حرم امام حسين عليه السلام بيتوته كرديم و صبح بعد از نماز صبح به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مشرف شديم و اول طلوع آفتاب از حرم خارج شده و در صحن مطهر مقدارى استراحت نموديم .
در اين موقع ، خانم جوانى كه در حدود 18 سال از عمرش مى گذشت و چند مرد و دو نفر خانم وى را همراهى مى كردند و حالت جنون شديدى در او مشاهده مى شد، وارد صحن گرديد. همراهانش عباى عربى بر بدن عريان او افكنده بودند.
زمانى كه او را نزديك ايوان حضرت ابوالفضل عليه السلام بردند، يكى از زنان مى گفت : يا قمر بنى هاشم ، آبروى ما در ميان قبيله رفت و ديگر حيثيتى نداريم . ترا به جان مادرت فاطمه زهرا عليها السلام ما را يارى ده و آبروى رفته ما را به ما بازگردان !
دختر را به حرم بردند. من و همسرم وارد حرم شديم تا جريان را از نزديك ببينيم ؛ البته چشمان خود را بسته بوديم . دختر را نزديك ضريح بردند.
بيش از پنج دقيقه طول نكشيد كه ناگاه آن دختر ضجه زد و گفت : غطينى ! غطينى ! قد اءعطانى ابن فاطمة ما اءردت منه . يعنى : مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد، به خدا قسم پسر فاطمه زهرا عليها السلام آنچه از او مى خواستم به من داد!
خدام فورا عبا بر سرش انداختند و براى او لباس آوردند، ولى مردم با ديدن اين منظره عباى او را پاره پاره كردند و دوباره عبا برايش آوردند و عباى دوم را نيز مردم به عنوان تبرك بردند. چنان ضجه و ناله در حرم مطهر آقا قمر بنى هاشم عليه السلام بلند شد كه عموم مردم از زيارت بازماندند.
هر كجا كه آن دختر قدم مى گذاشت زائرين جاى پاى او را مى بوسيدند. يك هفته از اين جريان گذشت . ما در باب وضع مزاجى وى از بعضى از اهالى كربلا سؤ ال كرديم . آنان جنون قبلى او را تاءييد و سلامتى او را بعد از عنايت حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام مورد تاءكيد قرار دادند. و افزودند كه : وى پس از شفا يافتن به قبيله خود برگشته چادرنشينان به استقبال او آمدند و برايش قربانى كردند.
اين بود مشاهدات حقير از كرامت آقا ابوالفضل العباس عليه السلام ، كه همسرم نيز شاهد آن بود.
141. شفاى آية الله العظمى آقا ميرزا مهدى شيرازى ((قدس سره )) 
خطيب بزرگوار مرحوم حجة الاسلام والمسلمين آيت الله آقاى سيد محمدكاظم قزوينى (متوفى 13 جمادى الثانية 1415 ه . ق ) داماد فقيه بزرگوار شيعه مرحوم ميرزا مهدى شيرازى ، و مؤ لف كتاب على من المهد الى اللحدو كتابهاى ديگر)، در سال 1398 ق نقل كرد:
مرحوم آيت الله ميرزا مهدى شيرازى قدس سره (متوفى شعبان 1380 ق )حدود هشت سال قبل مبتلا به ناراحتى كبد گرديد. روى اين امر، ايشان هر چه آب مى نوشيد آبها از بدن او دفع نمى گرديد، به حدى كه بدنش سنگين شد و قدرت حركت از او سلب گرديد.
ناراحتى مزبور شدت يافت تا اينكه حتى خوابيدن هم برايش دشوار شد. يكى از شبهاى ماه رمضان كه به عيادتش رفتم و ايشان مرخص شدم ، به حرم حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مشرف گرديدم . حرم خيلى خلوت بود و شايد مجموع افرادى كه در حرم بودند از عدد انگشتهاى دست تجاوز نمى كرد، زيرا تمام مردم در آن وقت مشغول خوردن سحرى بودند.
كنار ضريح نشسته ، ضريح را با دستانم گرفتم و، متضرعانه ، حضرت را شفيع درگاه الهى قرار دادم . در اين لحظه تداعى حاصل شده و قبر حضرت ابى الفضل العباس عليه السلام در نظرم مجسم گرديد. در لحظه مزبور، من از تمام جهات غافل بوده و عاجزانه در حال توسل قرار داشتم ، كه ناگهان ، صدايى مانند صداى شير در جنگل كه در ميان دو كوه بپيچد به گوشم رسيد و لرزه بر اندامم انداخت . صدا مفهوم نبود. از جا حركت كردم ، متعاقبا صداى دوم به گوشم خورد. از شدت ترس و هراس پا به فرار گذاردم و خود را با عجله به منزل رسانيدم ، ولى از شدت ترس و وحشت سحرى نخوردم . اذان صبح گفته شد، نماز خواندم ، ولى پس از آن هر كارى كردم كه بخوابم نتوانستم . بعد از مدتى ، لحظه اى خوابم برد و در عالم خواب ديدم نامه اى كوچك به دستم دادند كه دو سطر نوشته در آن بود.
