دستى چنان دست خدا را
جدا كردند از تن ساربانان
اثر طبع مرحوم آيت الله ارباب قمى
83. برادر، بيمار ما را معالجه كن !  
مؤ لف كتاب ملاقات با امام زمان عليه السلام در جلد 2، صفحه 149 آن كتاب همچنين نوشته اند:
يكى از وعاظ محترم ايران كه من خودم شاهد كسالت سخت ريوى او بودم و اطباى ايران از معالجه اش ماءيوس شده بودند، پوست بدنش به استخوانهاى چسبيده بود و آخرين قطرات خون بدنش از حلقومش بيرون آمد و قسمت عمده ريه اش فاسد شده بود و او را مى خواستند براى معالجه به اسرع وقت به بيمارستان شوروى در مسكو ببرند، ناگهان بدون آنكه او را معالجه كنند خود من شاهد بودم كه پس از چند روز شفاى كامل پيدا كرد.
وقتى علت شفاى او را از او سؤ ال كردم ، گفت : آخرين شبى كه صبحش بنا بود مرا به مسكو ببرند، مى دانستم كه من در راه و يا در همان مملكت كفر از دنيا مى روم ، منتظر شدم تا برادرم كه پرستارى مرا به عهده داشت از اطاق بيرون برود. وقتى بيرون رفت در همان خال ضعف رو به كربلا كردم و حضرت سيدالشهدا عليه السلام را مورد خطاب قرار دادم و گفتم : آقا، يادتان هست كه به منزل فلان پيرزن رفتم و روضه خواندم و پول نگرفتم و نيتم تنها رضايت خداى متعال و شما بود؟ و بالاخره چندتا از اين قبيل اعمالى را كه با اخلاص ‍ انجام داده بودم متذكر شدم و در مقابل آن اعمال شفايم را از آن حضرت خواستم . ناگهان ديدم در اطاق باز شد و حضرت سيدالشهداء و برادرشان حضرت ابوالفضل عليه السلام وارد اطاق شدند.
حضرت سيدالشهداء عليه السلام به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام فرمودند: برادر، بيمار ما را معالجه كن ، ايشان هم دستى به صورت من تا روى سينه ام كشيده اند و از جا حركت كردند و رفتند. من بعد از آن احساس كردم سلامتى خود را بازيافته و ديگر احتياجى به دكتر و بيمارستان ندارم و اين چنين كه ملاحظه مى كنيد صحيح و سالم گرديدم .
84. ناگاه سوارى نيزه به دست پيدا شد!  
حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على اكبر قحطانى ، عالمى متقى و از مروجين مكتب اهل بيت عليه السلام مى باشند، از كتاب نجات الخائفين نقل كرده اند كه :
گروهى از زوار به كربلا مى رفتند. ضعيفه اى با چندتن از اطفال صغار همراه زوار بود. وقتى كه از مسيب كوچ كردند، آن بيچاره از قافله عقب ماند و ناگاه جمعى از اعراب بر سر آن مظلومه ريختند و بناى هتك حرمت گذاردند. در اين وقت آن بينوا رو به طرف كربلا نموده و گفت : اى مولا و سرور من ، از غيرت شما به دور است كه مرا اعانت ننمايى و از دست اين ظالمان نجات ندهى . در اين گفتگو بود كه ناگاه سوارى ، در حاليكه نيزه اى در دست داشت ، نمايان شد و بعد از متفرق كردن دزدان آن ضعيفه را به كربلا و به قافله زوار رسانيد. آن مؤ منه چون اين كرامت را ديد، عرض كرد: اى آقا، تو از كجا دانستى كه در صحراى دور در دست اعدا مانده ايم ؟
آقا فرموده اند: اى ضعيفه ، من در خدمت حضرت سيدالشهداء عليه السلام ايستاده بودم ، ديدم كه اشك چشم آن امام امم جارى شد. عرض كردم يابن رسول الله ، چرا گريه مى كنى ؟! فرمود: مگر نمى بينى كه زوار من در دست اعراب بى حيا گرفتار شده اند؟ پس به مولاى خودم شما را از چنگ آنها رهانيدم . سپس آن ضعيفه عرض كرد: دستهاى خود را بده ببوسم . فرمود: معذورم دار كه دست ندارم . آن زن گريست و گفت مگر تو مولاى من حضرت عباسى ؟ فرمود: بلى ، و غائب شد.
85. مادر، مهمانهاى ما كجا رفتند؟!  
