افزودند: من هر وقت يك گرفتارى برايم پيش ‍ بيايد با توسل به ساحت حضرت ، حوائج خويش را از ايشان مى گيرم ، و موارد بسيارى حاجت روا شده ام .
110. توسل آية الله حكيم ((ره )) به قمر بنى هاشم عليه السلام براى رفع مشكلات جهان اسلام
حجة الاسلام و المسلمين حامى مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام آقاى حاج سيدعلى ميرهادى اراكى نقل كردند:
يكى از دوستان طلبه در باب ارادت آيت الله العظمى حكيم قدس سره (متوفى 1390 ق ) به ائمه اطهار عليهم السلام مى گفت كه : هر مشكلى براى مسلمانان در هر جاى عالم پيش مى آمد آن مرحوم با سران ممالك آن كشورها تماس مى گرفت ، و اگر اثر نمى كرد، به كليددار حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مى گفت نيمه شب مى رفت كنار مرقد پاك آن حضرت متوسل مى شد و مدتى بعد، مشكلى كه پيش آمده بود حل مى شد.
111. شمشير قمر بنى هاشم عليه السلام در دست پسربچه !  
آقاى حاج سيدحسن ، فرزند مرحوم سيدمحمد هندى ، در شب 13 شعبان سال 1414 ه ق در حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام ، كريمه اهل بيت عليهاالسلام ، از آقاى حاج سيدتقى كمالى نقل كرد كه وى فرمود:
روزى در حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نشسته بودم ، ديدم پسربچه اى كه معلوم بود هنوز به حد تكليف نرسيده وارد حرم مطهر شد و مقابل ضريح حضرت ايستاد و كلماتى چند به زبان عربى با حضرت صحبت كرد. ناگهان مشاهده كردم كه از سقف حرم مطهر، شمشيرى كه نصب بود مقابل اين پسربچه بر زمين افتاد و پسربچه هم آن را گرفت و حركت كرد تا از حرم بيرون برود.
خدمه حضرت با مشاهده صحنه مانع از بيرون بردن آن شمشير شده و او را به اطاق مخصوص كليددار حرم حضرت بردند. من هم ، به حمايت از آن پسربچه نيز دوباره حرفهايش را با حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بزند؛ اگر وى مورد عنايت حضرت عليه السلام باشد، باز شمشير از طرف حضرت به او داده مى شود والا نه ، و جريان تمام مى شود.
كليددار حرفهاى مرا قبول كرد. به اتفاق هم وارد حرم مطهر شديم . يكى از خدام شمشير را هر چه محكمتر در جاى اولش نصب كرد. به پسربچه نيز گفتيم بيايد.
او آمد مقابل ضريح مطهر و حرفهايش را به حضرت زد. مجددا ديديم شمشير از سقف جلو روى آن پسربچه افتاد و او آن را برداشت و رفت ! اينجا بود كه همه زيارت كنندگان هلهله كردند و حرم غرق در سرور و شادى شد.
من از آن پسر پرسيدم كه اين شمشير را براى چه مى خواهى ؟ گفت : من با چند بچه ديگر در اطراف كربلا گوسفند مى چرانيم . آنها هر كدام براى خود وسيله دفاعى دارند، ولى من نداشتم . به آنان گفتم : مى روم به حرم با صفاى حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام و از حضرت شمشيرى را مى گيرم و مى آيم . حالا ديدى كه حضرت به من شمشير داد و من اكنون با حاجت روا شده ، در حاليكه حضرت شمشيرى به من عنايت كرده ، نزد آنان باز مى گردم !
112. قربانى به نام حضرت ابوالفضل عليه السلام  
جناب حجة الاسلام آقاى سيدمحمد موسوى زنجانى در روز 14 ماه صفرالمظفر سال 1413 ه ق ، به نقل از دو نفر جوان ، گفت :
شخصى به نام دكتر محمد...، كه مدت سى سال است در آمريكا زندگى مى كند، دو هفته پيش به تهران آمده گوسفندى را به نام حضرت ابوالفضل عليه السلام قربانى نمود و گوشت آن را بين شيعيان تقسيم كرد و مجددا به آمريكا برگشت . از دكتر پرسيدند:
شما كه اين مدت طولانى در خارج بوديد، چگونه به تهران آمديد و دست به اين كار زديد و بعد هم عجولانه اقدام به بازگشت كرديد؟! گفت : روزى در واشنگتن با ماشينم در حركت بودم ، يكدفعه متوجه شدم دختربچه اى به طرف ماشينم دويد. با توجه كامل فرياد كشيدم يا حضرت اباالفضل عليه السلام ! و ماشين با يك ترمز سر جايش ميخكوب شد.
