لسلام به خوابم آمد و حاجتم را برآورد و فرمود: تو براى مردم استخاره بگير. عرض كردم : من كه استخاره بلد نيستم . فرمود: تو تسبيح را به دست بگير، ما حاضريم و به تو مى گوييم كه چه بگويى . از خواب بيدار شدم و با خود گفتم : اين چه خوابى است كه ديده ام ؟! آيا براستى حاجت من روا شده است و ديگر هيچ مشكلى نخواهم داشت ؟!
مردد بودم چه كنم ؟ بالاخره تصميم گرفتم كه اعتصابم را شكسته و از حرم خارج شوم ببينم چه مى شود. از حرم خارج شدم و داخل صحن گرديدم . از يكى از راهروهاى خروجى كه مى گذشتم زنى به من برخورد كرد و گفت : خانم استخاره مى گيرى ؟ تعجب كردم ، اين چه مى گويد؟! معمول نيست كه زن استخاره بگيرد، آن هم زنى معيدى و چادرنشين و بيابانى ! ارتباط اين خانم با خوابى كه ديدم و دستورى كه حضرت به من دادند، چيست ؟ آيا اين خانم از خواب من مطلع است ؟ آيا از طرف حضرت ماءمور است ؟! بالاخره ، به او گفتم : من كه تسبيح براى استخاره ندارم . فورا تسبيحى به من داد و گفت : اين تسبيح را بگير و استخاره كن !
دست بردم و با توجهى كه به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام داشتم مشتى از دانه هاى تسبيح را گرفتم ، ديدم حضرت در مقابلم ظاهر شد و فرمود كه به اين زن چه بگويم . مطالب را گفتم و او رفت . از آن تاريخ ، من هفته اى يك روز به اين محل زير ناودان طلا مى آيم و زنانى كه وضع مرا مى دانند، نزد من مى آيند و من برايشان استخاره مى گيرم و بابت هر استخاره پولى به من مى دهند. ظهر كه مى شود، با پول حاصله ، وسايل معيشت خودم و فرزندانم را تهيه مى كنم و به منزل بر مى گردم .
داستان عجيب و كرامت بالايى بود. توجه حضرت ابوالفضل عليه السلام به يك زن بى سواد، بر اثر تقوا. آيا ترس از خدا و پرهيز از گناه ، مى تواند اين همه اثر داشته باشد؟
مى بينيم كه اولياى ما اين همه به تقواى انسانها توجه دارند و به پاداش آن چه الطافى كه نمى كنند. بارى ، داستان را كه گفت : بلند شد و رفت .
بعدا، به اين فكر افتادم كه باز از اين زن سؤ ال كنم و ببينم چه عنايت ديگرى به او شده و چه چيزهاى ديگرى را ديده يا درك كرده است ؟ با يكى از رفقا، در صدد برآمديم هفته ديگر كه او كارش تمام مى شود دنبالش برويم و محل سكنايش را ياد بگيريم .
هفته بعد، به دنبال او روان شديم . او مى رفت و ما هم به دنبال او حركت مى كرديم و مواظب بوديم او را نگاه نكنيم . داخل بازارى شد كه اكثرا زنان فروشنده و خريدار بودند. همگى ، عباهاى سياه يك شكل و يك قواره بر تن داشتند، به نحوى كه تشخيص او بر ما مشكل شد و ناچار شديم سعى كنيم از روبرو او را شناسايى نموده مواظبش باشيم . او نشست تا قدرى باميه سوا كند و بخرد. قدرى از عبايش هم از پايش كنار رفته بود. يكباره متوجه شد كه ما او را نگاه مى كنيم و مواظب اوييم . عصبانى شد و با ناراحتى برخاست و بدون اينكه چيزى بخرد از آن محل خارج شد. ما تصميم گرفتيم باز هم تعقيبش كنيم ، ولى با كمال تعجب ديديم كه بر جا خشكيده ايم و اصلا توان حركت نداريم ! سعيمان بى حاصل بود. متوقف مانديم ولى چشمانمان آن زن را تعقيب مى كرد. او مى رفت تا اينكه به پيچى رسيد و از نظرمان غايب شد. آنگاه بود كه پاهاى ما آزاد شد و توانستيم راه برويم ولى ديگر او از تير رس نگاه ما دور شده بود و دسترسى به او نداشتيم .
اين ، آثار معنوى دورى از گناه است كه اگر انسان سعى كند در مقابل شدايد صبورانه مقاومت ورزد و گرد گناه نگردد، اين چنين مورد توجه اوليائش قرار مى گيرد كه با يك توجه ، دو عالم جليل القدر را اين چنين بر زمين ميخكوب مى كند.