يكى از علماى اصفهان ، معروف به سيدالعراقين ، نقل مى كرد كه سالى با دكتر احتشام الاطبا به زيارت كربلا رفتيم . روزى از حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بيرون آمدم ، در بازار حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ديدم احتشام الاطباء، در حاليكه بسيار متوحش و مضطرب بود، از خانه اى بيرون آمد.
سؤ ال كردم : اين اضطراب براى چيست ؟ گفت : جوانى مريض در اين خانه است كه حالش ‍ خوب نيست و تا دو ساعت ديگر از دنيا مى رود. وى فرزند منحصر بفرد خانه است و من براى آن كه مادر اوست پريشان هستم . زن پشت در بود؛ اى باب صحبت را كه شنيد، رفت بالاى بام منزلش و فرياد زد: يا قمر بنى هاشم ، اى باب الحوائج ، من اولاد نداشتم به شما متوسل شدم اين پسر را به من دادى . من فرزندم را از شما مى خواهم . يكوقت صداى آن جوان از منزل بلند شد كه : مادر كجا رفتى ، مرا تنها گذاشتى ؟
ما وارد خانه شديم و ديديم كه جوان صدا مى زند: مادر مهمانهاى ما كجا رفتند؟! الان چهار مرد و يك زن كنار بستر من بودند و يك نفر ديگر نيز ايستاده بود، ولى دو دوست نداشت ؛ به من گفت جوان مادرت به من متوسل شد و من از خدا خواستم سى سال ديگر به شما و مادرت عمر داده شد تا در كنار هم از يكديگر نفع ببريد.
86. مشهدى عباس ، و ارادت به قمربنى هاشم عليه السلام  
حجة الاسلام و المسلمين سيدمحمدرضا حائرى فحام در تاريخ آخر ساعات روز مبعث 1414 ه ق در منزل آيت الله العظمى سيدمحمدباقر طباطبايى سلطانى بروجردى اظهار داشتند:
شهيد بزرگوار، آيت الله آقاى سيد ابوالحسن شمس آبادى قدس سره ، در اصفهان بالاى منبر فرمودند: شخصى در اصفهان بود به نام مشهدى عباس ، معروف به عباس ‍ بى دين ، كه هيچ يك از واجبات الهى را انجام نمى داد و فقط عشق و علاقه اى به حضرت ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام داشت . وقتى كه با او درباره نماز و روزه و ديگر واجبات صحبت مى شد، اصلا و ابدا توجه نمى كرد و گوشش به اين حرفها بدهكار نبود.
ولى به تشكيلات حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام علاقه داشت و خدمت كرد، و از حضرت توقع هم داشت و مى گفت بعد از مردن ، بايد در حرم حضرت عباس عليه السلام دفن كنيد تا مشمول عنايت ايشان شوم .
وى 3 الى 4 سال قبل از مرگش ، از تمام گناهان توبه كرد و بظاهر آدم خوبى شد.
عده اى از اصفهان مى خواستند براى زيارت به كربلا بروند، او نزد آنها آمده و گفت : مرا هم با خودتان ببريد. آنها نيز او را با خودشان بردند. وقتى كه به كربلا رسيدند، مشهدى عباس ‍ مريض شد و 3 روز تب كرد و سپس از دنيا رفت . رفقايش او را غسل و كفن كرده و آوردند در حرم طواف دادند. نخست بنا بود جنازه را به وادى السلام ببرند، اما تقدير چيزى ديگر بود. چگونگى آنكه :
بعد از طواف ، خادمها هم آمدند و زيارتى مقابل جنازه اش خواندند. سپس يكى از خدام پرسيد: كجا مى خواهيد دفنش كنيد؟ گفتيم : بناست او را در وادى السلام دفن كنيم . خادم گفت : من بروم از سيدمرتضى كليددار اجازه بگيرم كه او را در يك جايى اطراف صحن دفن كنيد. وقتى به كليددار گفتند، وى گفت : در عتبه قبرى هست ، ببريد آنجا كنيد و ما هم برديم و آنجا دفنش كرديم .
شهيد شمس آبادى در خاتمه اضافه كردند، كه مشهدى عباس را خود من نيز ديده بودم .
87. من فرستاده قمر بنى هاشم عليه السلام هستم !  
آيت الله سيدمهدى حسينى لاجوردى قمى ، از شخصيتهاى برجسته حوزه علميه قم طى نوشته اى مرقوم داشته اند:
دانشمند متتبع و نويسنده توانا، عاشق خاندان پيامبر صلى اللّه عليه و آله جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى ، مشغول نوشتن زندگين