پيش از اينكه از ماشين پياده بشوم ، همه اش مضطرب و در فكر بودم و با خود مى گفتم : واى ، خانه خراب شدم ! بيچاره شدم ! زيرا قانون تصادفات در آمريكا بسيار سخت است . ولى بعد كه پايين آمدم و پاى دختربچه را، كه زير ماشين رفته بود، گرفته و كشيدم ، بلند شد و ديدم كه هيچ صدمه اى نديده است . اينجا بود كه فهميدم از بركت توجه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بوده كه دختربچه صحيح و سالم مانده است . لذا همانجا يك قربانى نذر كردم ، و چون در آمريكا كسى به قابليت مصرف گوشت نذرى را داشته باشد به نظرم نرسيد، لذا به ايران آمدم و قربانى را به نام حضرت عباس عليه السلام ذبح كرده به دوستان و علاقمندان آن حضرت تقسيم نمودم و اينك نيز به آمريكا باز مى گردم .
جمال حق ز سر تا پاست عباس
به يكتايى قسم ، يكتاست عباس
شب عشاق را تا صبح محشر
چراغ روشن دلهاست عباس
خدا داند كه از روز ولادت
امام خويش را مى خواست عباس
اگر چه زاده ام البنين است
وليكن مادرش زهراست عباس
بنازم غيرت و عشق و وفا را
از آن دم علقمه تنهاست عباس
كه در دنيا بود باب الحوائج
شفيع عاصيان فرداست عباس
((شعر از ناشناس ))
113. يا اباالفضل فرزندم را از شما مى خواهم !  
حجة الاسلام آقاى محدث اشكورى در شب سوم ذى قعده 1414 در مسجد اعظم قم ، براى اين نگارنده نقل كردند:
پدرم ، مرحوم حجة الاسلام آقاى سيدمحمود محدث اشكورى ، از پدرش حضرت آيت الله ابوالحسن اشكورى نقل كرد كه : در نجف اشرف فرزندش سيدمحمود خيلى سخت مريض مى شود و در شرف مرگ قرار مى گيرد. مادرش را براى غذا و غيره به آشپزخانه فرستاده بوده است ، پس از مدت كمى كه مادر مى آيد فرزندش را در حال مرگ مشاهده مى كند و وقتى روپوش از صورتش بر مى دارد او را مرده مى بيند. با مشاهده اين صحنه سراسيمه شده ، رو به طرف كربلا مى كند و ناله جانسوزى از دل بركشيده و مى گويد: يا اباالفضل ، فرزندم را از شما مى خواهم !
چند لحظه كه از توسل ايشان به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى گذرد به عنايات آن حضرت ، روح به بدن فرزندش آمده و حيات خويش را باز مى يابد.
114. سى سال از خدا برايش عمر گرفته ام !  
حجة الاسلام آقاى حاج شيخ عبدالرحمن بخشايشى ، از جناب آقاى حاج تقى دباغى ، كه از محترمين آذربايجان ولى مقيم تهران هستند و برادر عيال جناب آقاى دكتر كوكبى (دكتر قلب ) ساكن قم محسوب مى شوند، مطلب زير را نقل كردند كه مى خوانيد. آقاى دباغى گفتند:
پدرم ، حاج على اكبر دباغى ، گفت : در حرم مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام بودم ، ديدم كسى مى گويد: آقا، ابوالفضل عليه السلام از عمر من 28 سال مانده است ، از خدا بخواه در اين 28 سال معصيت نكنم ! ما با او آشنايى نداشتيم و نفهميديم كه قصدش ‍ چيست و چه مى گويد؟ وقتى كه از حرم مطهر خارج شد، او را تعقيب كرديم و گفتيم كه تو از كجا مى دانى 28 سال از عمرت مانده است ؟!
خيلى اصرار كرديم . گفت : شما را چه به اين كار؟ گفتيم : مى خواهيم قصه ترا بدانيم . گفت : من در جوانى مريض شدم ، به طورى كه دكترها جوابم كردند. روزى تمام اهل منزل اطراف بسترم گريه مى كردند و من مى ديدم در حال مرگ مى باشم . همين وقت بود كه ديدم آقايى بالاى سرم ايستاده است . به من فرمودند: بلند شو! گفتم : قادر نيستم كه برخيزم . فرمود: مى توانى ، حركت كن ! سپس دنبال آقا حركت كردم . وقتى به راه افت