكبر تربتى ، واعظ پر سوز و با اخلاص ، شنيدم و زمانى كه خود اين جانب آن را در كاشان بر سر منبر نقل كردم ، بعضى از پيرمردان كه مستمع بودند تاءييد كردند و گفتند ما هم حضور داشتيم . مرحوم تربتى نقل مى فرمود:
در كاشان خيابانى را جديدا احداث كرده بودند و هنوز كف خيابان آماده نشده بود. دبستانى در آن منطقه تعطيل شد و بچه ها از آن خيابان عبور مى كردند. ناگهان نقطه اى فرو رفت و يكى از بچه ها زير خاك مدفون شد.
بچه هاى ديگر رفتند منزل آن مفقود را يافتند و خبر دادند. مادر بچه تا شنيد كه فرزندش به زير زمين فرو رفته ، نگاهى به پرچم هيئت اباالفضل ، كه درب منزل نصب شده بود انداخت و با دل سوخته اى گفت : يا اباالفضل ، من بچه ام را از تو مى خواهم (در شهر كاشان هيئت اباالفضلى عليه السلام زياد است و قرار بوده آن شب هيئت به منزل آنها بيايد)
تا بزرگترها و سايل لازم را آماده كرده و به كند و كاو و جستجو پرداختند مدت زيادى طول كشيد. احتمال آنكه بچه در چاهى افتاده باشد يا زير آوار جان داده باشد زياد بود. اما پس ‍ از مدتى كند و كاو و خاكبردارى ، ديدند بچه زير زمين در حفره اى مانند زير پله اى سالم نشسته است ! بيرونش آوردند و از او پرسيدند چه شد؟ گفت :
وقتى در زمين فرو رفتم ، نفس كشيدن برايم مشكل بود، چون خاك و غبار در حلقم رفته بود. فضا تاريك بود و وحشت مرا گرفته بود؛ داشتم مى مردم . ناگهان آقا و خانمى در نظرم ظاهر شدند؛ آقايى نورانى با لباسى كه روى دوش انداخته بود به من گفتند: پسرم نترس ، ما نزد تو هستيم تا پدر و مادرت ترا بيرون بياورند. همچنين پرسيدند: چيزى نمى خواهى ؟ گفتم : بسيار تشنه ام . آقا از آن خانم خواستند به : آب داد به لبم چيزى كشيد و تشنگيم ب