محمدعلى ! گريه راه گلويم گرفت . گفتم از چه جهت ؟ فرمود: چون امشب كسى در اين بيابان براى بيتوته نمى آيد، اين شبى است كه جدم امام حسين عليه السلام در اين بيابان آمده .
بعد فرمود: دلت مى خواهد نماز و دعاى مخصوص كه از جدم هست بخوانى ؟
گفتم : آرى . فرمود نم برخيز غسل كن و وضو بگير. عرض كردم : هوا طورى نيست كه من باب سرد بتوانم غسل كنم . فرمود: من بيرون مى روم ، تو آب را گرم كن و غسل نما. او بيرون رفت ، و من بدون اينكه توجه داشته باشم چه مى كنم و اين كيست ، وسيله غسل نمودم و وضو گرفتم . ديدم آقا برگشت .
فرمود: حاج محمدعلى غسل كردى و وضوساختى ؟ گفتم : بلى . فرمود دو ركعت نماز به جا بياور؛ بعد از حمد 11 مرتبه سوره قل هو الله را بخوان و اين نماز امام حسين عليه السلام در اين مكان است .
بعد از نماز شروع كرد دعايى خواند كه يك ربع الى بيست دقيقه طول كشيد، ولى هنگام قرائت اشك مانند ناودان از چشم مباركش جريان داشت . هر جمله دعا را كه مى خواند در ذهن من مى ماند و حفظم مى شد. ديدم دعاى خوبى است مضامين عالى دارد، و من با اينكه زياد مى خواندم و با كتب دعا آشنا بودم به مانند اين دعا برخورد نكرده بودم . لهذا در فكرم خطور كرد و تصميم گرفتم فردا براى روحانى كاروان بگويم بنويسد، لكن تا اين فكر در ذهنم آمد آقا از فكر من خبردار شد. برگشت و فرمود: اين خيال را از دل بيرون كن ، زيرا اين دعا در هيچ كتابى نوشته نشده و مخصوص امام عليه السلام است و از ياد تو مى رود.
بعد از تمام شدن دعاها، نشستم و عرض كردم : آقا، آيا توحيد من خوب است كه مى گويم : اين درخت و گياه و زمين و همه اينها را خدا آفريده ؟ فرمود: خوب است و بيشتر از اين از تو انتظار نمى رود. عرض كردم : آيا من دوست اهل بيت عليه السلام هستم ؟
فرمود: آرى و تا آخر هم هستيد، و اگر كار شيطانها فريب دهند آل محمد صلى اللّه عليه و آله به فرياد مى رسند.
عرض كردم : آيا امام زمان در اين بيابان تشريف مى آورند؟ فرمود: امام الان در چادر نشسته . با اينكه حضرت به صراحت فرمود، اما من متوجه نشدم و به ذهنم رسيد كه : يعنى امام در چادر مخصوص به خودش نشسته . بعد گفتم : آيا فردا امام با حاجيها در عرفات مى آيد؟ فرمود: آرى گفتم : كجاست ؟ فرمود: در جبل الرحمة است .
عرض كردم : اگر رفقا بروند مى بينند؟ فرمود: مى بيند، ولى نمى شناسند. گفتم : فرداشب امام در چادرهاى حجاج مى آيد و نظر دارد؟ فرمود: در چادر شما، چون فرداشب مصيبت عمويم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام خوانده مى شود، امام مى آيد.
بعدا دو اسكناس صد ريالى سعودى (308) به من داد و فرمود: يك عمل عمره براى پدرم به جاى بياور. گفتم : اسم پدر شما چيست ؟ فرمود: سيدحسن . عرض كردم : اسم شما؟ فرمود: سيدمهدى ، قبول كردم .
آقا بلند شد برود، او را تا دم چادر بدرقه كردم . حضرت براى معانقه برگشت و با هم معانقه بوديم ، و خوب به ياد دارم كه خال طرف راست صورتش را بوسيدم . سپس ‍ مقدارى پول خورد سعودى به من داده فرمودند: برگرد! تا برگشتم ، ديگر او را نديدم .
اين طرف و آن طرف نظر كردم كسى را نيافتم . داخل چادر شدم و مشغول فكر كه اين شخص كى بود؟ پس از مدتى فكر، با قرائن زياد، مخصوصا اينكه نام مرا برد و از نيت من خبر داد و نام پدرش و نام خودش را بيان فرمود، فهميدم امام زمان عليه السلام بوده ، شروع كردم به گريه كردن . يك وقت متوجه شدم شرطه آمده و مى گويد: مگر دزدها سروقت تو آمدند؟ گفتم : نه . گفت : پس چه شده ؟ گفتم : مشغول مناجات با خدايم .
