ستقلال مملكت متوسل به حضرت عباس عليه السلام شوند و آنگاه خود عوض روضه خوان پرده را از روى شمايل حضرت عباس عليه السلام بالا زد.
با ظهور شمايل منسوب به حضرت ، و نگاه مردم به آن ، دلها، يادآور مصائب حضرت گرديد و جمعى از كثرت بكا از حال رفتند. من چون ديدم مردم دارند از حال مى روند و شايد بعضى از مؤ منين ، به علت شدت گريه و ناله ، دچار آسيبى گردند، برخاستم و پرده را پايين آوردم . به هر حال ، مردم بعد از مدتى گريه با التماس دعا از يكديگر متفرق شدند. خوشبختانه ، چون طرف صبح بود، ماءموران توده اى نبودند و در نتيجه مشكلى پيش ‍ نيامد.
روز بعد، بعد از اقامه نماز صبح ، جماعتى از مؤ منين نتيجه توسل پرشور آن روز را، كه در خواب ديده بودند، به من اظهار كردند. خوابها متعدد ولى شبيه هم بود و همگى نويد نزديكى فرج و نابودى توده ايها را مى داد. دو نفر از حاضرين در توسل ، كه يكى شان همان پيرمرد كربلايى ابراهيم علاف بود و ديگرى حاج مؤ من بقال داشت ، گفتند: ما در خواب ديديم قشون دشمن شهرها را محاصره كرده و مردم شديدا مضطرب و گريان و حيرانند. در اين وقت شخصى نوارنى ، كه بر اسب سفيدى سوار بوده و شمشيرى بران در دست ظاهر شد. پرسيديم اين شخص كيست ؟ گفتند: او قمر بنى هاشم عليه السلام است و ما خوشحال شديم . حضرت بر لشگر اعدا حمله برد و آنها فرار كردند و ايشان هم تعقيب آنها پرداخت . تا اينكه آنها از كوه هاى نمن (كه تقريبا حدود مرزى آذربايجان است ) به داخل شهر خودشان گريختند و حضرت پرچمى را كه در دست ديگر داشت ، بر بالاى كوههاى آنجا نصب كرد و از چشمها غائب شد.
همه مردم از شنيدن اين خوابها از آن چند نفر مؤ من امين خوشحال شدند و اطمينان پيدا كردند كه توسل آنها مورد توجه واقع شده است .
پس از آن نيز زياد طول نكشيد كه پيشه ورى و سران دمكرات به كشور شوروى سابق فرار كردند و مملكت ما از اشغال عوامل روسيه نجات يافت .
139. جوان مختصر شفا يافت !  
مطلب سوم : ايامى كه در نجف اشرف بودم ، يك روز به كربلا مشرف شدم . كارى لازم داشتم و قرار بود با شخصى در حرم حضرت عباس عليه السلام ديدار كنم . پس از تشرف به حرم حضرت سيدالشهداء عليه السلام به حرم حضرت عباس عليه السلام آمدم و بعد از زيارت در بالا سر حضرت عليه السلام ، مشغول خواندن قرآن شدم تا شخص مزبور سر وعده اى كه داده بود بيايد. در قسمت بالا سر حضرت ، نزديك ضريح ، جوانى مريض (حدودا سى ساله ) را ديدم كه گويا دكترها گفته بودند، كار او از معالجه گذشته و بهبودى پذير نيست ، و لذا اقوامش او را براى استشفا دخيل بسته بودند.
بارى ، من مشغول قرآن خواندن بودم ، كه ديدم يك زن محجبه كه عباى عربى پوشيده و روبنده اى بر چهره داشت ، نزد من آمد و به فارسى گفت : آقا، اين جوان ظاهرا فوت كرده است و خادمها چند بار گفته اند مريضتان را كه به ضريح بسته ايد باز كنيد و ببريد، ولى اين عربها اعتنا نكرده اند، حتى خود خادمها خواسته اند دخيل را باز كنند، با آنها دعوا كرده و مانع شده اند و ديگر خادمها جرئت اقدامى را ندارند. شما تشريف بياوريد و اين مريض را كه مرده است باز كنيد، زيرا شما سيد هستيد و از آنجا كه عربها براى سادات احترام خاصى قائلند، مانع شما نمى شوند. من در جواب گفتم : خانم ، من زبان آنها را در موقع صحبت كردن درست نمى فهمم .
