ع الامثال ، ج 1، ص 393؛ الكنى والالقاب ، ج 3،ص 152).
در پاسخ به اين ايراد گفته شده است : همه اخبار متفقند بر اين كههـانـى مـسـلم را پـناه داد و در خانه اش از او حمايت كرد و به كار اوپرداخت و او را يارى داد و در سراهاى اطرافش براى او مرد جنگى وسـلاح گـردآورد. از تـسـليـم او به عبيدالله خوددارى ورزيد و بهشـدت بـا ايـن كـار مخالفت كرد و كشته شدن را به جاى تسليم اوبـرگـزيـد، تـا آنـجـا كـه به او توهين شد و او را زدند و شكنجهكـردنـد و بـه زنـدان انـداخـتند و به دست آن فاسق ملعون مظلومانهكـشـتـه شـد؛ و اين موارد براى حسن حال و عاقبت خوش و ورود وى درصـف يـاران و شـيـعـيـان حسين (ع ) كه در راه او به شهادت رسيدندكافى است ؛ و امور چندى اين موضوع را اثبات مى كند:
1ـ او خـطـاب به ابن زياد گفت : كسى آمده است كه از تو و اربابتشايسته تر است .
2ـ نـيـز گـفـتـه اسـت : اگـر پـايـم بـر روى كـودكـى از كـودكـاناهـل بـيـت بـاشد، آن را بر نمى دارم مگر آن كه قطع شود (مراد ايناست كه به هيچ قيمتى از حمايت اهل بيت دست بر نمى دارم ).
3ـ سـخـن امـام حـسـيـن (ع ) هـنـگـام شـنـيـدن خـبـرقـتـل او و مـسـلم : خـبـرى بـس نـاگـوار بـه مـا رسـيد، مسلم ، هانى وعبدالله بن يقطر كشته شدند.
4ـ حسين (ع ) پس از شنيدن خبر قتل مسلم و هانى اشك ريخت و فرمود:بـارپـروردگـارا براى ما و شيعيان ما جايگاهى والا قرار ده و ما رادر سراى رحمت خويش با يكديگر محشور فرما.
5 ـ زيـارت مـشـهـورى كـه اصحاب ما برايش ذكر كرده اند. (تنقيحالمقال ، ج 3، ص 289).
دلايـل ارائه شـده در ايـن پـاسـخ نشان مى دهد كه كار هانى از روىآگاهى دينى بوده است و نه صرف تعصب و حفظ پيمان و رعايت حقمهمان .
دوم : رفـتـن هـانى نزد ابن زياد، هنگام ورود وى به كوفه ، و آمد وشـدش هـمـراه بـا ديگر اعيان و اشراف نزد عبيد الله تا آمدن مسلم ،دال بر همدستى او با قدرت حاكمه است .
در پـاسخ به اين انتقاد گفته شده است : اين كار هانى نيز عيب بهشمار نمى آيد، زيرا بناى كار مسلم بر پوشيدگى و پنهان كارىبـود؛ و هـانـى مـرد مشهورى بود و ابن زياد او را مى شناخت و با اوبرخورد داشت ؛ و كناره گيرى مخالفت با وى تلقى مى شد؛ و اينبـه خـلاف پـنـهـان كـارى بـود. از اين رو براى دفع توهم نزد اورفـت و آمـد داشـت . هـنگامى كه مسلم به او پناهنده گشت ، از بيم باعبيدالله قطع رابطه كرد و براى آن كه عذرى تراشيده باشد خودرا به بيمارى زد ولى چيزهايى برايش پيش آمد كه در محاسبه هاىاو نگنجيده بود. (تنقيح المقال ، ج 3، ص 289).
سوم : هانى مسلم را از خروج عليه ابن زياد نهى كرد!
در پاسخ اين انتقاد گفته شده است : ((شايد او مصلحت را در تاءخيرمـى ديـد، بـراى آن كـه جـمـعـيـت مـردم بـيـشـتـر و بـيـعـتكـامل شود؛ و امام حسين (ع ) به كوفه برسد و كارش به سهولتپـيـش بـرود؛ و مـردم يـكـبـاره هـمـراه امـام بـجـنـگـنـد)). (تـنـقـيـحالمقال ، ج 3، ص 289).
چهارم : هانى مسلم را از كشتن ابن زياد در خانه اش منع كرد!
در پـاسـخ گفته شده است : روايت ها در اين باره گوناگون است .در بـرخـى از آنـهـا آمـده اسـت : ((ايـن هـانـى بـود كـه پـيـشـنـهـادقتل ابن زياد را داد و خود را به بيمارى زد تا عبيدالله به عيادتشبـيـايـد و مـسـلم او را بـكـشـد؛ و پـس از آن كـه زمـيـنـهقـتـل آسـان عـبيدالله فراهم شد و مسلم خوددارى ورزيد وى را نكوهشكـرد؛ و مـسـلم ، يـك بـار اصـرار و پـافـشـارى زن و گريه اش دربـرابـر وى و سوگند دادنش براى ترك اين تصميم را عذر آورد وبـار ديـگـر حـديـث قـتـل نـاگـهـانـى را كـه از او مـشهور است و سيدمـرتـضـى در تـنـزيـه الانـبـيـاء بـدان اشـاره كـرده است )). (تنقيحالمقال ، ج 3، ص 289).
