ود
بى ركوع است نماز من و اين تكبيرم
جسدم را به سوى خيمه اصغر نبريد
كه خجالت زده ز آن تشنه لب بى شيرم
تا كند مدح ابوالفضل ، امام سجاد
نارسا هست (حسان ) شعر من و تقريرم143. من از شما فرزند ناقص نخواسته ام !  
جناب مستطاب واعظ جليل القدر آقاى حاج سيدعلى مدرسى يزدى در يادداشتى كه به دفتر مكتب الحسين عليه السلام ارسال داشته اند، چنين مرقوم نموده اند:
سال 1342 شمسى بود كه موفق به زيارت حضرت سيدالشهدا و برادر بزرگوارش ، حضرت قمربنى هاشم عليه السلام شدم .
روزى پس از زيارت حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام به يكى از خدام حرم آن حضرت گفتم : يك كرامت را كه به چشم ديده اى برايم تعريف كن . خادم گفت : روزى يكى از شيوخ عرب را ديدم كه سواره وارد صحن شد. وى كه بچه اى را در بغل داشت ، وقتى به ايوان حضرت رسيد، آن بچه را به طرف قبر مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام پرتاب كرده و خطاب به آقا عرض كرد: من بچه ناقص از شما نخواسته ام !
من نگاهم به بچه افتاد، ديدم از پا عليل است ولى پس از مدتى سالم به طرف پدر برگشت ! از آن پدر پرسيدم قضيه چه بوده است ؟!
گفت : من فرزند نداشتم . متوسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شدم تا از خدا بخواهد كه خدا فرزندى به ما عنايت فرمايد. در نتيجه ، خدا اين پسر را به ما مرحمت كرد. ولى پسر معلول به دنيا آمده بود و همسرم آن را از من پنهان مى داشت تا من به نقص عضو وى پى نبرم . تا اينكه بالاخره روزى چشمم به پاى فرزندم افتاد و فهميدم معلول است . علت آن نقص عضو را پرسيدم . همسرم گفت : از روز تولد به همين نحو بوده است ، ولى من وقتى كه او را قنداق مى كردم از شما پنهان مى داشتم ، تا امروز اين راز فاش شد.
من هم بچه را از همسرم گرفته و به حرم مطهر قمر بنى هاشم عليه السلام آوردم و عرض ‍ كردم :
آقا جان ، من از شما فرزند ناقص نخواستم و او را پرت كردم به طرف حرم ، و اكنون شما ديديد كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام پسرم را شفا داد.
144. شفاى سيدجواد يزدى به دست با كفايت قمر بنى هاشم عليه السلام 
جناب ثقة الاسلام آقاى شيخ ‌على معتمدى اصفهانى ساكن شهرقائم قم در تاريخ 27/2/1373 ش طى يادداشتى براى مؤ لف جريان شفاى آقاى سيدجواد يزدى را به شرح زير توضيح داده است :
اولا، بايد بگويم آقا سيدجواد دهقانى يزدى پيرمردى است معمر كه در حدود 90 سال از عمرشان مى گذرد. ايشان 10 سال پيش از تاريخ تحرير اين نوشته ، سكته قلبى مى كند و از آن زمان تا مدتها به طور متوسط در هفته چندبار دچار حمله قلبى مى شود و تنگى نفس ‍ هم ضمنا داشته اند. در اواخر سال 1371 علاوه بر بيماريهاى فوق ، به مرض حبس ‍ البول (پروستات ) نيز مبتلا گشتند. پس از مراجعه به دكتر و عكسبردارى و غيره ، نظر دكترها اين مى شود كه وى حتما بايد تحت درمان و عمل جراحى قرار گيرد.
آنها هيچ گونه دارويى به ايشان ندادند و اين درد باعث شد كه به او سند وصل كنند و قريب يك ماه در بستر افتاده بود، از آن طرف دكتر قلب به او اجازه عمل جراحى نمى داد، چون نظرش اين بود كه عمل مزبور برايش خطر مرگ را در بر دارد.
خود سيدجواد مى گويد: از بس دردها مرا كلافه كرده بود، شبى توسل به جدم پيدا كردم . ماه مبارك رمضان هم بود.
در خواب ، ديدم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام تشريف آوردند و فرمودند: برو خودت را بشوى ! عرض كردم با اين وضع سند چطور مى توانم خودم را بشويم ؟!
