ند كه مى خواهند به منزل ما بيايند؟ بالاخره گفتم : بفرماييد. تشريف آوردند و در همين اطاق - كه مى بينيد- نشستند. سپس آن خانم رو به من كرده و فرمود:
چه ناراحتى دارى ؟ عرض كردم : اى خانم ، انسان نمى تواند درددلش را به همه كس ‍ بگويد. فرمود: چرا بگو، ما محرم تو هستيم . پس من هم شروع به تشريح گرفتاريهاى خود نمودم و گفتم : بچه ام نابينا شده ؛ ناراحتى قلبى دارم ؛ دستم عليل شده ؛ و چه و چه ... وقتى كه خواستند بروند، متوجه شدم كه آن مرد عرب ، قامتى بلند دارند و دريافتم وى حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هستند و آن زن هم بى بى حضرت زينب كبرى عليهاالسلام مى باشند.
وقتى كه آن دو بزرگوار تشريف بردند، همان آن چشم باز كرده و از خواب بيدار شدم و ديدم اطاق روشن است . نخست خيال كردم كه مهتابى روشن شده است ولى يك لحظه بيشتر طول نكشيد كه ديدم اطاق خاموش شد؛ لذا فهميدم روشنايى اطاق از مهتابى نبوده است . به هر حال وقتى به خودم آمدم ، ديدم يك قطعه پارچه روى دستم هست و آن دستى كه بسته شده بود باز شده و هيچ گونه ناراحتى ندارم . پس از آن مرض قلبى من كاملا برطرف شد و فرزندم نيز كه نزديك بود نابينا بشود بهبودى كامل يافت و حاجتهاى ديگرى هم كه داشتم همگى برآورده شد.
در اينجا، خانم مزبور، قسمتى از آن پارچه را كه در آب انداخته بود، آورد و مقابل ما گذاشت و ما مقدارى از آب آن پارچه را كه در شيشه اى قرار داشت نوشيديم .
آنچنان بوى عطر و گلاب مى داد كه به او گفتم : خانم ، عطر به اين آب زده اى ؟! قسم خورد كه نه ، اين بوى عطر گلاب از خود اين پارچه است ! نيز مقدارى از آن پارچه را به اين جانب و رفيقم ، آقاى عبدالله معماريان ، داد و هم اكنون كه دو سال از آن قضيه مى گذرد، هنوز همان بوى خوشى كه از آن پارچه و از آن آب ، بنده استشمام كرده ام در آن باقى است . در خاتمه اين جمله را هم ناگفته نگذارم كه شنيدم آهسته به زنهاى همراه ما مى گفت : از دو هفته پيش تا حالا كه اين قضيه رخ داده ، سه مرتبه بدنم را شسته ام بوى عطرش نرفته است .
146. راننده كشته شد، اما من به لطف آقا زنده ماندم !  
جناب آقاى سيدرضا سيدرضائى نقل كردند:
در سال 1340 هجرى شمسى شاگرد راننده ماشين بارى بودم . از شهسوار براى تهران بار پرتقال زديم و حركت كرديم . در جاده كندوان پس از خارج شدن از تونل به طرف تهران بالاى گچسار ماشين از جاده منحرف شده و به طرف دره سقوط كرد. پس از دو سه بار غلتيدن ، عرض كردم : يا اباالفضل العباس عليه السلام ، من از پانزده سالگى درب خانه برادر شما خدمت مى كنم ، به دادم برس ! و ديگر چيزى نفهميدم . اين اتفاق در ساعت 10 شب رخ داد. فردا صبح ساعت 8 به هوش آمدم . ديدم آفتاب زده و من هم روى برفها افتاده ام . مرا به بيمارستان كرج رساندند.
دكتر گفت : اثر زخم و غيره ديده نمى شود! با اينكه ، راننده ماشين را بين رفته و به رحمت الهى پيوسته بود، بنده به لطف و محبت آقا قمر بنى هاشم عليه السلام زنده و سالم مانده بودم .
147. چشمهاى آن جوان شفا يافت  
خطيب توانا، جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاى سيدجاسم طويريجى نقل كردند:
عشيره اى در عراق وجود دارد كه به نام آل سيار معروف است . يك روز دخترى از آنها در كنار رودخانه چند گاو را مى چرانده است . هواى گرم و در حدود ظهر بوده است . چون مسير خلوت بوده و كسى از آنجا رد نمى شده است ، دختر عبايه اش (چادر عربى ) را كنارى مى گذارد و با پيراهن و غيره داخل آب مى رود. ولى يكدفعه متوجه مى شود كه جوانى از آنجا عبور مى كند دختر خودش را پشت درختى پنهان مى كند تا جوان رد مى شد و سپس به آب تنى مى پردازد. زمانى كه از آب بيرون مى آيد، مى بيند عبايه اش نيست ، به منزل رفته و ماجرا را براى پدر و مادرش تعريف مى كند و مى گويد: احتمال دارد عبايه را آن جوان برداشته باشد، چون به غير از او كسى از آن حوالى عبور نكرد. ممكن است از روى دشمنى عبايه را برداشته باشد.