مضمون نوشته آن بود كه : ما، براى ميرزامهدى شفاعت كرديم و خداوند او را شفا خواهد داد. از خواب بيدار شدم و مجددا لرزه بر اندامم گرديد. خدمت مرحوم ميرزا مهدى رفتم و بشارت شفاى او را دادم . گريه كرد. خداوند وى را از آن مرض مهلك به واسطه داروى محمدى شفا داد و او يك سال بعد از اين واقعه عمر كرد و ديگر هيچ گونه ناراحتى از اين جهت نداشت .(319).
142. با گفتن يا اباالفضل عليه السلام آرامشى برايم حاصل شد!
علويه اى كه در تمام فاميل در راستگويى و صداقت شهرت بسزايى دارد و به نام و سخن نيك معروف است ، نقل كردند:
حدود سال 1349 شمسى هجرى بود. براى اولين فرزندم وضع حمل داشتم و تقريبات 6 ماه از عمر طفل در رحمم مى گذشت . جهت ديدار با يكى از همسايگان به منزل او رفتم . در وسط حياط منزل ، به عنوان آب انبار كه آن زمان معمول بود گودالى كنده بودند. خانم صاحبخانه از كنار گودال رد شد، من هم خواستم به دنبال او عبور كنم ، كه يكدفعه پايم لغزيد و داخل گودال مزبور كه تقريبا 2 يا 3 متر عمق داشت افتادم .
اتفاق خطرناكى بود، لذا در همان حال صدا زدم يا اباالفضل !
با گفتن اين اسم مبار، آرامشى برايم حاصل شد. ترسم از بين رفت و عوض ناراحتى حالت خوشحالى برايم آمد و الحمدلله صدمه اى هم نديده بودم ؛ نه خودم و نه بچه ام . از شدت خوشحالى خنده ام گرفت . زن صاحب منزل و ديگران شديدا نگران و ناراحت شده و خود را به سرو گودال رساندند، ولى من هيچ گونه ناراحتى برايم پيش نيامد. از قرائن و اوضاع و احوال ، برايم يقين حاصل شد كه قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام مرا و فرزندم را حفظ كرده است . بر منكرين كرمات لعنت !
گشتم آخر خجل  
بر لب آبم و داغ لبت مى ميرم
هر دم از غصه جانسوز تو آتش گيرم
مادرم داد به من ، درس وفادارى را
عشق شيرين تو آميخته شد با شيرم
گاه سردار و علمدارم و گاهى سقا
كه به پاس حرمت ، گشت زنان ، چون شيرم
سعيها كرد عدو، تا كندم از تو جدا
با وجودت ، كه تواند كه كند تسخيرم ؟
در نگاه غضب آلوده من ، دشمن ديد
كه چو شيرى من ازين جيفه دنيا سيرم
بوته عشق تو كرده است مرا چون زرناب
ديگر اين آتش غمها ندهد تغييرم
گر مرا شور جوانى و بهار عمر است
از خزان تو دگر اى گل زهرا پيرم
سعى بسيار نمودم كه كنم سيرابت
گشتم آخر خجل از كوشش بى تاثيرم
اكبرت كشته شد و نوبتم آخر نرسيد
سينه ام تنگ شد از بس كه بود تاخيرم
غيرتم گاه نهيبم زند: از جا برخيز
ليك فرمان مطاع تو شود پاگيرم
تا كه مامور شدم علقمه را فتح كنم
آيت قهر، بيان شد زلب شمشيرم
سايه پرچم تو كرد سرافراز مرا
عشق تو، كرد عطا دولت عالمگيرم
كربلا كعبه عشق است و، من اندر احرام
شد درين قبله عشاق ، دو تا تقصيرم
دست من ، خورد به آبى كه نصيب تو نشد
چشم من ، داد از آن آب روان تصويرم
بايد اين ديده و اين دست ، دهم قربانى
تا كه تكميل شود حج من و تقديرم
زان جهت ، دست و پاى تو فشاندم برخاك
تا كنم ديده فدا، چشم به راه تيرم
اى قد و قامت تو، معنى قد قامت من
اى كه الهام عبادت ، ز وجودت گيرم
وصل شد حال قيامم ، ز عمودى به س