م عرض كردم : برادرم گفته يك دينار بده . اين را گفتم و آمدم در كفشدارى نشستم (پدر و جدم ، هر دو، كفشدار حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بودند).
بعد از لحظاتى شخصى وارد حرم شد و يك دينار در ضريح انداخت ، ولى باد آن را از ضريح خارج كرد و به حركت در آورد. خدام مانند اينكه دنبال گنجشكى بروند دنبال دينار دويدند، ولى هيچ كدام نتوانستند آن را بگيرند و دينار يكسره آمد و در جلوى كفشدارى افتاد و من آن را برداشتم ! يكى از خدام گفت : اين پول مال اين بچه سيد است ، ديگر كارى به كارش نداشته باشيد.
اكنون عمويم زنده است و من خودم ، شفاها، اين قصه را از عمويم شنيده ام و در وقت نقل قصه ، جمعى از دوستان نيز حاضر بودند و آن را شنيدند.
81. عمو جان ، نسل ما از شما قطع شد!  
حجة الاسلام و المسلمين جناب آقاى سيدمحمدرضا اعرجى فحام در نامه اى به نگارنده چنين نوشته است :
جده پدرى اين جانب ، مرحومه علويه طوبى بيگم ، كه از زنهاى صالحه و متجهده بود، نقل كه : در كربلا، مرض تب و نوبه آمد و سه تن خواهرانم همه مرحومه شدند. بعد از آنها مادرم ، و بعد از وى مرحوم پدرم آيت الله آقاى سيدحسن اصفهانى ، كه از علماى معروف كربلا بودند، و بعد از ايشان برادرم ، مرحوم سيدجواد، و فرزندانش همگى به رحمت حق پيوستند و شوهرم و يك دختر منحصر بفردم نيز فوت كرد.
در نتيجه ، من تنها ماندم واحدى از اهل خانه باقى نماند. مدتى بر اين منوال گذشت و هر چه خواستگارم برايم مى آمد قبول نمى كردم ، تا اينكه در يك شب تاسوعاى حسينى براى آنكه دستجات عزادارى را تماشا كنم از خانه بيرون آمدم و چون سر كوچه خودمان ، كه در بين الحرمين بود، رسيدم ، ديدم دسته بچه سيدها - شمع به دست - مى آيند و نوحه مى خوانند. چون با اين منظره روبرو شدم ، يكمرتبه حالم منقلب شد و ياد پدر و مادر خود افتادم و گفتم نسل ما از رسول الله صلى اللّه عليه و آله قطع شد! در آن لحظه در جايى قرار داشتم كه گنبد ملكوتى حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام را مى ديدم . رو به گنبد مطهر كرده ، خطاب به حضرت گفتم : عمو جان ، نسل ما از شما قطع شد! و گريه كردم و به منزل برگشتم .
در همان سال ، ماه صفر، برايم خواستگار آمد و من قبول كردم ، با اينكه تصميم به ازدواج نداشتم و از شوهر كردن ابا مى كردم . جدا بعد از اين ازدواج بود كه مدتى به عنوان سفر عازم كاظمين عليه السلام شده و در آنجا وارد منزل مرحوم آقاى شيخ راضى كاظمى (از علماى معروف كاظمين ) شدم ، و ظهر همان روز در خواب ديدم كه در همان منزل ، منبرى عظيم نصب شده و جمع كثيرى از اطفال خردسال پاى منبر ايستاده اند و هر كدام يك شمع در دست دارند و آن سيد جليل القدر و نورانيى كه در بالاى منبر نشسته مى دهند و آن سيد بزرگوار، شمعها را روشن مى كند و به آن بچه باز مى گرداند. از بچه ها سؤ ال كردم : اين آقا كيست ؟ كسى جوابم را نداد، تا آنكه خود آن آقا از بالاى منبر فرمود: منم پيغمبر صلى اللّه عليه و آله كه از من چراغ روشن كردى .
از خواب بيدار شدم و در عصر همان روز، به منزل ربانى مرحوم آقا سيدمحمد اصفهانى ، پدر مرحوم آقا سيدمحمدمهدى اصفهانى صاحب كتاب احسن الوديعه رفتم و خواب را براى ايشان نقل كردم . ايشان فرمود: شما حامله مى باشيد و فرزند شما از سادات صحيح النسب است .
