امه پرچمدار كربلا، قمر بنى هاشم عليه السلام بوده و بر آن شده اند كه كرامات اين مرد شجاع تاريخ ، يادگار اسدالله الغالب ، را بنويسند. از اين حقير نيز خواستند اگر كرامتى سراغ دارم بنويسم . لذا امر ايشان را امتثال كرده و كرامتى را كه خود شنيده ام نقل مى كنم :
اين جانب مدتى در كارشان مقيم بوده و به امور شرعى ، از جماعت و تدريس ، اشتغال داشتم . مرد متدينى به نام حاج اصغر، كه يكى از بناهاى خوب كاشان است ، بنده را در يك زمستان دعوت كرد كه سه ماه مهمان ايشان باشم . شبى به من گفت : در اينجا مردى است كه قضاياى عجيب و غريب دارد، شما بياييد و از او بخواهيد برخى از قضاياى خود را بگويد. گفتم : مانعى ندارد. آن مرد آمد. كنار هم نشستيم و او شروع كرد مطالبى را گفتن . يكى از آنها اين بود كه گفت : من مدتى در فشار زندگى بودم و كار به جاى رسيد كه در منزل يهوديها كارگرى مى كردم . روزى دلم شكست ، متوسل به قمر بنى هاشم عليه السلام شده و عرص كردم : اى آقاى من ، آيا بايد گرفتار باشم كه با اين وضع دشوار، براى يك يهودى كارگرى كنم ؟!
شب با حال افسردگى خوابيدم . در خواب ديدم آقا قمر بنى هاشم عليه السلام به من فرمود: فردا برو آران ، و به فلان كس كه صاحب گله گوسفند است سلام مرا برسان و بگو چهار راءس گوسفند و مبلغ دويست تومان ، كه نذر كرده اى ، از طرف آقا ابوالفضل عليه السلام حواله به من شده است . صبح از خواب برخاسته و به طرف آران عزيمت نمودم . در آنجا جوياى حالش شدم ، گفتند: با گوسقندانش به بيابان رفته و غروب مى آيد. ماندم تا از بيابان آمد، وقتى آمد، جلو رفته سلام كردم و گفتم كه من فرستاده قمر بنى هاشم عليه السلام هستم . او گريه كرد و مرا به منزل برد و بيشتر از آنچه نذر كرده بود به من داد. مدتى است كه زندگى خوبى را در اثر توجهات آقا قمر بنى هاشم عليه السلام دارم . و كم له من نظيرا!
88. يا اباالفضل ، پسرم در پناه تو باشد!  
در كاشان شخصى از معاريف بود كه نام او محمدتقى ، داماد حاج محمد بود. وى پسرى داشت كه نامش جواب بود. روزى جواد، كه بچه بود، به چاه افتاد. در هنگام سرازير شدن به چاه ، مادرش ، كه مى ديد قدرت جلوگيرى از سقوط طفل در داخل چاه را ندارد، يكدفعه صدا زد: يا ابوالفضل العباس ، پسرم در پناه تو باشد! بچه در داخل چاه قرار گرفت . زمانى كه مردم بر سر چاه آمد و او را صدا زدند، او در پاسخ گفت :
- در اينجا بسيار سردم شده است .
معلوم شد از هواى سرد آنجا ناراحت است ، ولى صحيح و سالم مى باشد و بالاخره او از چاه سالم بيرون آوردند. اين كرامت از حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام در سال 1210 هجرى قمرى رخ داده است .(301)
89. ديشب ، در اين خانه ، كورى مادرزاد شفا يافته است !  
حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيدحسن ابطحى ، در كتاب شبهاى مكه (ص ‍ 93-97) چنين مى نويسد:
يك روز به حرم مطهر رؤ وس شهدا در باب الصغير رفته بودم (در شام ) كسى در حرم نبود ولى جوانى در گوشه حرم سرش را روى زانو گذاشته بود و مثل آنكه خوابش برده بود.
من هم كه تنها بودم زيارت مختصرى خواندم و نزديك به همين جوان مشغول نماز زيارت شدم . بعد از نماز، آن جوان سرش را از روى زانويش بلند كرد و گفت : آقا، من خواب نبودم بلكه چشمهايم هم باز بوده ، ولى همان طورى كه سرم روى زانويم بود مى ديدم تمام شهدايى كه سرشان اينجا دفن است حضور دارند و حوائج زوارشان را مى دهند و يكى از حوائج مهم مرا هم بنا شد امشب بدهند. آيا اين خواب يا بيدارى مى تواند حقيقت داشته باشد؟
گفتم : اگر مقدارى صبر كنيد، حقيقت اين خواب يا بيدارى براى شما طبعا روشن مى شود. گفت : چطور؟ گفتم : امشب اگر آن حاجت مهم شما برآورده شد معلوم مى شود حقيقت داشته و الا ممكن است آنچه ديده ايد خيالاتى بيش نبوده است .
