طرف شد (ترديد از نويسنده است ) تشنگيم رفع شد، قلبم آرام گرفت ، ترسم برطرف شد، نفسم آزاد شد. با خود فكر كردم چرا آقا خودش به من آب نداد؟
جناب شرعى در خاتمه افزوده اند:
من مى گويم اگر اين آقا پسر از آقا همين مطلب را مى پرسيد، آقا چه جوابش مى دادند؟ لابد مى گفتند: پسرجان ! من دستهايم را در راه امام حسين عليه السلام داده ام .
52. ما همه وسيله ايم ، شفا دهنده كس ديگرى است !  
2. آقاى جليل تاج الدينى (داماد آقاى رضوانى ) ساكن خيابان چهار مردان قم كه از افراد متدين و مورد وثوق مى باشد برايم نقل كرد:
دخترى داشتم حدودا 4 ساله از بالاى نور گير به زمين افتاد و در اثر ضربه اى كه ديد، حالش وخيم شده و سه شب در بيمارستان نكويى بسترى گرديد.
پزشكان گفتند: بايد وى را به تهران ببريد. او را به تهران برده و در بيمارستان بوعلى بسترى كرديم . من به رئيس بخش التماس كردم و گفتم : آقاى دكتر، اول خدا؛ دوم شما. او گفت : علم و دين فرق دارد! دلم شكست ، اما من متوسل به عنايات غيبى بودم . دخترم حالتى متغير داشت . چند روز گذشت .
يك شب ، آن قدر حالش بد شد كه ديگرى اميدى به بهبودى او نمى رفت . من تا ساعت 10 شب در بيمارستان بودم و بعد مادرش بالاى سر او مانده و من به منزل آمدم . در اطاقى تنها دو ركعت نماز خواندم . كنار اطاق ، يك پوستر اباالفضل عليه السلام بود. نگاهم به وى افتاد، به گريه افتادم و گفتم : آقا جان ، شما باب الحوائجيد، كارى كنيد، از خدا بخواهيد بچه ام به من برگردد. همين طور كه اشك مى ريختم و تضرع مى كردم نمى دانم چه موقع شب بود كه به خواب رفتم .
در خواب ديدم روى تپه اى نشسته ام و نورى از دور به من نزديك مى شود. نزديك آمد؛ اسب سوارى بود. به من كه رسيد گفت : چرا اينجا نشسته اى ؟ گفتم بچه ام مريض است و در بيمارستان خوابيده . گفت : بلند شو برو، بچه ات خوب شده است ! گفتم : شما از كجا مى آييد؟ گفتند از تركيه به ايران مى آيم و مى روم ، و رفت . پس از چند لحظه برگشت و گفت : چرا هنوز اينجا نشسته اى ؟ برو بچه ات خوب شده . گفتم آقا بچه ام خيلى حالش ‍ وخيم است ، ديگر اميدى به خوب شدنش نيست . باز گفت : برو بچه ات خوب شده . باز سوار نور شد و رفت و من از خواب بيدار شدم . گريه ام گرفت .
نزديك صبح بود. صبر كردم ، نماز خواندم و به بيمارستان آمدم . از خانمم حال بچه را پرسيدم ، گفت : از نزديكيهاى صبح حالش بهتر شده است . گفته گرسنه ام ، نان و پنير و آب مى خواهم . همسرم همچنين گفت : من خواب ديدم ، شما در حسينيه اى در قم سينه مى زنيد. فهميدم عنايتى شده است . دكترها دستور آزمايش و عكسبردارى دادند. جواب همه خوب بود و از ضايعات و ناراحتيهاى قبلى خبرى نبود. دكترها گفتند چه كردى كه بچه ات خوب شده ؟! ماجرا را گفتم ، همه به گريه افتادند و گفتند: ما همه وسيله ايم ، آن كس كه شفا مى دهد كس ديگرى آن . بچه ام شفا كامل گرفت .
53. ترك قفقازى از اعتياد به چاى نجات يافت !  
