ز نصف شب ، در ماشين پيكان بار و به همراه اثاثيه يك خانواده و صاحب آن اثاثيه ، ما بين بروجرد و قم حركت مى كرديم . هوا يخبندان بود و برف زيادى در جاده و اطراف آن بر زمين نشسته بود، به طورى كه در بعضى جاها اطراف جاده را تقريبا يك متر و نيم برف احاطه كرده بود.
از بس كه جاده خطرناك بود، كنترل ماشين از دست بنده خارج شد و اتومبيل در يك جاى خيلى بدى فرو رفت . مرد خانواده از ماشين پايين آمده و چند لحظه بعد دوباره سوار شد و با تب و لرز، حيران و بهت زده ، مرتبا مى گفت ديدى چه بلايى به سر ما آمد؟
آن وقتها در جاده مزبور، ماشين خيلى كم رفت و آمد مى كرد. گفتم : آقاى مسافر، بيا بالا. ناگزير دست توسل به دامان حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام زدم . عرض كردم : آقا جان ، يهوديها مى آيند در خانه ات ، نااميدشان بر نمى گردانى ، من كه نوكر برادر شما هستم !
طولى نكشيد كه ديدم يك آقايى با كلاهخود و زره و چكمه روى برفها ايستاده است . فرمود: ماشين را بگذار دنده عقب ! وقتى دستور آن آقا را اجرا كرده ، ماشين را دنده عقب گذاشته مقدارى عقب آمدم ، تمام نگرانيها برطرف شد و يكدفعه ديدم روى جاده صاف ايستاده ام . بعد به من فرمود: حركت كن ! من هم حركت كردم . يكدفعه هر چه نگاه كردم كسى را نديدم .
خواهى كه شود مشكلت اندر دو جهان حل
دست طلب انداز به دامان ابوالفضل
118. من همانم كه صدايم زدى !  
3. آقاى حاج محمد صفارى نقل كرد:
بيش از پنجاه سال پيش ، زمانى كه من بچه 7 يا 8 ساله بودم ، پدرم نابينا شده بود و من به اتفاق مادرم دست او را مى گرفتيم و براى استشفا به مسجد جمكران مى برديم .
مادرم ، كه از اين مسئله رنج مى برد، توسلى به حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالى فرجه الشريف پيدا مى كند. شبى در عالم رؤ يا مى بيند خيمه اى برپا شده و شخصى بيرون خيمه ايستاده است . از او سؤ ال مى كند كه اين خيمه چيست ؟ و آن شخص در جواب مى گويد: اين خيمه ، متعلق به مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف است . مادرم به آن شخص مى گويد كه من با حضرت كار دارم . ايشان مى رود و از حضرت اجازه مى گيرد و مى آيد.
مادرم مى گفت : وقتى داخل خيمه رفتم ، ديدم حضرت دو زانو نشسته اند و سيمايشان شباهتى به مرحوم آيت الله بروجردى دارد. از حضرت خواستم كه نظر لطفى به شوهرم كند تا نابينايى وى شفا پيدا كند. حضرت مى فرمايد: شوهرت بايد به همين صورت باشد و بهيچوجه اين كار ممكن نيست . مادرم از خواب بيدار مى شود و پس از مدتى ، خود نيز مريض مى شود (در حمام سقط جنين مى كند) و او را به منزل مى آورند.
مى گفت : در اتاق خود، كه بسيار محقر بود، نشسته بودم و در ناراحتى شديدى به سر مى بردم ، كه در همان عالم بيدارى ناگهان ديدم شخصى بلندقامت و داراى هيبتى مهيب و ترسناك از در اطاق وارد شد. من وحشت كردم و سراسيمه فرياد زدم يا ابوالفضل عليه السلام ، در همان حال ، ديدم از پشت سر او شخصى داخل اتاق شد و با آمدن او آن شخص مهيب و بلندقامت كنار رفت و ايستاد. شخصى كه بعدا وارد شده بود، به من گفت : از اين شخص مى ترسى ؟
گفتم : بلى ، اين كيست ؟
گفت : اين عزرائيل است ، آمده بود تا شما را قبض روح كند ولى من از خدا خواستم كه عمرى دوباره به تو بدهد.
گفتم : شما كيستى ؟
فرمود: من همانم كه صدايم زدى (حضرت ابوالفضل عليه السلام ). من به حضرت عرض ‍ كردم : به ايشان (عزرائيل ) بگوييد از اين اتاق بيرون برود. گفت : من يك مصيبت مى خوانم ، ايشان مى رود.
گفتم : به من اجازه بدهيد بروم به همسايه ها بگويم بيايند.