به هر حال به ياد آن حضرت تا صبح گريستم و فردا كه كاروان آمد قصه را براى روحانى كاروان گفتم . او هم به مردم گفت : متوجه باشيد كه اين كاروان مورد توجه امام عليه السلام است . تمام مطالب را به روحانى كاروان گفتم ، فقط فراموش كردم كه بگويم آقا فرموده فرداشب چون در چادر شما مصيبت عمويم خوانده مى شود مى آيم .
شب شد، اهل كاروان جلسه اى تشكيل دادند و ضمنا حالت توسل آن هم به حضرت عباس عليه السلام پيدا كردند! اينجا بيان امام زمان عليه السلام يادم آمد. هر چه نگاه كردم آن حضرت بى اختيار را در داخل چادر نديدم . ناراحت شدم و با خود گفتم : خدايا وعده امام حق است .
بى اختيار از مجلس بيرون شدم . درب چادر همان آقا را ديدم . عرض ادب كرده مى خواستم اشاره كنم مردم بيايند آن حضرت را ببينند؛ اما آقا اشاره كرد: حرف مزن ! به همان حال ايستاده بود، تا روضه تمام شد و ديگر حضرت را نديدم . داخل چادر شده جريان را تعريف نمودم .(309)
گفتم فراق تا كى ؟ گفتا كه تا تو هستى
گفتم كه روى خوبت ، از من چرا نهان است ؟
گفتا تو خود حجابى ، ورنه رخم عيان است
گفتم كه از كه پرسم ، جانا نشان كويت ؟
گفتا نشان چه پرسى ؟ آن كوى بى نشان است !
گفتم مرا غم تو، خوشتر ز شادمانى
گفتا كه در ره ما، غم نيز شادمان است !
گفتم كه سوخت جانم ، از آتش نهانم
گفت آن سوخت او را، كى نادى فغان است
گفتم فراق تا كى ؟ گفتا كه تا تو هستى
گفتم نفس همين است ؟ گفتا سخن همان است
گفتم كه حاجتى هست ، گفتا بخواه از ما
گفتم غمم بيفزا گفتا كه رايگان است
گفتم ز(فيض ) بستان اين نيم جان كه دارد
گفتا نگاه دارش ، غمخانه تو جان است
((فيض كاشانى ))
شهسوارى كه نگهبان حريم دين است
قمر برج شجاعت علوى آيين است
لقبش ماه بنى هاشم و، نامش عباس
ساقى تشنه لبان از شرف و تمكين است
مرتضى بوسه زد روز ولادت دستش
هدفش علقمه و دست و رخ خونين است
شب عاشور بدى حافظ ناموس خدا
پاسدار حرم محترم ياسين است
اهرمن برد شبانگاه امان نامه برش !
ايزدى دست كجا پيرو آن ننگين است ؟!
روز جان باختنش تشنه برون شد ز فرات
چون به ياد لب خشكيده شاه دين است
زاده دست خدا داده به راه دين دست
پشت پا زد به مجاز آن كه حقيقت بين است
دست حاجات جهانى به سويش باشد باز
كه درش باب حوايج به شه و مسكين است
دستگير ضعفا، ياور افتاده ز پا
همه جا عقده گشاى دل هر غمگين است
ذكر هفتاد و دو ملت ، كه سختى ، نامش
نام او چون كه به آلام جهان تسكين است
اى علمدار شه كرب و بلا، باب نجات
روز و شب و دزبان همه عالم اين است
گره كار فروبسته ما را بگشاى
كه در اين عصر و زمان مشكل سنگين است
از خدا خواه كه آيد فرج حجت عصر عج
كان زمان زندگى تلخ بشر، شيرين است
(آهى ) از مدح علمدار حسينى : عباس
شعر شيواى خوشت درخور صد تحسين است
109. شفاى جان ديوانه !  
جناب مستطاب آية الله آقاى حاج شيخ عبدالله مجد فقيهى بروجردى مؤ سس محترم درمانگاه قرآن و عترت قم ، كه ارادتى خاص به ساحت اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام دارند، در شب 29 رجب 1414 ق در صحن مطهر مسجد صاحب الزمان عجل الله تعالى فرجه الشريف در جمكران فرمودند:
تقريبا چهل سال قبل براى زيارت كربلاى معلى رفته بودم . روزى در حرم مطهر حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام مشغول زيارت بودم با چشم خود ديدم كه يك جوان ديوانه دخيل را براى معالجه و استشفا كنار ضريح آن بزرگوار آوردند. و دخيل بستند. مدت كوتاهى از توسل مزبور نگذشت كه ديدم آن جوان ديوانه شفايش از آقا قمر بنى هاشم عليه السلام گرفت . جناب فقيهى 