نجاه وچند نامه به مكه رفتند و دوازده شب مانده از ماه رمضان وارد آن شهرشـدنـد. او از كـسـانـى است كه حسين (ع ) وى را همراه مسلم فرستاد.پـس ‍ از شهادت مسلم او از كوفه نزد حسين (ع ) آمد، تا آن كه شهيدشد؛ و در زيارت ناحيه و رجبيه سلام بر وى وارد است .
آنـهـا گـروه دوّم فرستادگان اهل كوفه بودند و طبرى آنها را سهتـن دانـسـتـه اسـت (عـبـدالله ، قيس و عماره سلولى ) نه چهارتن ؛ وورودشـان در روزى كـه او گـفـتـه معلوم نيست . طبرى او را در شمارفـرسـتـادگـان نـخـستين ذكر كرده است ؛ و تاريخ ورودشان ده روزگـذشـتـه از رمـضـان بـود. اينان دو روز پس از گروه نخست روانهشدند. ولى روز رسيدنشان را ذكر نكرده است و اين كه هر دو گروهيكباره حركت كرده باشند معلوم نيست . طبرى نيز فرستادن اين سهتـن بـا مـسـلم را نـوشـتـه اسـت ، امـا بـر اين كه وى پيش يا پس ازقـتـل مـسـلم نـزد حـسـيـن (ع ) باز گشته باشد، واقف نيستم ؛ و هر دوزيـارتـنـامـه در بـر دارنـده سـلام بـر وى هـسـتـنـد. (قـامـوسالرجال ، ج 6، ص ‍ 123، شماره 4026).
سـمـاوى گويد: او عبدالرحمن بن عبدالله بن كدن بن ارحب است ... وبـنـى ارحـب تـيره اى از همدان هستند. عبدالرحمن از تابعان بزرگ ،شجاع و پيشگام بود.
سـيره نويسان گفته اند: ((مردم كوفه ، او را همراه قيس بن مسهّر وحـدود 53 نـامـه نـزد حـسـيـن (ع ) در مـكـه فرستادند. گروه او دومينگـروه بـود. بـه ايـن ترتيب كه گروه عبدالله بن سبع و عبداللهبـن وائل ، اول ؛ گـروه قـيـس ‍ و عـبـدالرحمن ، دوم و گروه سعيد بنعـبـدالله حـنـفـى و هانى بن هانى سبعى ، سوم بود. ابومخنف گفتهاسـت : هـنگامى كه حسين (ع ) مسلم را فراخواند و از سوى خويش بهكوفه فرستاد، قيس ، عبدالرحمن و عمارة بن عبيد سلولى را با وىهـمـراه سـاخـت و او از جـمـله افـراد گـروه هـاى اعـزامـى بـود. سـپـسعـبـدالرحـمن بازگشت و در شمار اصحاب امام درآمد. در روز دهم ، باديـدن اوضاع و احوال ، اجازه پيكار گرفت و حسين (ع ) به او اجازهفرمود. او پيش رفت و در حالى كه ميان مردم شمشير مى زد مى گفت:
صـبـرا عـلى الاسـيـاف والاسـنـه صـبـرا عـليـهـالدخول الجنة
بر شمشيرها و نيزه ها صبر مى كنم تا وارد بهشت شوم
او پيوسته در حال پيكار بود تا سرانجام كشته شد. رضوان اللهتعالى عليه . (ابصار العين ، ص 131 ـ 132).
مامقانى نيز بر اين باور است كه وى عبدالرحمن بن عبدالله بن كدنارحبى است و درباره اش گفته است : ((او از كسانى است كه حسين (ع) وى را هـمـراه مـسـلم فـرسـتاد. پس از بى وفايى كوفيان و كشتهشدن مسلم عبدالرحمن از كوفه بازگشت و آن حضرت را همراهى كردتـا بـه فـيـض شـهـادت رسـيـد و به سلام امام در دو زيارت ناحيهمـقـدسـه و رجـبـيـه مـفـتـخـر شـد.)) (تـنـقـيـحالمقال ، ج 2، ص 145).
65- الارشاد، ص 186.
66- الفتوح ، ج 5 ، ص 35؛ مقتل خوارزمى ، ج 1، ص 195ـ196.
67- همان ، ص 36؛ مقتل خوارزمى ، ج 1، ص 196.
68- مروج الذهب ، ج 2، ص 89 .
69- المـجـدى فى انساب الطالبيين ، ص 18؛ انساب الاشراف ، ج2، ص 830 .
70- بحار الانوار، ج 42، ص 93.
71- معجم رجال الحديث ، ج 18، ص 150.
72- تنقيح المقال ، ج 3، ص 214.
73- بـحـار الانـوار، ج 22، ص 288؛ بـهنقل از امالى صدوق ، ص 111، مجلس 27، حديث شماره 3.
74- نفس المهموم ، ص 111.
75- همان .
76- ر.ك . بحار الانوار، ج 44، ص 354.
77- همان ، ج 42، ص 116.
78- تـاريـخ الطـبـرى ، ج 3، ص 278؛ الارشاد، ص 204؛ الاخبارالطوال ، ص 230.
79- مسلم بن عقيل ، ص 138.
80- ر.ك . همان ماءخذ، ص 111ـ113.