گفت : براى شما توضيح مى دهم چيزى را كه من وعده داده شده ، تا شما هم ناظر جريان باشيد. گفتم : متشكرم .
گفت : من دختربچه اى دارم كه از مادر، نابينا متولد شده و بسيار خوش استعداد است . به من امروز مى گفت : اينكه مى گويند فلان چيز قشنگ است و فلان چيز زشت است ، يعنى چه ؟ گفتم ، تو چون چشم ندارى اين چيزها را نمى توانى بفهمى . گفت : چطور مى شود كه انسان چشم داشته باشد؟ گفتم : بعضيها از مادر با چشم متولد مى شوند و بعضيها بدون چشم ، و تو بدون چشم متولد شده اى . گفت : حالا هيچ راهى ندارد كه من هم چشم داشته باشم ؟ گفتم : چرا اگر من ، يا خودت ، به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام متوسل شويم ممكن است به تو چشم عنايت كنند.
گفت : پس من اينجا آمده ام و حاجتم هم شفاى دخترم بوده كه اين خواب يا بيدارى را ديده ام . گفتم : بسيارخوب ، امشب اگر بچه ات چشم دار شد معلوم است كه آنچه ديده اى حقيقت داشته است . آن مرد مرا به منزلش برد و دخترك را به من نشان داد و گفت : شما فردا صبح هم همين جا بياييد و از ما خبرى بگيريد. اتفاقا خانه او در شارع الامين و سر راهمان ، وقتى به حرم حضرت رقيه عليهاالسلام مى رفتيم ، بود.
فرداى آن روز از آن منزل خبر گرفتم ، ديدم جمعى به آن خانه رفت و آمد مى كنند. پرسيدم چه خبر است ؟ گفتند: ديشب در اين خانه كورى به بركت حضرت ابوالفضل عليه السلام شفا يافته . وقتى وارد شدم ديدم آن دخترك با چشمهاى زيباى درشت و بينا نشسته و پدرش هم پهلوى او نشسته بود. وقتى چشمش به من افتاد، گفت : آقا، ديديد كه آن جريان حقيقى بوده است !
من مقدارى در آن منزل نشستم . پدر دختر سؤ الى از من كرد و گفت : آيا حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در كربلا هستند يا شام ؟ گفتم : آن حضرت ، نه در شام محدود مى شود، نه در كربلا. زيرا حضرت ابوالفضل لااقل مثل حضرت مثل حضرت عزرائيل كه بر تمام كره زمين احاطه دارد حوائج مردم را از خدا مى گيرد و به آنها مى دهد. گفت : آيا واقعا سر مقدس حضرت عباس عليه السلام در باب الصغير دفن است ؟ گفتم : نمى دانم ، اين طور مى گويند.
گفت : پس چطور وقتى من در آنجا متوسل شدم دخترم را شفا دادند؟ گفتم : دخترت هم كه در همين منزل شفا دادند؟ گفتم : دخترت هم كه در همين متوسل بوده ، شايد به خاطر توسل دخترت بوده كه به او شفا داده اند؛ چون گفته اند: آه صاحب درد را باشد اثر. و علاوه ، مگر من نگفتم : سر و بدن كه در قبر و يا در هر كجاى ديگر كه باشد شفا نمى دهد، بلكه روح با عظمت آن بزرگوار كه لااقل احاطه بر كره زمين دارد شفا مى دهد.
گفت : خيلى متشكرم ، چون اتفاقا ديشب من همين فكر را مى كردم و با خودم مى گفتم اگر حضرت اباالفضل عليه السلام در شام است پس چگونه جواب ارباب حوائج كربلا را كه قطعا روزى صدها نفر به او مراجعه مى كنند و حوائجشان را مى گيرند مى دهد؟!
و اگر در كربلاست ، پس چگونه حاجت من و امثال مرا كه امروز دهها نفر به اين حرم شريف مراجعه مى كنند و مثل من حاجتشان را مى گيرند مى دهد؟! و اگر در يكى از اين دو مكان نايب گذاشته و در جاى ديگر خودش كار مى كند، پس چگونه در منزل ما جايز است كه دخترم او را صدا بزند و به قول شما حاجتش را خودش از آن حضرت بگيرد؟!
ولى با اين بيان ، مطلب برايم حل شد. خدا به شما جزاى خير عناي