ى كند. فرمودند: بخور، خوب مى شوى . بچه هايت پشت درب ناراحت هستند، گريه مى كنند. از طرفى ، فاميلها از قزوين به تهران آمده و همه پشت درب بيمارستان هستند. اتوبوس آورده بودند تا مرا تشييع كنند.
بعدا ديدم دو بازوى مباركشان بريده و خونين بود، اما از آن خون بر زمين نمى ريخت . نمى دانستم ، خيال كردم مريض بوده و در همين بيمارستان بسترى هستند! زيرا بعد از سرويس مريضها مى رفتند به اطاق همديگر و يكديگر را ملاقات مى كردند و از حال هم جويا مى شدند. عرض كردم : حضرت آقا، شما را كى عمل كردند؟ فرمودند: عمل نكردند قطع كردند. پيش خودم گفتم : حيف مى باشد، اين شخص گويا پهلوان است و يا از رؤ ساست ، اما ناقص العضو است ! عرض كردم : خداوند شما را نگه دارد، خدا سايه شما را از سر بچه هايتان كم نكند، بنده را سرافراز فرموديد، از حال غريب جويا شديد. حضرت آقا، اين محبتهايى را كه در حق بنده كرديد زمانى كه به قزوين بردم خواهم گفت ، كه يك چنين آقايى به اتاقم تشريف آوردند و احوالم را پرسيدند! حضرت آقا به خدا من غريبم ، كسى را ندارم ، اسم مباركتان را بگوييد من يادداشت كنم . فرمودند: اسم شما چيست ؟ عرض كردم : اسم بنده عباس ثقفى مى باشد. فرمودند: اسم من هم عباس است . تشكر كردم . يواش يواش تشريف بردند. ديدم درب بلند شدم و آقا تشريف بردند.
يكمرتبه هوشيار شدم ، ديدم اى واى ! اينجا كجاست ؟! ديدم لخت هستم و يك قطعه متقال را از وسط چاك زده و به گردنم انداخته اند. گويا اطاق انتظار بودم . نم يدانم كى مرا آنجا برده بودند؟ كسى كه مدتى نتوانسته از تخت پايين بيايد، چطور مى تواند از پله ها فورى بالا برود.
معاون پرستار يك خانم ارمنى به اسم خانم كالسبى بود. آقاى غلامعلى هم پرستار بود. آمده بود گفته بود: خانم كالسبى ثقفى دارد دعا مى خواند. خانم در جواب مى گويد: برو مواظبش باش ، كسى آنجا نرود. گويا تلفن كرده بودند ماشين آمبولانس بيايد مرا ببرد. در آن موقع بنده رفتم بالا. آقاى غلامعلى گفت : خانم كالسبى (با اشاره به من :) ثقفى ! ثقفى ! امدم داخل اطاق ، تختم كه شماره آن 12 بود، روبروى اطاق عمل قرار داشت . ديدم روى تخت بنده مريض خوابانيده اند.
با اطاقهاى ديگر رفتم . يك تخت خالى بود، رفتم زير پتو، پرستار آمد و كت شلوارم را تنم كرد. بعد گفت : كو آن پارچه : گفتم : نمى دانم چطور شد. بعد خانم كالسبى از من پرسيد: لباس را كى آورد؟ گتفم : پرستار. به پرستار گفت : اين پارچه چطور شد؟ گفت : من نديدم . گفت : توى بيمارستان چيزى گم شود بايستى پيدا كنى .
خلاصه تمام مريضها خوشحال شده بودند و بعضيها از خوشحالى گريه مى كردند. از آقايان كارمندان هر كسى پرسيد: چطور شد؟ به وى نگفتم شفا پيدا كردم . تذكر ندادم ، يعنى در آن موقع بى حرمتى مى شد اگر مى گفتم . البته در اين مدت مديد، زحمات بنده را همه كشيدند، از همه انها سپاسگزارم . تلفن كردند، دكترها آمدند. ملاقات در سالن انجام شد. خواهرم خدا را شكر مى كرد. همه به ملاقات بنده آمدند و پس از ملاقات دستور دادند برويد خيالتان راحت باشد. بعد از آن چنان گرسنه ام شد كه نگو. روح نداشتم ، عرض كردم گرسنه هستم ، دستور دادند برويد چلو كباب با دوغ بياوريد. وقتى آوردند از بس ضعيف شده بودم قدرت نداشتم قاشق را در دستم بگيرم . قاشق دست مى گرفتم بخورم ، در داخل بشقاب مى ريخت . دكتر به آقاى غلامعلى گفت : تو به او غذا بده تا بخورد.