خانم مزبور خيلى اصرار كرد ولى من قبول نكردم و لذا رفت به خود آنها يعنى به عربها، به زبان خودشان سخنانى گفت كه در نتيجه ديدم چند نفر از آنها به طرف من آمدند و يكى از آنها دست مرا بوسيد و مطلبى را گفت كه فهميدم از من دعوت مى كند شالى را كه مريض ‍ خود را با آن ضريح بسته بودند، باز كنم ، زيرا از بهبودى وى ماءيوس شده اند. من بلند شدم آمدم ، جمعيت در اطراف ضريح و حول مريض زياد بود.
ديدم ظاهرا مريض فوت شده و رنگش به زردى گراييده است . خواستم پارچه و شال را باز كنم ، شخصى از زائرين به من گفت : آقا شما باز نكن ، اين گونه كارها، كار اين خدمه است و آنان از رواق خارج شدم . ولى چون منتظر آن رفيق بودم كه با وى وعده ديدار داشتم ، دوباره از در ديگرى وارد اتاق شده و به قصد زيارت حضرت (به عنوان نيابت از ارحام و گذشتگان خودم ) داخل حرم شدم و زيارت كردم سپس آمدم در كنارى مشغول نماز زيارت شدم .
جمعيت در بالاى سر زياد شده بود. يكوقت ديدم سر و صدا بلند شد. خيال كردم آن جوان فوت كرده ، و ارحام او سر و صدا به راه انداخته اند. ولى وقتى بلند شدم و آمدم ، ديدم آن جوان شفا يافته و بلند شده است ، زنها هلهله شادى مى كردند و اشعار بوسيدن دست و پيشانى وى مشغول شدند. جماعتى هم كه در صحن بودند تا فهميدند كرامتى از حضرت ظاهر شده ، دويدند آمدند و به پاره كردن لباسهاى وى پرداختند تا براى تبرك ببرند. خدمه حرم نيز كه در اثر كثرت جمعيت خوف آن داشتند جوان صدمه ببيند مانع هجوم و حمله مردم مى شدند. پس از آن ، ديگر به علت ازدحام ، اطلاع تفصيلى از جريان پيدا نكردم و به نجف برگشتم .
140. آبروى رفته ما را باز گردان !  
حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ عبدالله مبلغى آبادانى ، از حوزه علميه قم ، موردى از مشاهدات خويش را چنين بيان داشته اند:
در سال 1340 شمسى به اتفاق خانواده سفرى به آبادان كرديم . با اينكه در بدو ورود، قصد زيارت نداشتيم ، ولى در صبح فرداى اولين شب ورود به آبادان ، پس از انجام فريضه ، همسرم گفت : ديشب در خواب حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام را ديدم كه به اتفاق ايشان همسفر بوديم و من به محضرشان عرض كردم : آقا، ما ميل داريم كه به حضورتان شرفياب بشويم . چون سالهاست كه آرزوى زيارت سرور شهيدان امام حسين عليه السلام و جناب شما را در سر مى پرورانيم . من اين خواب را به سفر عتبات در آينده تعبير كردم .
شب ديگر باز خوابى شبيه همين خواب ديد و مشاهده كرد كه گويا شب 15 شعبان است و ما در صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام ايستاده ايم . اين خواب را نيز با بنده در ميان گذاشت . در باب تعبير اين خواب ديگر حرفى نزدم . فرداى آن روز به مدرسه علميه شهر آبادان ، كه به همت و سرپرستى حضرت آيت الله آقاى حاج شيخ عبدالرسول قائمى تاءسيس شده بود، وارد شدم . حاج شيخ فرمود: عبدالله ميل دارى به عتبات بروى ؟ من ، كه هر دو خواب را فراموش كرده بودم : آقا سر به سرم مى گذارى ؟! ايشان فرمود: خير، جدا عرض مى كنم . بنده گفتم : من ، با خانواده آمده ام و تنها نيستم .
ايشان فرمودند: ديشب در عالم خواب ديدم كه شما را به عتبات عاليات فرستاده ام و مهمان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هستيد. در خواب ديدم ندايى به من داده شد. به ايشان پاسخ مثبت دادم . فرمود: در خواب ، همچنين جواز عبور و مبلغ ده دينار عراقى نيز لطف فرمودند. آن روز نهار را مهمان حجة الاسلام آقاى حاج سيد محمدهاشمى واعظ بوديم . نهار نخورده به طرف گاراژ قريه قسوه حركت كرديم . شب را در قسوه مانديم . پس از اذان صبح از طرف فاو به بصره ، از بصره به كاظمين ، و از آنجا به كربلا رفتيم و درست شب 15 شعبان وارد كربلا شده ، شب را در 