دربـاره ايـن كـه پـيشنهاد دهنده قتل ابن زياد هانى بوده است ، ر.ك .شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 16، ص 102.
پنجم : اين سخن او به ابن زياد: به خدا سوگند من او را به خانهام دعـوت نـكرده بودم ؛ و از كار او چيزى نمى دانستم تا آن كه نزدمن آمد و تقاضا كرد كه در خانه ام فرود آيد؛ و من از ردّ تقاضاى اوشرم كردم و مرا در محذور قرار داد...
در اين باره پاسخ داده شده است : هانى اين سخن را براى رها شدناز چـنـگ عـبـيـدالله گفت و بعيد نيست كه مسلم نيز بدون وعده و قرارقـبـلى نـزد او رفـتـه بـاشـد؛ و در حـالى در پناه او قرار گرفتهباشد كه او نمى دانسته و او را نشناخته و آزمايش نكرده بود؛ و درايـن مـدت هـانـى ـ كه بزرگ و پيشواى شهر و بزرگ شيعه بود ـدربـاره اش چيزى نمى دانست ((تا آن كه مسلم ناگهانى بر او واردشـد و بـا ديـدار خـود يـكـبـاره غـافـلگـيـرش كـرد)). (تـنـقـيـحالمقال ، ج 3، ص 289).
شـشـم : نويسندگان كتاب هاى ((روضة الصفا)) و ((حبيب السير))،تـصريح كرده اند كه هنگام آمدن مسلم نزد هانى ، وى گفت : مرا بهرنج و زحمت انداختى و اگر به خانه ام وارد نشده بودى تو را بازمى گرداندم .
ولى ديـگـر كـتـاب هـاى مـعـتـبـر بـجـز ايـن دو تـن چـنـيـن سـخـنى رانقل نكرده اند و چنين چيزى ثابت نشده است .
هـفتم : شايد سخت ترين انتقاد وارده بر هانى اين باشد كه وى طبقآنـچه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه آورده است ، در دورانمـعـاويـه تـرويـج كـنـنـده و مـبـلغ ولايـتـعهدى يزيد در كوفه بود.((گـروهـى از مـردم كـوفـه نـزد مـعـاويـه رفتند؛ هنگامى كه براىجـانشينى يزيد بعد از خود، خطبه مى خواند هانى بن عروه بود كهسـرور قـوم خـويـش بـه شـمـار مـى رفت . يك روز در مسجد دمشق درحـالى كـه مـردم پـيـرامـونش را گرفته بودند گفت : شگفت است ازمـعـاويـه كه مى خواهد ما را به زور به بيعت با يزيد وادار سازد؛در حـالى كـه وضع او معلوم است ، به خدا سوگند چنين چيزى امكاننـدارد. غـلامـى از قـريش كه ميان مردم نشسته بود، اين سخن را نزدمـعـاويـه بـرد. مـعـاويه گفت : تو خودت شنيدى كه هانى اين را مىگـويـد؟ گـفـت : آرى . گفت : برو و در مجلس او بنشين و هنگامى كهمـردم از گـردش پـراكنده شدند به او بگو: يا شيخ ، سخن تو رابـه مـعـاويـه رسـاندم ، بدان كه در دوران ابوبكر و عمر به سرنـمى برى دوست ندارم كه اين سخن را به زبان بياورى ، چرا كهاينها بنى اميه هستند، و تو از جسارت و شجاعتشان آگاهى ؛ و بگوكه اين سخنان را از روى خيرخواهى و دلسوزى به او مى گويى آنگـاه بـبـيـن كـه چه مى گويد و گفته هايش را برايم بياور. جوانبـه مـجـلس هانى رفت و چون مردم از گردش پراكنده شدند نزديكشد و آن سخن را بازگفت و خود را خيرخواه او قلمداد كرد. هانى گفت: بـه خـدا سـوگـنـد، اى بـرادرزاده ، آنچه مى شنوم سخن تو نيستايـنـهـا سخن معاويه است ، من با كلام او آشنايم . جوان گفت : مرا بامـعـاويـه چـه كـار! بـه خـدا او مـرا نـمـى شناسد. گفت : تو گناهىنـدارى . چـون بـا او ديدار كردى به او بگو: هانى مى گويد: بهخدا سوگند راهى براى اين كار وجود ندارد. برخيز اى برادرزاده ،موفق باشى . جوان برخاست و نزد معاويه رفت و او را آگاه ساخت. مـعـاويـه گـفـت : از خـداونـد عـليـه او يارى 