ب بود)برمى خيزد و قدرى آب مى نوشد و مجددا مى خوابد.
با زنگ ساعت 4 از خواب بيدار مى شود و برمى خيزد وضو مى گيرد و نماز صبح را مى خواند (البته هنوز چشمانش نمى بيند) و بعد از نماز صبح دوباره مى خوابد. ساعت 6 مجددا بيدار مى شود ولى هنوز نابيناست و چشم نمى بيند. پدرش چون در دانشگاه كلاس داشت از خانه خارج شده و به دانشگاه مى رود، و محمد دوباره مى خوابد.
خودش مى گويد:
شايد 10 دقيقه از خوابيدن من بيشتر نگذشته بود، كه يكدفعه ديدم آقاى معنوى از در خانه وارد شد و گفتند: محمدآقا، برايت دكتر آوردم . من چيزى را نمى ديدم ولى حس ‍ مى كردم كه خانه بسيار روشن شده است ؛ روشنى عجيبى . آقايى از من سؤ ال كردند: دكترها چه گفتند؟ گفتم : آقا، قرار است مرا بفرستند تهران براى سى تى اسكن و معاينات ديگر. فرمودند: ما حاجت به دارو و درمان نداريم . گفتم : آقا، شما دارو و درمان كنيد. فرمودند: ما حاجت به دارو درمان نداريم .
گفتم : پس دستى بكشيد و شفا دهيد. فرمودند: من دست در بدن ندارم ! و به آقاى معنوى امر كردند كه شما دستى به چشم ايشان بكشيد! حاج آقا هم دستى به چشم من كشيدند. يكمرتبه ديدم كه مى بينم و نور به چشمانم برگشته است و آن آقا، كه لباس عربى بلند بر تن داشتند، و آقاى معنوى (بدون اينكه ديگر با من حرف بزنند) برخاستند و از در اتاق بيرون رفتند.
من به آنها ناگاه كرده و بلند بلند گريه مى كردم ، و اهل خانه دور من جمع شده بودند. آنها به داخل حياط رفتند. تا نزديك درب حياط، آن آقايان را ديدم . هنوز از داخل حياط بيرون نرفته بودند كه ، ناگهان غيبشان زد. من بلند بلند گريه مى كردم كه اهل خانه مرا صدا زدند. برخاستم و ديدم همه جا را مى بينم ، بدون اينكه يك دانه قرص خورده باشم !
صبح منزل آقاى معنوى رفتم و ماجرا را براى ايشان تعريف كردم . آقا خيلى متاءثر شدند و گريه كردند و از شفاى من خوشحال شدند. بعدا نزد آقاى دكتر نشاطفر رفتم و ايشان گفتند: داروها خوب زود اثر كرد؟! گفتم : اصلا دارو نخورده ام ! با تعجب پرسيد دارو نخورده اى ، و چشمانت باز شده است ؟! ماجرا را تعريف كردم . تعجب كرد و تصديق نمود. دوباره مرا معاينه كرد و گفت : اصلا اشكالى در چشم تو وجود ندارد و قرمزى مزبور هم ديده نمى شود و اين يك شفاى الهى است !
به شكرانه اين نعمت الهى ، گوسفندى را قربانى كرده و بين مستمندان توزيع نمودم و شب تاسوعاى محرم ، هيئت ابوالفضل العباس عليه السلام را به منزلمان دعوت كردم و شام دادم و به زيارت شاهزاده محمدعابد (واقع در مشهد ميقان ) رفتم و آنجا هم متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدم و البته اعتراف دارم كه شكر اين نعمت - چنانكه بايد - نمى توانم بجا آورم .
محمدآقا، عضو هيئت سقاهاى ابوالفضل عليه السلام اراك مى باشند و در روز عاشورا كه هيئت ، مراسم داشته و آبگوشت طبخ مى كنند و به مردم اطعام مى دهند - ايشان همه ساله در آن مراسم فعاليت دارند.
