اديم و از منزل خارج شديم ، يكوقت ديدم آن بزرگوار پاهايش از زمين كنده شد و به طرف آسمان بالا رفت و من هم پشت سرش به طرف بالا صعود كردم .
رسيديم به يك جايى ؛ ديدم تمام شخصيتها دور هم نشسته اند و در بالاى مجلس نيز يك شخصيت با عظمتى قرار دارد. آن بزرگوارى كه مرا برده بود، به طرف آن شخصيت بزرگ رفت . تا آن زمان نمى دانستم آن بزرگوار چه كسى است ؟ ديدم كه وى با آن شخصيت صحبت مى كند، و از صحبتشان همين قدر فهميدم كه آن شخصيت بزرگ فرمودند: عمر او تمام شده است .
اينجا بود كه عبا را از دوش نازنينش به كنارى انداخت (و ديدم دوست ندارد) و به آن شخصيت صدرنشين اظهار داشت : شما مى فرماييد عمرش تمام شده است ، ولى مادرش ‍ در آشپزخانه صورت به زمين گذاشته ، جوابش را چه كسى خواهد داد و من به او چه بگويم ؟! لذا حضرت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله فرمودند: سى سال از خدا برايش ‍ عمر گرفته ام . از آن تاريخ دو سال گذشته است ، پس نتيجه اين است كه 28 سال از عمرم باقى مانده است .
ساقى لب تشنگان  
به ميدان شهادت ، قهرمانم مى توان گفتن
به خرگاه امامت ، پاسبانم مى توان گفتن
به قدرت بحر ختم مرتضايم مى توان خواندن
به منصب ، ساقى لب تشنگانم مى توان گفتن
منم ماه بنى هاشم كه بر چرخ فضيلتها
يگانه كوكب پرتو فشانم مى توان گفتن
چو شمع جانم از نور ولايت روشنى دارد
در اين عالم فروغ جاودانم مى توان گفتن
دهد دشمن مرا خط امان !! گويا نمى داند
كه بر خلق جهان كهف امانم مى توان گفتن
(مؤ يد) را شفاعت مى كنم در محضر داور
كه در محشر شفيع عاصيانم مى توان گفتن
115. آقا جان ، شما مرده را زنده كرديد!  
خانم معروفى نوشته اند:
اين جانب ف . س . معروفى در سال 1362 شمسى مبتلا به كمردرد شدم كه حدود چهل سال به طول انجاميد. در اين مدت بشدت از دردكمر رنج مى بردم و درد به حدى بود كه نمى توان وصف كرد. از جمله ، سفرى به حج داشتم و در آنجا از انجام اعمال عاجز بودم ، به خصوص بعد از اعمال در منا و مراجعت به مكه معظمه ، از شدت درد، انجام مناسك برايم طاقتفرسا بود. به خاطر دارم كه در سعى بين صفا و مروه بعد از طواف نساء به اندازه اى كلافه شدم كه خود را به گوشه اى كشيدم و نشستم ، و پس از آنكه همسرم اعمال سعى را تمام كرد به كمك و مساعدت ايشان ، سعى را انجام دادم .
پس از معاينات و معالجات زياد، تشخيص دكترهاى متخصص بر اين شد كه گفتند: شما ديسك كمر داريد و بايد كاملا استراحت كنيد، كه آن هم با بچه دارى سازگار نيست .
باز به دكتر متخصص مراجعه كردم و آزمايشات زيادى صورت گرفت . اين بار گفتند: احتياج به عمل داريد؛ اگر عمل بكنيد 75 موفقيت آميز است ، و اگر عمل نكنيد 100 فلج مى شويد. با حالت نااميدى مطب دكتر را ترك كردم و استخاره كردم كه عمل انجام بشود خيلى بد آمد. همواره در فكر علاج بودم ، تا اينكه ايام محرم الحرام فرا رسيد و براى شركت در مراسم روضه حضرت سيدالشهداء - سلام الله عليه - به منزل جناب حاج آقا قزوينى رفتم . اتفاقا معظم له آن روز روضه حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را خواند و در ضمن روضه به شرح آن قصه معروف پرداخت ، كه مى گويند جوان مريضى را به حرم مطهرش آورده و شفايش را از حضرت خواسته بودند، و چون گويا عمر ظاهرى آن جوان تمام شده بود، آن ماءموران الهى چند دفعه از محضر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به خدمت حضرت بنى هاشم رسيد و بازگشت و...
فى المجلس ، دلم شكست و متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدم . عرض كردم : آقا جان ، شما جوان مرده را زنده كرديد، كمر درد من كه چيزى نيست .