81- معجم البلدان ، ج 2، ص 343.
82- انساب الاشراف ، ج 2، ص 836 .
83- حياة الامام الحسين ، ج 2، ص 343ـ344.
84- الفـتـوح ، ج 5 ، ص 36. 85- البـدايه والنهايه ، ج 3، ص279.
86- مـسـلم بـن عـوسـجـه اءسـدى : مـكـَنـّى بـه اءبـاحـجـل ، اسـدى سـعـدى . وى مـردى شـريـف و بـزرگـوار، پـارسا وپـرهـيـزگـار بـود. او صـحـابـه اى بـود كـهرسول خدا(ص ) را ديدار كرده بود. وى قهرمانى است شجاع كه درجـنـگ هـا و فـتـوحات اسلامى از او ياد مى شود. سيره نويسان گفتهانـد: او از كـوفه براى امام (ع ) نامه نوشت و بدان وفادار ماند؛ واز كـسـانـى اسـت كـه پـس از آمـدن مـسـلم بـنعقيل به كوفه براى آن حضرت بيعت گرفت .
پـس از ورود عـبـيـدالله بـه كـوفـه ، مـسـلم بـنعـقـيـل ـ پـس از شـنـيـدن ايـن خـبـر ـ بـه جـنگ وى برخاست ؛ و پرچمفرماندهى قبايل مذحج و اسد را به مسلم بن عوسجه داد، ... و با اوبـه مـقـابـله برخاستند و در كاخش زندانى كردند. سپس هنگامى كهرونـد حـوادث بـه خـلاف خـواسـت يـاران حـق رقـم خـورد و مـسـلم بـنعـقـيـل و هانى بن عروه دستگير شدند، مسلم بن عوسجه براى مدتىپنهان شد؛ و سپس همراه خانواده اش گريخت و در كربلا خود را بهامـام حسين رساند و جان خويش را فداى آن حضرت كرد. او كسى استكه پس از صدور اجازه بازگشت از سوى امام حسين (ع ) در شب دهم ،خـطـاب به آن حضرت گفت : آيا تو را رها كنيم در حالى كه براىاداى حـق تـو در پـيشگاه خداوند عذرى نداريم ؟! به خدا سوگند آنقـدر بـا آنـان مـى جـنـگـم كـه نـيزه ام در سينه هاشان بشكند، و تاقـبـضه شمشير در دستم باشد آنان را مى زنم ولى از تو جدا نمىشـوم ؛ و اگـر بـى سـلاح گردم ، بازهم دست برنمى دارم و پيششـمـا، آنـان را سـنـگـباران مى كنم تا آن كه همراه شما كشته شوم .براى شناخت بيشتر فضايل و تاريخ زندگى اين شهيد بزرگواربـه زنـدگـيـنـامـه او در كـتاب ابصارالعين فى انصار الحسين (ص107ـ111) مراجعه شود.
87- مـخـتـار بـن ابـى عـبـيـد بـن مـسـعـود ثـقـفـى : وى درسـال اوّل هـجـرت بـه دنيا آمد و در سيزده سالگى همراه پدرش درجـنـگ شـركـت جـسـت . او بـه سـوى صحنه پيكار هجوم مى برد ولىعـمـويـش مـانع مى شد. در نتيجه مختار پيشگام و شجاع بار آمد و ازهـيـچ چـيـز بـيـم نـداشـت ؛ و به كارهاى مهم اقدام مى كرد. او بسيارخـردمـنـد و حـاضـر جـواب بـود. صـفـاتـى بـرجـسته داشت و بسيارسخاوتمند بود.
او كـسـى است كه همه شريكان در خون حسين (ع ) و پسرانشان را درطـى حـكـومت هجده ماهه اش به قتل رساند و سرانجام خود در سن 67سالگى به دست مصعب بن زبير كشته شد.
روايـت هـا دربـاره وى گـونـاگـون است . برخى او را مى ستايند وبرخى ديگر نكوهش مى كنند. ولى روايت هايى كه وى را نكوهش مىكنند، يا ضعف سند دارند يا دلالتشان ناقص است و يا از روى تقيهصـادر شـده انـد. در مـقـابـل ، روايـت هـايى كه او را ستايش مى كنندروايت هايى ((صحيح )) اند.
ديـدگـاه هـا نـيـز دربـاره وى مـتـفـاوت است ؛ و ما در اينجا به بيانگفتار پنج تن از معاصران بسنده مى كنيم :
1ـ خـوئى : در حسن وضعيت مختار همين بس كه با كشتن قاتلان حسين(ع ) دل اهـل بـيـت (ع ) را شـادكـرد. ايـن خـدمـت بـزرگـى بـهاهـل بـيـت (ع ) بـود و از سوى آنان مستحق پاداش مى باشد. آيا ممكناسـت رسـول خـدا(ص ) و اهل بيت (ع ) كه معدن كرم و احسان هستند، ازايـن كـار چـشـم بـپـوشـند... روزى محمد حنفيه ميان چند تن از شيعياننـشـسـتـه بـود و مـخـتـار را بـه سـبـب تـاءخـيـر درقـتـل عمر سعد نكوهش مى كرد. هنوز سخن او به پايان نرسيده بو