عد از ريارت امام حسين عليه السلام و حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام از بازار عبور مى كردم ، پايم به چيز سنگينى خورد. خواستم برادرم ، ديدم مردم متوجه هستند. لذا به وسيله پايم او را بلند كرده برداشتم . وقتى باز كردم ، ديدم پولهاى مختلفى در آن قرار دارد. يك مجيدى از آن برداشتم و به دكان كبابى رفتم . آنجا كباب سيرى با سكنجبين خوردم و سپس نيز پيراهنى خريدم و پوشيدم .
آنگاه به حرم آقا امام حسين عليه السلام رفتم و در آنجا ديدم شخصى از اهل تركيه در صحن مطهر امام حسين عليه السلام تكيه به چراغ برق داده و با حضرت مشغول صحبت است .
مى گويد: آقا جان ، ما در محل ، براى خودمان شخصى بوديم ، خود مى دانى كه من ملك و املاك را فروختم و به كربلا آمدم تا آخر عمرى در جوار شما زندگى كنم . فهميدم پولها مال اوست ، اما با خود گفتم : بگذار اين حرفها را بيهوده با خود بگويد، پول خبرى نيست !
شب آمدم خوابيدم . در خواب ديدم آقا امام حسين عليه السلام صندلى بالاى ضريح مطهر گذاشته و نشسته اند. حضرت به من خطاب كردند: پول اين مرد را بده ، من به او مى گويم كه آن يك مجيدى را بر شما حلال كند. بيدار شدم و اعتنايى به خواب نكردم .
شب دوم ، باز همان خواب را ديدم . روز دوم براى سومين بار همان خواب تكرار شد و شب سوم نيز باز خوابهاى گذشته تجديد گشت . اما اين دفعه كنار حضرت صندلى ديگرى مى باشد كه مربوط به آقا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام است .
آقا ابوالفضل العباس عليه السلام به من فرمودند: يك مجيدى حلالت باشد، چه مى گويى پول را مى دهى ؟! چرا پول صاحبش را نمى دهى ؟ و صندلى را به طرف من بلند كرد. يكدفعه از خواب بيدار شدم . فردا در صحن آن مرد را ديدم كه آمد به نزدم و گفت : آقا فرمودند: يك مجيدى را نگيرم ، مابقى پولها را بده ! و من هم همه پولها را دادم . لذا از آن تاريخ تا كنون به حرم قمر بنى هاشم عليه السلام نرفته ام !
68. جوان فلج شفا گرفت  
2. نيز پدرم فرمودند: متصرفى (299) در كربلا بود كه فرزندى 14 ساله داشت . فرزندش ‍ بسختى مريض شد و هر چه معالجه كرد علاج نيافت . آن زمان كليددار حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شخصى به نام سيدجواد كليددار بود. متصرف به سيدجواد عرض كرد: اگر فرزندم را بياورم ، حضرت ابوالفضل عليه السلام او را شفا مى دهد يا نه ؟ كليددار گفت : بياور، مانعى ندارد. متصرف گفت : اگر شفا نداد، من ديگر با حضرت عليه السلام كارى ندارم . شب كه شد، پاسبانها مريض را به دستور پدرش با تخت به حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آوردند.
سيد جواد كليددار در اين فكر بود كه اگر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام اين مريض را شفا ندهد به متصرف چه بگويد؟ خيلى مضطرب و متاءثر شده و او نيز نيمه شب به حرم حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام مى آيد و با حضرت صحبت مى كند و مى گويد: آقا جان ، من پيش مردم آبرو دارم و به پدر اين مريض جوان هم قول داده ام ، شما را مورد لطف خود قرار دهيد كه ما شرمنده نباشيم . قبل از اذان صبح ، طبق معمول درب را باز مى كنند و پسر معلول و فلج را پشت درب ، ايستاده مى بينند! وقتى از جوان فلج مى پرسند چگونه شفا گرفته اى ؟ او مى گويد: كسى آمد و به من گفت : بلند شو، برو. تا آمدم به طرف درب ، ديدم كسى نيست .
69. ابوالفضل عليه السلام كار مسيح عليه السلام مى كند! 
3. حاج عبدالله باخو، معروف به شيرفروش ، نقل كرد:
هفتاد سال قبل به مرض سل شدم . آن وقت معالجه سل خيلى مشكل بود.
به چند دكتر مراجعه كردم كه آخرين آنها دكتر يهودى و بسيار با حاذق بود. به من گفت : اين مرض شما درشت شدنى نيست ، مگر اينكه حضرت مسيح عليه السلام عنايت كند!
