 شما مى خواهيد مرا از حضرت عباس جدا كنيد، به خدا قسم تا شفاى پسر بيمارم را از حضرت نگيرم از حرم خارج نمى شوم . هر چه اصرار مى كردند، او همچنان در موضعگيرى خود پافشارى داشت . لذا چاره اى انديشيدند، و آن اينكه ، جريان را با يكى از علماى بزرگ كربلا كه در حرم مشرف بود در ميان گذاشتند و از وى استمداد كردند. عالم و مجتهد بزرگوار مزبور، مادر را از سلامتى و شفاى جوان مطمئن ساخت و او از حرم خارج گرديد و به منزل رفت و در آنجا فرزند بهبود يافته اش را در بغل گرفت و خيلى با هم گريستند.
سپس جوانك ، جريان شفاى خود را اينگونه تعريف كرد: من در آستانه مرگ قرار گرفته بودم . ناگهان حضرات خمسه طيبه را ديدم و در كنارشان جوانى را مشاهده كردم كه از حضرت رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله خواهش مى كرد كه روحم قبض نشود. رسول خدا صلى الله عليه و آله به وى فرمود: عباسم ، هنگام مرگ اين جوان فرا رسيده است . حضرت عباس عليه السلام به ايشان عرض كرد: مادر اين جوان ، آنچنان در حرم من گريه و شيون به راه انداخته و با ناله هاى خويش مردم را دور خود جمع كرده كه مردم همگى انتظار شفاى اين جوان را دارند، اينك يا دستور بفرماييد كه روح بيمار قبض نشود و يا اجازه بفرماييد نام باب الحوائج از من برداشته شود. لذا حضرت رسول صلى اللّه عليه و آله شفايم را از خداوند متعال طلب كرد و قابض الارواح (عزرائيل ) برگشت .
شايان ذكر است كه مرحوم حاج سيداحمد مصطفوى قمى ، نماينده مرحوم آية الله العظمى آقاى بروجردى قدس سره ، براى حقير نقل مى كرد كه خودم در كربلا مردى را ديدم كه مردم با دست به وى اشاره مى كردند و مى گفتند: اين همان جوانى است كه از كرامت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بهره مند گرديد و از مرگ حتمى نجات يافت .
اللهم ارزقنا زيارة فى الدنيا و شفاعته فى الاخرة .
120. آرى ، اين است نتيجه توسل به حضرت عباس عليه السلام !  
جناب آقاى حاج سيدحسين ميرهاشمى ، ساكن قم ، محله عشقعلى صاحب آرايشگاه ياس فرمود:
فرزندم ، آقاى حاج سيد مصطفى ميرهاشمى ، در حدود يك سال مريض شده و در بستر افتاده بودند، به طورى كه قدرت حركت نداشتند. دكترها معتقد بودند كه وى ديسك كمر دارد و بايد استراحت كامل بكند. اخيرا نيز دكترى گفته بود كه من 200 هزار تومان مى گيرم و او را عمل مى كنم ، ولى تعهد نمى كنم كه حتما خوب بشود، من فقط كارم را انجام مى دهم و صحت ايشان را ضمانت نمى كنم . ايشان ، با نااميدى ، از تهران با آمبولانس جهاد سازندگى قم به قم آمد (چون كارمند جهاد سازندگى قم بود).
جريان به همين منوال مى گذرد، تا اينكه در محرم الحرام سال 1414 ه ق ، شب تاسوعا در منزل خودش در عالم رؤ يا مى بيند كه دو آقاى بزرگوار، در حاليكه نور از جمالشان ساطع است ، وارد اطاق وى شوند. پس از ورود به اطاق به او دستور مى دهند كه برخيز! در جواب من مى گويد: من ديسك كمر دارم و نمى توانم از جا حركت كنم .
شخص دوم ، كه پشت سر آن آقاى اولى قرار داشته است ، به وى مى گويد: آقا مى فرمايند بلند شويد، شما هم بلند شويد! ايشان در عالم خواب لحظه اى خود را در حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه ، كريمه اهل بيت عليهم السلام ، مى بيند. در خواب ، منظره سال 1365 شمسى در نظرش مجسم مى شود، چون مى بيند فاميل و اقوام به پيشوازش ‍ آمده اند، از خواب مى پرد و روى تخت مى نشيند و متوجه مى شود كه آثارى از درد در بدنش نمى باشد. در اينجا مى فهمد آن دو بزرگوار وى را شفا داده اند. به ساعت كه نگاه مى كند مى بيند صبح شده طالع شده است و در همين حين ، صداى اذان حرم مطهر نيز به گوشش مى خورد. در منزل تنها بوده است . بر مى خيزد و مى رود حمام غسل مى كند.