فرمود: نه ، همينها كه دور كرسى خوابيده اند كافى هستند (مقصودش از آنها، پدرم و بچه هايم بودند). بعد كه حضرت مصيبت خواندند و من گريه زيادى كردم ، يكوقت به خود آمدم و ديدم كه هيچ كس در اطاق نيست . پس از اين واقعه ، كه مادرم هنوز مريض ‍ بوده ، دايى مان ، مرحوم حاج حسين نيك بخش كه آن زمان قيم ما بود، او را به بيمارستان مى برد و بسترى مى كند. ظاهرا نزديك به دو سال وى در بيمارستان بسترى بوده است تا سالى كه عاشورا و عيد نوروز در آن با هم تواءم بود، فرا مى رسد.
مادرم مى گفت : وقتى من صداى عزادارى را شنيدم ، گريه ام گرفت و با خود گفتم امسال بچه هايم ، عيد كه نداشتند، عاشورا هم ندارند. سپس خوابم برد و در عالم رؤ يا ديدم كه دسته هاى سينه زنى از چارسوق بازار به سمت خيابان مى آيند و آخر آن دسته ها خانمهاى نقابدارى هستند. به آنها گفتم : اگر من دنبال دسته بيايم ، چادرم را پاره نمى كنند؟ گفتند: نه ، ما صاحب عزا هستيم ، كسى به شما كارى ندارد.
وقتى به خيابان رسيديم و به طرف حرم پيچيديم ، ديدم همان شخصى كه به خانه ما آمده بود (حضرت ابوالفضل عليه السلام ) سوار بر اسب در حركت است . من شتاب كرده و به سوى او رفتم و گفتم : يا حضرت ابوالفضل عليه السلام ، مرا از بيمارستان نجات نمى دهى ؟ در جواب گفت : صورت خود را به پاى من (يا جاى ديگر - ترديد از من است ) بمال ، فردا از بيمارستان گفتم : من مى خواهم مرخص بشوم ، و آنها به حالت تمسخر گفتند مرده زنده شده است ! ولى بعد با اصرار زياد، وقتى كه ديدند من كاملا خوب شده ام ، مرا مرخص ‍ كردند.119. شفاى جوان محتضر در كربلا 
حجة الاسلام و المسلمين ، نويسنده توانا، جناب آقاى حاج شيخ محمدمهدى تاج لنگرودى واعظ، صاحب تاءليفات كثيره از تهران ، فرمودند:
مرحوم حاج شيخ ابراهيم معراجى ، فارغ التحصيل حوزه علميه نجف ، كه بعد از فراغت از تحصيلات در يكى از شهرهاى گيلان (لنگرود) منبر مى رفت و از خدمتگزاران صديق اهل بيت اطهار - سلام الله عليهم اجمعين - بود، كرامت زير را از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نقل كرد. وى گفت :
زمانى كه ما در نجف بوديم ، جريانى از كرامت و عنايت حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام شهرت يافت كه قرائن ، حاكى از صدق آن بود، و آن اينكه در كربلاى معلى ، زنى بود كه از حاصل عمرش فقط يك جوان داشت و بس . اتفاقا آن پسر بيمار شده و بيمارى وى به طول انجاميد و هر گونه مداوا كه تجويز مى كردند درباره وى انجام دادند ولى فائده اى نداشت . روزى از روزها در اثر شدت بيمارى ، جوانك در حال احتضار قرار گرفت و همسايگان به عنوان كمك دور بسترش را گرفتند تا تشريفات هنگام احتضار را انجام بدهند. در اين بين ، ناگاه مادرش چادر به سر كرده و سريع از منزل بيرون رفت .
پس از بررسى و پيگيرى ، معلوم شد وى خود را به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس ‍ رسانيده است تا شفاى فرزندش را از حضرت بخواهد.
طولى نكشيد كه ديدند جوانك عطسه اى زد و نشست . كسانى كه پاى وى را رو به قبله كشانده و انتظارى جز مرگ او را نداشتند، با شگفتى گفتند: شما در حال احتضار و بيهوشى بودى ، چه شد كه ناگهان بهبودى يافتى ؟!
جوان در جواب گفت : اول ، مادرم را از حرم حضرت باب الحوائج ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام بياوريد، آنگاه جريان را شرح خواهم داد.
مردم به حرم مطهر حضرت رفتند. ديدند مادر فرياد مى كشد و سر به ضريح مى كوبد و يا باب الحوائج مى گويد و شفاى بيمارش را مى خواهد. به وى مژده دادند كه ، فرزندت خوب شده است . او در جواب گفت :