همه تماشا مى كردند و از خوردن من تعجب مى كردند. زيرا قبلا يك ذره كباب مى آوردند من بجوم ، با خوردن همان مقدار كم ، آن قدر استفراغ مى كردم كه بى حال مى شدم . بالاخره همه را خوردم . گفتم : سير نشده ام ، به گونه اى كه حتى دكتر به شوخى به من گفت : بيا مرا بخور! وى به خانم كالسبى گفت كه ، به ثقفى هيچ دارو و يا آمپول ندهيد، فقط او را تقويت بكنيد. به بنده نيز گفت : هر موقع چيزى خواستى ، زنگ بزن برايت بياورند. ضمنا، سابق بر اين ، ساعت ملاقات بيماران با مراجعين در بميارستان صبحها از ساعت 11 الى 12 و بعد از ظهرها از ساعت 4 الى 6 بود. بنده توى اطاقم بودم كه اطاقى عمومى بود و ملاقاتى بنده بيشتر از سايرين بود.
فرداى آن روز دو نفر آمدند بيمارستان و از بنده پرسيدند: آقاى ثقفى شما هستيد؟
عرض كردم بلى . گفتند: شما شفا پيدا كرده ايد؟ گفتم : بلى . گفتند گزارش بدهيد. عرض ‍ كردم : معذور هستم ، نمى توانم بگويم . گفتند: بگو تا مردم بفهمند. عرض كردم : معذور هستم ، فقط مى گويم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مرا شفا داده است . رفتند. بعدا معلوم شد كه خبرنگار بوده ودر روزنامه نوشته اند.
فرداى آن روز از صبح تا بعدازظهر، مردم با گل به استقبال بنده مى آمدند. آن روز حتى موهاى سرم را قيچى كردند و بردند. فردايش رئيس آمد و ديد اطاق بنده بسيار شلوغ است . به خانم دستور داد كه يك اطاق فرعى به من بدهد كه باعث ناراحتى مريضهاى ديگر نشود. جايم را تغيير دادند. فقط بنده در اطاق بودم . بعد از سرويس ، تنها بودم . اول شب شد. خانم پرستار آمد و گفت : آقاى ثقفى ، مى خواهم تنها نباشى ، يك ميهمان برايت آورده ام . تختى آورده و آن را جلوى تخت بنده گذاشتند. وقتى كه پرستار رفت ، جوياى حال مريض شدم و با وى احوالپرسى كردم . گفتم : شما چه مرضى داريد كه تشريف آورده ايد اينجا؟ گفت : بنده اهل كربلا هستم . تا گفت كربلا، بدنم لرزيد! گفت اسم بنده شيخ قاسم ، كفشدار حضرت ابوالفضل عليه السلام هستم . من داماد آقاى حجة الاسلام حاج آقا شجاع مى باشم . (300)
به مجدد اينكه گفت كفشدار حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هستم ، يكمرتبه نفهميدم چه شد، داد كشيدم يااباالفضل و بى حال شدم . پرستارها و بهيارها، همه آمدند پرسيدند چه شد؟ به بنده آمپول زدند و به هوش آمدم . از حاج شيخ قاسم پرسيدند چه اتفاقى رخ داد؟ گفت : ايشان از من پرسيد، شما چه كسى هستى ؟ و من به او گفتم اهل كربلا و كفشدار حضرت ابوالفضل عليه السلام هستم ، كه ديدم داد كشيد. يك خانم پرستار (كه اسمش را نمى دانم و خيلى خانم معتقدى بود) گفت : ديروز حضرت ابوالفضل عليه السلام ايشان را شفا داده است . بعدا با هم زيارتنامه خوانديم .
فرداى آن روز، يك آقاى روحانى كه اسمش را فراموش كرده ام آمدند. چون سادات بودند، براى ايشان ماجرا را تعريف كردم و به ايشان گفتم : قصه را به كسى نگفته ام مبادا هتك حرمت شود. فرمودند: خوب كردى ، چون آن زمان بعضى اعتقاد به اين گونه امور نداشتند. بعد از يك هفته ديگر، بنده را مرخص كردند. يك ماه استراحت دادند، آمدم قزوين .
وقتى كه وارد خانه شدم مردم به ديدنم آمدند. حتى بانك ، به جاى بنده ، يك نفر را استخدام كرده بود. آن موقع ، گذرنامه خارج را در خود قزوين صادر مى كردند به مبلغ پانزده تومان . يك گذرنامه گرفتم و عازم كربلا شدم . اول آمدم حرم مطهر اباعبدالله عليه السلام و بعد از زيارت پرسيدم : مولا كجاست ؟ بعضى از بچه هاى قزوين آنجا بودند، با همديگر آمديم حرم مطهر حضرت ابوالفضل عليه السلام پس از آنكه اذن دخول خواندم ، عرض كردم ، يا ابوافضل عليه السلام ، وجود 