همين طور هم شد و خداوند متعال به ايشان ، پدرم را عنايت فرمود و اولاد ايشان منحصر بفرد بود، و ديگر براى ايشان اولادى نشد. اولاد مرحوم پدرم هم منحصر به داعى است و ان شاء الله تعالى نسل ما الى يوم القيامه متصل است به رسول الله صلى اللّه عليه و آله و قطع نخواهد شد و ان شاء الله همگى نيز از مواليان خاندان عصمت و طهارت - سلام الله عليهم اجمعين - و از مبغضين اعداى ايشان مى باشند، كه عمده مسئله ، همان ايمان بوده و شرط مؤ من بودن و نجات از عذاب الهى هم همان حب ائمه طاهرين و دشمنى با اعداى ايشان است . والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته . به تاريخ 1414 ه . ق الداعى محمدرضا الحسينى الحائرى الفحام .82. روز عرفه روضه حضرت عباس عليه السلام را بخوان !  
حجة الاسلام و المسلمين حاج سيد حسن ابطحى ، در كتاب ملاقات با امام زمان عج الله تعالى فرجه (ج 2، ص 254) آورده است :
بدون ترديد حضرت بقية الله روحى فداه در مجالس عزاى حضرت سيد الشهداعليه السلام حاضر مى شوند، زيرا آن حضرت خود را صاحب عزا مى دانند. بخصوص ، اگر مجلس را افراد متقى و با اخلاص ترتيب داده باشند و باز بالاءخص اگر در امكنه متبركه تشكيل شود و يا روضه اى خوانده شود كه مورد علاقه آن حضرت باشد. مثلا غالبا در مجالسى كه روضه حضرت ابوالفضل عليه السلام خوانده مى شود آن حضرت نظر لطفى به آن مجلس دارند.
يكى از دوستان ، كه راضى نيست اسمش را در كتاب ببرم ، مى گفت : در سال 1363 شمسى در مكه معظمه مشرف بودم . روحانى كاروان ، كه مرد خوبى بود، سه شب قبل از آنكه به عرفات برويم ، در عالم رؤ يا حضرت ولى عصر عج الله تعالى فرجه را ديده بودم و آن حضرت به او فرموده بود كه در روز عرفه ، روزه حضرت ابوالفضل عليه السلام را بخوان كه من هم مى آيم .
بعدازظهر عرفه ، در بين دعاى عرفه ، روحانى كاروان مشغول روضه حضرت ابوالفضل عليه السلام شد. همه اهل كاروان به طور ناگهانى ديدند كه مردى بسيار نورانى با لباس ‍ احرام در وسط جمعيت نشسته و براى مصائب حضرت اباالفضل العباس عليه السلام شديدا گريه مى كند. افراد كاروان كم كم مى خواستند متوجه او شوند، بخصوص بعد از آنكه روحانى كاروان گفت كه من چند شب قبل خواب ديدم كه حضرت بقية الله - روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء - به من فرمودند كه روز عرفه ، روضه حضرت اباالفضل عليه السلام را بخوان ، من هم مى آيم .
آن مرد ناشناس متوجه شد كه بعضى به او نگاه مى كنند، لذا از ميان جمعيت حركت كردند و مى خواستند از در خيمه بيرون بروند. زن فلجى در كاروان ما بود، صدا زد آقا! حضرت برگشتند و به او نگاه كردند. او اشاره به پايش كرد، يعنى پاهاى من فلج است . حضرت ولى عصر عليه السلام به اشاره به پايش به او فهماندند خوب مى شود و از در خيمه بيرون رفتند.
زن فلج همان ساعت كسالتش برطرف شد و حتى تمام اعمال حجش را از قبيل طواف حج و سعى بين صفا و مروه و طواف نساء را خودش بدون آنكه كسى كمكش كند انجام داد.
در اينجا مناسب است كه منتظران حضرت ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف اين سروده را زمزمه
كنند:
چه خوش باشد بعد كه بعد از انتظارى
به اميدى رسند اميدواران
جمال الله شود از غيب طالع
پديدار آيد اندر بزم ياران
همى گويد منم آدم منم نوح
خليل داورم قربان جانان
منم موسى منم عيسى بن مريم
منم پيغمبر آخر زمانان
تو موسى وار شمشير خدايى
بكش وآنگه بكش فرعون و هامان
تو اى عدل خدا كن دادخواهى
ز جا خيز اى پناه بى پناهان
برون كن ز آستين دست خدا را
به خونخواهى و از خون نياكان
قدم در كربلا بگذار و بستان
سر پرخون ز دست نيزه داران
تو اى دست خدا از شست قدرت
بكش تير از گلوى شيرخواران
خبردارى كه از سم ستوران
دگر جسمى نماند از اسب سواران
شن