شفاى من به مقدار آب خوردن هم براى شما كارى ندارد. اميدوار شدم كه آن حضرت مرا شفا خواهد داد. پس از مدتى ناخودآگاه متوجه شدم كه كمرم درد ندارد و حس كردم ديگر درد نداشته و شفا يافته ام و از بيمارى اثرى نيست .
سپس آزمايشاتى انجام گرفت و خود را در معرض امورى قرار دادم كه دكترها مرا از آن منع كرده بودند، نظير خوردن آب سرد و حتى دست به آب سرد زدن و استفاده از كولر و پنكه و...، معلوم شد كه ديگر اثر سوئى در من ندارد.
آرى ، حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مرا شفا داد و هر كس هم كه توسل به آن حضرت بيابد نتيجه كامل خواهد گرفت .
116. ناراحت نباش ، دزد پيدا خواهد شد 
جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى حاج سيد نورالدين جزايرى از مدرسين حوزه علميه قم و امام جماعت محترم تكيه يزديها در بازار، طى يادداشتى چند كرامت را ارسال داشته اند كه ذيلا مى خوانيد:
1. اين جانب على بانى مهجور، معمار ساكن قم ، 25 سال قبل به زيارت امام حسين عليه السلام رفتم . شب جمعه بود. پس از زيارت در حرم مطهر خوابم برد. زمانى كه بيدار شدم ، ديدم كيفى كه مدارك و اسناد من از قبيل چك و سفته و شناسنامه در داخل آن بود به سرقت برده شده است . پس از نماز صبح به مكبر گفتم كه اعلام كند. او هم به عربى و فارسى اعلان كرد، ولى نتيجه اى به دست نيامد.
به حضرت امام حسين عليه السلام عرض ارادت كردم ، اثرى مشهود نشد. خادم مدرسه آيت الله العظمى آقاى بروجردى قدس سره را ديدم ، جريان را با او در ميان گذاشتم و گفتم : مشكلم را به امام حسين عليه السلام گفته ام ؛ اما اين امام خيلى مهربان است و مى خواهد دزد هم آبرويش نرود! پاهايم قدرت راه رفتن را ندارد، اگر مى توانستم به حرم حضرت عباس عليه السلام مى رفتم و به آقا شكايت مى كردم . به اتفاق خادم به طرف حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام رفتيم . وقتى كه نگاهم به آن گنبد ملكوتى سردار كربلا افتاد، گريه ام گرفت و بدون خواندن اذن دخول وارد حرم شدم و ضريح مقدس را گرفته و عرض كردم : آقا جان ، اگر دزدم پيدا نشود شكايت شما را به حضرت زهرا عليهاالسلام خواهم كرد. سپس به ديوار تكيه دادم و بعدا صدايى غيبى از داخل ضريح مقدس شنيدم كه با لحنى بسيار مهربان فرمود: ناراحت نباش ، دزد پيدا خواهد شد، ولى مداركت از بين رفته و پاره شده است . آنگاه به اتفاق خادم به طرف حرم مطهر حضرت امام حسين عليه السلام راه افتاديم ، تا شايد جيب بر را پيدا كنيم . پشت درب حرم مطهر قسمتى از مدارك و اسناد پاره شده را پيدا كرديم . وقتى به اسناد پاره شده نگاه مى كرديم ، چند كودك اطراف ما جمع شدند. از آنها پرسيديم : شما نفهميديد كه اين اسناد را چه كسى پاره كرده است ؟
گفتند: آرى ، او شخصى به نام عبدالكريم است تقريبا در سن سى سالگى است و شغلش ‍ هم عبا بافى مى باشد. اين اسناد را او پاره مى كرد. ناچار خدمت حضرت آيت الله العظمى آقاى سيدمحسن حكيم قدس سره رفتم . آقا نامه اى به متصرف (استاندار) كربلا نوشتند. وقتى كه وى نامه آقا را ديد خيلى احترام گذاشت و حتى نامه را بوسيد. بعد هم جيب برها را به سزاى اعمالشان رسانيد. همان طور كه آقا قمر بنى هاشم حضرت عباس ‍ عليه السلام فرموده بود سارق پيدا شد ولى مدارك همه پاره شده بود.
117. ديدم يك آقايى با كلاهخود و چكمه روى برفها ايستاده است !  
2. آقاى حاج مهدى اشعرى قمى نقل كرد:
يك شب سرد برفى در فصل زمستان از شهر كرداصفهان به طرف قم حركت كرديم . حدود دو ساعت بعد ا