آقاى سيد عطاءالله معنوى در پايان توضيح داده اند كه : حجة الاسلام و المسلمين حاج سيدمحمد معنوى كه نام ايشان در اين كرامت حضرت ابوالفضل عليه السلام برده شده و از علماى متقى و زاهد و سادات جليل القدر در شهرستان اراك مى باشد كه در توسل به خاندان عصمت و طهارت عليه السلام اخلاص عجيبى دارد و در شهرستان مزبور بسيارند مردمى كه با مراجعه به ايشان و دعا و توسل وى به اهل بيت عليه السلام بيماران آنها شفا يافته و مشكل آنان به لطف الهى و عنايت خاندان پيامبر صلى اللّه عليه و آله برطرف گرديده است :
15 شعبان 1416 ه . ق
احقرالطلبه سيد عطاءالله معنوى (فرزند ايشان )
108. فرداشب مصيبت عمويم ، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ، خوانده مىشود
حجة الاسلام و المسلمين آقاى زاهدى گلپايگانى ، در كتاب شيفتگان حضرت مهدى عليه السلام داستان جالبى را نقل كرده اند كه با اندكى اصلاح در الفاظ (و حفظ معانى ) ذيلا مى خوانيد:
آنچه را اكنون مى خوانيد، داستانى است كه ناقل در سال 1354 شمسى نزد عده اى از علماى قم در صفائيه نقل كرده است . خوشبختانه در روز 16 ذى الحجة الحرام سال 1400 هجرى قمرى خود نيز شخصا در صحن مقدس حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام او را زيارت كردم . وى كه آثار صدق و دوستى اهل بيت عليهم السلام از سيمايش مشهود بود. ضمن داستانهاى زيادى كه از شرفيابيش خدمت امام زمان - ارواحنا فداه - تعريف كرد، همين داستان را نيز با برخى نكات تازه توضيح داد.
اينك اصل داستان ، كه براستى شگفت انگيز و اميدبخش است و مى فهماند كه در عصر ما نيز افرادى لايق آن هستند كه اينچنين مورد توجه حضرت مهدى حجة بن الحسن العسكرى - عجل الله تعالى فرجه الشريف - باشند. وى گفت :
سال اولى كه به مكه مشرف شدم ، از خدا خواستم 20 سفر مكه بيايم تا بلكه امام زمان عليه السلام را هم زيارت كنم . خوشبختانه خداوند توفيق 20 بار سفر به مكه و نيز ديدار يار (عجل الله تعالى فرجه الشريف ) را كرامت فرمود.
چگونگى آنكه : ظاهرا سال 1353 بود، به عنوان كمك كاروان از تهران رفته بودم ، شب هشتم از مكه به عرفات آمدم كه مقدمات كار را فراهم كنم كه فرداشب ، وقتى حاجى ها همه بايد در عرفات باشند از جهت چادر و وضع منزل نگران نباشند.
شرطه اى آمد و گفت : آقا چرا الان آمدى ؟ كسى نيست . گفتم : براى اين كار آمده ام كه مقدمات كار را آماده كنم .
گفت : پس امشب نبايد خواب بروى . گفتم : چرا؟ گفت : به خاطر آنكه ممكن است دزدى بيايد و دستبرد بزند. گفتم : باشد.
بعد از رفتن شرطه گرفتم شب را نخوابم . براى انجام نافله شب و دعاها وضو گرفته ، مشغول نافله شدم .
بعد از نماز شب ، حالى پيدا كردم و در همين حال بود كه شخصى درب چادر آمد و بعد از سلام وارد شد و نام برد. من از جا بلند شدم و پتويى چند لا كرده زير پاى وى افكندم . او نشست و فرمود: چاى درست كن .
گفتم : اتفاقا تمام اسباب چاى حاضر است ، ولى چاى خشك از مكه نياورده ام و فراموش ‍ كرده ام .
فرمود: شما آب روى چراغ بگذار تا من چاى بياورم .
از ميان چادر بيرون رفت و من هم آب را روى چراغ گذاشتم . طولى نكشيد كه برگشت و يك بسته چاى را كه وزن آن در حدود 80 الى 100 گرم بود به دست من داد.
چاى را دم كرده بيش رويش گذاردم . خورد و فرمود: خودت هم بخور! من هم خوردم . اتفاقا عطش هم داشتم و چاى لذت خوبى براى من داشت .
بعد فرمود: غذا چه دارى ؟ عرض كردم : نان . فرمود: نان خورش چه دارى ؟
گفتم : پنير. فرمود: من پنير نمى خواهم .(307)
عرض كردم : ماست هم از ايران آورده ام . فرمود: بياور. گفتم : اين كه از خود من نيست ، مال تمام اهل كاروان است . فرمود: ما سهم خود را مى خوريم ! دو سه لقمه خورد.
در اين وقت چهار جوان صبيح المنظر كه موهاى پشت لبشان تازه سبز شده بود، جلوى چادر آمدند. با خود گفتم : نكند اينها دزد باشند! اما ديدم سلام كردند و آن شخص جواب داد. خاطرجمع شدم . سپس نشستند و آن آقا فرمود: شما هم چند لقمه بخوريد. آنها هم خوردند.
سپس آقا به آنها فرمود: شما برويد. خداحافظى كردند و رفتند. ولى خود آقا ماند و در حاليكه نگاهش به من بود سه بار فرمود: خوشا به حالت حاج 