فرمودند: كار نداشته باش ، برو خودت را بشوى ! در آن وقت از خواب بيدار شدم و صداى اذان صبح را شنيدم . فرزندم سيدمهدى آمد. قضيه را به ايشان گفتم . او سند را باز كرد و من به حمام رفتم و خود را شستشو دادم . در پى اين قضيه ، ناراحتى پرستات كاملا برطرف شد و هيچ اثرى از آن باقى نماند. پس از آن به دكتر متخصص مراجعه كردم . بعد از معاينه ، گفت : شفايت داده اند!
اين بود داستان شفايافتن سيدجواد به عنايت و لطف حضرت قمربنى هاشم عليه السلام . عده زيادى از مؤ منين و همسايگان ايشان شاهدند كه سيد مزبور يك ماه در بستر افتاده بود و هيچ كس گمان نمى كرد كه وى سالم از بستر برخواهد خاست ، ولى او شفا يافت .
145. ناراحتيت را بگو، ما محرم تو هستيم !  
جناب آقاى معتمدى فوق الذكر، در برنامه ديگرش ، كرامتى ديگر از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام و خواهر بزرگوارشان ، حضرت زينب عليها السلام ، اينچنين مرقوم داشته اند:
ماه رجب سال 1371 شمسى بود. يكى از دوستانم ، كه مدتها با هم آشنا هستيم و بنده براى روضه به منزل ايشان مى رفتم ، روزى به من گفت : يكى از فاميلهاى دور ما چندين مرض و ناراحتى داشت ، اينك در اثر توسل به حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام و حضرت زينب عليهاالسلام رفع گرفتارى از او شده است . پارچه اى را هم به وى داده اند و او مقدار كمى از آن پارچه را براى خانواده ما آورده است ، و آن پارچه را به من نشان داد. من بوسيدم عطر از آن استشمام كردم . پس از آن آدرس فرد شفا يافته را از او گرفتم تا جريان شفا گرفتنش را از خود او بشنوم . چون مريض مزبور زن بود، لذا با همسرم به اتفاق يكى از دوستان ، به نام آقا عبدالله معماريان كه او هم همراه خانمى بود، به منزل آن زن شفا يافته رفتيم .
خانه زن در شهر قم ، خيابان چهارمردان ، ميدان مير، جنب مدرسه ستيه قرار داشت . پس ‍ از آنكه آن خانم را در منزلش ديديم ، من گفتم : ما چنين داستانى را درباره شما شنيده ايم ، چه خوب است خود شما آن را برايمان بيان كنيد.
خانم شرح داستان خود را چنين آغاز كرد: من به ناراحتى قلب مبتلا شده بودم و به دكترهاى زيادى هم در قم و تهرامن مراجعه كردم ؛ علاج نشد. چند ماه قبل دستم هم درد گرفت به گونه اى كه مشتم گره شد و ديگر باز نمى شد. دكتر معالج گفت : چاره اى ندارى جز اينكه دست تو مورد عمل جراحى قرار گيرد. ضمنا چند ناراحتى ديگر هم داشتم : مثلا بچه اى داشتم كه در بمبارانهاى زمان جنگ ، چشمش آسيب ديده بود و نزديك به كورى بود، به نحوى كه دكترها هم نتوانستند علاج كنند و خلاصه هر چه داشتيم خرج كرديم و هيچ نتيجه نگرفتيم . در اثر اين فشارها، دلم شكست و چاره اى جز توسل نديدم . ذكر حضرت ابوالفضل عليه السلام و نيز ذكر حضرت زينب عليهاالسلام را مى گفتم و مى گريستم (ذكر حضرت عباس عليه السلام را من در جلسات روضه ياد گرفته بودم ولى ذكر حضرت زينب عليهاالسلام را نمى دانستم و متاءسفانه يادم رفت كه از او بپرسم چه بوده است ؟ - معتمدى ).
تا اينكه دو هفته گذشت . در اين مدت كارم - همه - توسل به اين دو بزرگوار شده بود و از صبح تا غروب آفتاب مى گريستم . فرزندم هم كه ناراحتى چشم داشت ، يك روز كه وضع گريه و توسل مرا ديد به من گفت مادر شفاى شفاى مرا هم بگير. اين حرف را كه شنيدم ، دلم آتش گرفت كه بچه در اين سن چنين حرفى را مى زند، لذا به گريه افتادم .
چند ساعتى از شب گذشت ، خوابم برد. در عالم خواب ديدم درب خانه ما را مى زنند.
درب را باز كردم ، ديدم يك مرد عرب و يك زن عربند. فرمودند: ما مى خواهيم به منزل شما بياييم . با خود گفتم : ما كه با عربها آشنايى نداريم ، اينها چه كسى مى باش