126. من همان حوريه اى هستم كه مى خواستى !  
داستان زير به وسيله فاضل دانشمند، نويسنده توانا، جناب آقاى ناصر باقرى بيدهندى به دفتر انتشارات مكتب الحسين عليه السلام رسيده است . ايشان نوشته است :
آيت الله شيخ محمدحسن مولوى قندهارى در يكى از مجالسى كه در شبهاى جمعه دارند فرمودند:
طلبه اى به نام شيخ ‌على در نجف مى زيست كه ازدواج نكرده بود و مى گفت حالا كه مى خواهم ازدواج كنم حورالعين مى خواهم ! وى چند مدت در حرم اميرالمومنين عليه السلام متوسل به حضرت على عليه السلام شد و از حضرت حوريه در خواست كرد و بعد كه در نجف مظنون به جنون شده بود به كربلا مشرف گرديد و در حرم سيدالشهدا و حضرت اباالفضل عليه السلام از آن دو بزرگوار طلب حوريه نمود. اما بعد از مدتى اين قضايا را رها كرده به نجف بر مى گردد و باز در مدرسه نواب مشغول درس مى شود و كلا از آن تمنا دست برداشته و فقط به درس مى پردازد.
يك شب كه از زيارت حضرت امير عليه السلام بر مى گشته مى بيند در وسط صحن خانمى نشسته است . وقتى از كنار آن زن رد مى شود، آن زن بر مى خيزد و به او مى گويد:
من در اينجا هيچ كس را ندارم و غريبم ، شما بايد مرا با خود ببريد. شيخ ‌على مى گويد: امكان ندارد، چرا كه من مردى عزب و مجرد بوده و شما زنى جوان هستى و بدتر از آن اينكه من در مدرسه ساكنم . آن زن به دنبال شيخ ‌على او را در آن شب به حجره اش مى برد. در موقع داخل شدن به مدرسه ، چند تا از طلبه ها بيرون از حجره هاى خويش به سر مى برده اند، ولى هيچ يك آن زن را نمى بينند.
شيخ ‌على به آن زن مى گويد: شما در حجره استراحت كن ، من مى روم حجره اى يا جايى براى استراحت خود پيدا مى كنم . اما تا از حجره بيرون مى آيد، نورى از حجره تلالؤ مى كند (ظاهرا آن زن چادرش را برداشته بود) لذا فورا به داخل حجره اش بر مى گردد و با ترس و دلهره به آن زن مى گويد شما كيستى ؟ جنى ؟ يا... آن زن مى گويد: خودت از ائمه حوريه مى خواستى ؛ من هم حوريه ام و براى تو هستم ، الان هم يك خانه اى در فلان محله كربلا براى من و تو تهيه شده كه بايد مرا به عقد خود درآورى و با هم به آنجا برويم .
بارى ، شيخ حدود 17 سال با آن حوريه زندگى كرده و راز خويش را نيز با هيچ كس در ميان نمى گذارد. فقط يك نفر از رفقايش ، به نام شيخ ‌محمد، به خانه آنها رفت و آمد داشته كه او هم از جريان آنها بى اطلاع بوده است . بعد از حدود هفده سال ، شيخ ‌على مى گويد: رفيقت به بستر بيمارى افتاده ، و فلان ساعت در فلان روز هم از دنيا مى رود، لذا تو بايد آن موقع بالاى سرش باشى .
شيخ ‌محمد مى گويد: تو عجب زنى هستى ، كه شوهرت مريض شده ، برايش اجل تعيين مى كنى !
زن مى گويد: مى خواهم امروز سرى را به تو بگويم . من يك حوريه هستم . در محل و جايگاه خويش قرار داشتم كه به من اعلام شد حضرت اباالفضل عليه السلام تو را احضار كرده اند. بعد به من خطاب شد كه حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام فرمان داده اند كه تو بايد براى مدت كمتر از بيست سال به روى زمين بر وى و همسر شخصى بشوى كه از حضرات معصومين عليه السلام حوريه خواسته است . سپس يك تصرفاتى در من شد كه بازدگانى در اينجا تناسب پيدا كنم و بعد هم به زمين آورده شدم . اينك مدت 17 سال است كه با شيخ ‌على زندگى مى كنم و اخيرا خبر رسيده كه شيخ ‌على تا چند روز ديگر از دنيا مى رود و من به جايگاه خود برگردانده مى شوم .
127. العباس عليه السلام شافانى !  
جناب حجة الاسلام والمسلمين آيت الله آقاى حا