بارى ، خويشانم از همه جا ماءيوس شده مرا رو به قبله خواباندند و چانه مار بستند. چون خود را در شرف مرگ ديدم ، متوسل به حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام شدم .
حضرت متوسلين و مراجعه كنندگان را شفا مى دادند و به من هم فرمودند فردا نوبت شما مى باشد. فردا كه شد، حضرت عليه السلام جام آبى به من داد. خوردم و خوب شدم و ديگر هيچ 9 اثرى از آن مرض در من نماند.
70. قمر بنى هاشم عليه السلام چشمم را شفا داد 
4. حاج عبدالله باخو، همچنين گفت كه :
من در جوانى مبتلا به درد چشم شدم . مادرزنم دستم را گرفته نزد دكتر معالج برد. دكتر پس از معاينه گفت : اين چشم قابل علاج نمى باشد.
وقتى كه از مطب بر مى گشتيم ، زنى جوياى احوال من شد. وى از مادرزنم پرسيد: اين جوان كيست كه شما دستش را گرفته ايد؟ او در جواب گفت : داماد من است . زن گفت : طلاق دخترت را از اين مرد كور بگير. من از اين گفتگو سخت ناراحت شدم . آمدم منزل ، با ناراحتى خوابيدم و متوسل به حضرت ابوالفضل العباس ، قمر بنى هاشم عليه السلام شدم . در خواب حضرت مرا مورد عنايت قرار داد و چشم من بينا شد. از خواب بيدار شدم ، به مادرزنم گفتم : مى خواهم نماز بخوانم ، آفتاب هست ؟ گفت : بلى . گفتم : اينك چشم من بينا شد. از آن تاريخ چشم من ، به عنايت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام ، بينا بوده و مشكلى ندارد.
71. آقا فرمودند دو دستم را عمل نكردند قطع كردند! 
حجة الاسلام و المسلمين آقاى سيد مهدى حائرى از مدافعين مكتب آل محمد و از نويسندگان پر كار حوزه علميه قم و از اعضاى دائرة المعارف تشيع هستند. آقاى ثقفى يزدى طى نامه اى خطاب به ايشان كرامتى از حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام را، كه خود شاهد آن بوده اند، بيان داشته اند كه ذيلا مى خوانيد:
اين جانب عباسعلى ثقفى يزدى ، كارمند بازنشسته بانك ملى شعبه قزوين ، در حال انجام خدمت بودم كه مريض شدم . ابتدا مريض بسترى نبودم و با مرض كجدار و مريز رفتار مى كردم . طبيب بانك هم ، دكتر بيت انبويا آسورى بود. وى خيلى براى معالجه من زحمت كشيد و آخر الاءمر به بانك ملى نامه نوشت كه فلانى را بفرستيد تهران .
در بيمارستان بسترى كردند. پس از معاينه ، دكترها شروع به مداوا كردند.
من چندين مرض داشتم : معده زخم بود، مرض كبد نيز داشتم ، و كيسه صفرا هم پر شده بود. صفرا از طريق بينى با لاستيك خالى مى كردند. بعد از آن حالم وخيم شد. غذا نمى توانستم بخورم ، چه اگر يك ذره غذا مى خوردم استفراغ مى كردم . شب و روز سرم به دستم وصل بود. پهلويم ورم كرده بود. چند روز بود دكترها به من سر مى زدند، فقط يك روز، فهميدم يك شيشه خون به من تزريق كردند و ديگر هيچ چيز نفهميدم . نمى دانم مرده بودم يا خواب بودم ، خلاصه چطور شد كه ، ديدم درب باز شد و يك جوان بلند قامت تشريف آوردند. فكر كردم جوانى با اين قامت چطور از درب تشريف آوردند؟ ديدم يك دختر خانم بچه هم جلوى آقا هست .
جناب آقاى حائرى ، قلم يارى نمى كند گزارش بدهم اما ناچارم . در زدند تشريف آوردند بالاى سرم . ديدم كلاهخودى بر سرشان است كه مانند الماس مى درخشد. نيز شالى به رنگ سبز تند، دور كمر خود بسته بودند. امام صورت مباركشان را نديدم ؛ پرده اى قرمز رنگ روى صورتشان بود. يك لقمه غذا آوردند و به من فرمودند: بخور. عرض كردم : به خدا قسم مدت چندين روز است كه نمى توانم غذا بخورم ، استفراغ مى كنم ، تمام روده هايم درد م