سپس به اطاق مى آيد و نماز آقا امام زمان - عجل الله تعالى فرجه الشريف - را مى خواند.
صبح روز عاشورا فرا مى رسد. به پدرش آقا سيدحسن ميرهاشمى تلفن مى كند و مى گويد: پدرجان ، هنوز در دسته سينه زنان شركت نكرده اى ؟ من هم مى خواهم با شما بيايم . پدر در جواب مى گويد: پسرجان ، من چگونه شما را با برانكارد بيرون برده و همراه دسته حركت دهم ؟! و او نيز در جواب پدر مى گويد: من خودم مى آيم . سپس پدر هم متوجه مى شود كه قمر بنى هاشم عليه السلام او را شفا داده است ، و خبر شفاى وى را به مادرش ‍ مى دهد. همه خوشحال مى شوند و طولى نمى كشد كه خود پسر مى آيد و به همراه پدر، در روز عاشورا، مدت چهار ساعت در عزادارى حضرت حسين بن على عليه السلام شركت مى كند و اكنون نيز الحمدالله رب العالمين از بركت آقا قمر بنى هاشم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام صحيح و سالم مى باشد.
ناگفته نماند كه آقاى حاج سيدمصطفى ، به علت اينكه حدود يك سال در بستر افتاده و به پشت مى خوابيد، كمرش زخم شده بود و مادرش به دستور دكتر هر چند روز يك بار او را شستشو مى داد و محل زخم را پاك مى كرد، ولى پس از شفا گرفتن وى ، آثارى از اين زخم ديگر ديده نشد.
همان سال ، 400 الى 500 نفر را شام داديم و امسال هم كه دومين سال شفايش بود در روز شهادت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نهار داده شد، و ان شاء الله تعالى اين احسان هر سال ادامه خواهد داشت .
121. چهل سال است اين نذر ادامه دارد 
جناب آقاى حاج كريم توكلى رامشيرى طى نامه اى خطاب به حجة الاسلام والمسلمين ، خطيب بزرگوار، جناب آقاى حاج شيخ عبدالسيد محمودى ، كرامتى از حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام نقل كرده است كه ذيلا مى آوريم .
ايشان نوشته اند:
پيرو مذاكره قبلى در خصوص نذرى كه به نام مبارك آقا ابوالفضل العباس عليه السلام داشتم ، ماجرا را شرح مى دهم : حدود چهل سال قبل ، خداوند فرزندى پسر به ما عطا فرمود. وى سپس مريض شد و ما از روى عقيده اى كه نسبت به آقا ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام داريم براى گرفتن شفاى وى متوسل به آن بزرگوار شديم و نذر كرديم كه گوسفندى خريده و با ذبح آن غذاى تعدادى از عزاداران آن آقا را در هفتم محرم تهيه و تدارك نماييم .
در موعد مقرر، گوسفندى را براى خريد سفارش داديم . گوسفندى برايمان آوردند كه متوجه شديم گوسفندى ماده است . با كمى تاءمل ، گفتيم : گوسفند ماده را ذبح نكنيم بهتر است ، لذا آن را تحويل يكى از آشنايان در يكى از روستاها داديم . نكته قابل توجه اينجاست كه اين گوسفند بعد از چند شكم نر، هر بار بره ماده اى مى زاييد، سپس خود از بين مى رفت ، و اين امر، تاكنون ادامه دارد!
122. موفقيت عمل جراحى مغز، در سايه توسل به امام رضا عليه السلام و آقاابوالفضل العباس عليه السلام
حجة الاسلام والمسلمين آقاى سيدحسين موسوى مازندرانى از علماى حوزه علميه قم نوشته اند:
داستان توسل اين جانب سيدحسين موسوى و پدر و مادرم ، براى استشفاى اخوى جانبازم به نام سيدجلال موسوى ، در سال 1364 شمسى به حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام و حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام از اين قرار بوده است : ايشان در جنگ تحميلى ، زمان عمليات بدر 17/1/1364 بسختى مجروح شدند، به طورى كه مدتى بى هوش شده ، و بيناييش را از دست داده بود و قادر به حرف زدن و راه رفتن هم نبود. پدرم در محل خ