پدر و مادر دختر به سراغ جوان رفته ، قضيه را به او ابلاغ كردند و مادر دختر هم نذر كرد كه اگر پاكى ساحت دخترش ثابت شد، گاوى را قربانى كند و در راه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام احسان نمايد.
جوان در حرم حضرت عباس عليه السلام قسم خورد كه من خبر ندارم . به مجرد قسم از دو چشم نابينا شد و مردم هم ريختند و او را كتك زيادى زدند.
جوان گفته بود: من از عبايه خبرى ندارم و ظاهرا حق با او بود. بنابراين ، پيداست كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام در اين جريان كارى دارد. بارى ، مادر دختر اداى نذر كرد و گاو را سر بريد و عبايه از شكم گاو نر بيرون آمد. سپس بلافاصله و بدون معطلى چشمهاى آن جوان نيز بينايى خود را بازيافت و بدينگونه ، كرامتى بارز از قمر بنى هاشم عليه السلام ظاهر گرديد.(320)
148. يا اباالفضل العباس عليه السلام بچه ام را به شما سپردم !  
نگارنده گويد: آيت الله سيد محمدمهدى موسوى خلخالى صاحب كتاب فقه الشيعة و كتابهاى سودمند ديگر(كه از شاگردان برجسته حضرت آيت الله العظمى آقاى حاج سيدابوالقاسم خوئى قدس سره (321) مى باشد)، و امام جماعت مسجد صدريه ميدان خراسان ، خيابان رسام تهران كه به رهبرى ايشان هر ساله در نيمه شعبان سه شب براى تولد حضرت حجة بن الحسن العسكرى عجل الله تعالى فرجه الشريف جشن مفصلى مى گيرند. ايشان در شب شام غريبان آيت الله العظمى آقاى حاج سيد محمدرضا موسوى گلپايگانى قدس سره برابر شب يكشنبه 21 آذر 1372 جمادى الثانى 1414 ق در مسجد بالاى سر كريمه اهل بيت عليهم السلام حضرت فاطمه معصومه عليه السلام حكايتى چنين نقل فرمودند:
بنده مادربزرگى داشتم كه به هنگام رحلت قريب 100 سال از عمرش مى گذشت . ايشان به همراه دو دخترش عازم رحلت عتبات عاليات شدند تا در آنجا مجاور باشند. وقتى حركت مى كنند، به اسدآباد كه مى رسند دزدها كاروانشان را غارت مى كنند. در همين اثنا قنداقه اى از دست مادرش مى افتد و به طرف دره سقوط مى كند.
يكدفعه مادر صدا مى زند: يا اباالفضل العباس عليه السلام بچه ام را به شما سپردم ! بعد از مدتى كه جمعيت از دست دزدها نجات يافته و به قعر دره مى روند، مى بينند بچه صحيح و سالم بالاى سرسنگى قرار دارد و از عنايات حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هيچ گونه آسيبى به او نرسيده است !
149. ناگهان دو دست در فضا ظاهر شد!  
1. در فروردين ماه سال 1373 ش براى صله ارحام عازم بندرعباس بودم . در مسير بندرعباس با مسجد بسيار شكوهى به نام مسجد حضرت ابوالفضل عليه السلام مصادف شدم كه داراى مرافق بسيار فراوانى بود. مراكز درمانى و ساختمانهاى عام المنفعه اى را در اطراف مسجد ساخته و وقف آن كرده بودند، و مسجد و ساختمانهاى تابعه با كاشيهاى بسيار زيبايى مزين شده بود، حتى دو محل پمپ بنزين نيز كه در دو طرف جاده و در مجاورت مسجد قرار داشت ، با همان كاشيكاريهاى مسجد تزيين شده بود. عظمت ، جذابيت مسجد، و عدم هماهنگى آن با بيابان برهوتى كه مسجد با آن همه منضمات در وسط بيابان جويا شوم . گفتند كه اين مسجد داستان جالبى دارد و آن اينكه :
روزى يكى از رانندگان تريلى كه ا