مرحوم آيت الله حاج شيخ مرتضى حائرى - رضوان الله عليه - (متوفى 24 ج 2 سال 1406 ق ) در ضمن شرح حال پدرشان ، مرحوم آية الله العظمى شيخ عبدالكريم حائرى ، (متوفى سال 1355 ق ) از قول ايشان نقل كرده اند كه مى فرمود:
شخصى از اشراف قفقاز ميهمان ميرزاى شيرازى شده بود. وى ، كه به علت ظلم شيخ عبيدالله مهتدى در قفقاز به سامرا آمده و در خانه ميرزاى شيرازى بزرگ ميهمان بود، خيلى چاى مى خورد به حدى كه چايخانه منزل ميرزا، او ار اشباع نمى كرد! هنگام افطار مى رفت منزل حاج ميرزا اسماعيل ، پسر عموى ميرزاى شيرازى كه اخو الزوجه مرحوم ميرزا بود، و در آنجا چند جام چاى آماده بود. يك روز هنگام غروب ، ترك فوق الذكر به منزل حاج ميرزا اسماعيل مى رود. آنها از وى غافل شده و همگى از منزل بيرون رفته بودند. حتى نوكرها نيز در منزل نبودند. شخص قفقازى ترك اعيان منش ، در هواى گرم تابستان و زبان روزه ، دچار حالت غشوه و بيهوشى مى شود و در همان حالت غشوه و بيهوشى ، سوارى را مى بيند كه در همان عالم درك مى كند وى حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام است . ايشان به ترك مزبور جامى مى دهد، او آن را مى گيرد و مى آشامد و به هوش مى آيد، و پس از آن ديگر براى هميشه از چاى سير مى شود.
مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى مى گويد: من قبل از اين جريان ، ديده بودم كه چاى منزل ميرزا شيرازى كفاف ايشان را نمى كرد، ولى بعد از آن اصلا به چاى لب نمى زد. (298)
54. دست نياز به دامن قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام  
حجة الاسلام والمسلمين جناب آقاى شيخ محمد هادى امينى ، فرزند فاضل و دانشمند مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالحسين امينى قدس السره (متوفى روز جمعه 28 ربيع الثانى 1390 ه‍ ق مطابق سال 1350 شمسى هجرى ) صاحب كتاب شريف الغدير، مرقوم داشته اند:
بانو زهرا بيگم ، دختر حاج احمد آقا، فرزند شيخ محمد قلى تسويجى هندى ، متوفى به سال 1390 ه‍ از بانوان شاعر و اديب و فاضل بوده و در شعر خود (مخلص ) تخلص ‍ مى كرده است . وى در نجف اشرف متولد شد و پس از فرا گرفتن مقدمات ادبيات نزد پدرش به سال 1343 ه‍ به هند مسافرت كرد و از طرف وزارت آموزش و فرهنگ آن كشور ماءمور به تعليم زبان فارسى شد و در مدارس به تدريس پرداخت .
مع الاءسف ، در آنجا با مشكلاتى روبرو گشته و فرزندان خويش را از دست داد و علاوه بر آن بيماريهاى گوناگونى نصيب او گرديد.
ازينروى متوسل به وجود قمر بنى هاشم حضرت ابوالفضل عليه السلام گرديد و دست نياز به دامن آن حضرت زد. در پى اين امر، پس از چند روز بيماريهايش بر طرف مى شود و خدا اولادى به او مى دهد و از چنگال مشكلات و گرفتاريها نجات مى ياب . شاعره مزبور به عنوان عرض سپاس به محضر حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام مرثيه اى در سوگ و مصيبت وى مى سرايد كه در ديوان وى چاپ شده است . قصيده مزبور به قدرى مشهور و معروف بوده و مورد توجه دوستان اهل بيت قرار دارد كه در عراق و ايران ، همه جا به منظور استجابت دعا و بر آوردن حاجات خوانده مى شود.
قصيده اين بانوى خير و صلاح و عفت و تقوا، كه سبك سينه زنى خوانده مى شود جهت استفاده عموم درج مى گردد، و به خوانندگان توصيه مى شود كه در حوائج و گرفتاريهاى خويش ان را فراموش نكنند:
نوحه حضرت ابوالفضل عليه السلام  
ياور شاه شهيدان چون به ميدان بلا
دست پاكش شد جدا
آسمان بگريست بر حال شهنشاه هدى
ليك خونينش بكا
حضرت ختم النبيين بر كشيد از دل فغان
در بهشت جاودان
گفت نور هر دو عينم شد غريب و مبتلا
در زمين كربلا
مرتضى اندر عزاى آن دل آرام رشيد
صيحه از دل بر كشيد
از حسن هم شد بلند افغان و بانگ وا اخا
زد بر سر خير النسا
چون ز زين افتاد، افغان بركشيد آن محترم
سوى شاه بى حشم
رس به دادم از شكست دست افتادم ز پا
اى به عالم مقتدا
جان بر لب و چشمم بود در انتظار
اى امين كردگار
بر سرم بگذر به پايت جان خود سازم فدا
آرزو باشد مرا
ناله يا مستغاث آن عزيز بو تراب
باكمال اضطراب
شد چو مسموع شهنشاه ديار كربلا
هوش رفت او را ز جا
شد جهان تاريك در چشم امير خافقين
يعنى آقايم حسين
دست زد بر پشت و گفتا قامتم امد دو تا
از