ى جويم چند روز بعدمـعـاويـه خطاب به كوفيان گفت : نيازهايتان را باز گوييد. هانىهـم كـه مـيـان آنـها بود نيازهايش را طى نامه اى به معاويه عرضهكرد. گفت : اى هانى ، مى بينم كه چيزى ننوشته اى ، اضافه كن .هـانـى بـرخـاسـت و هـمـه خواسته هايش را نوشت و سپس نامه را بهمـعـاويـه داد. او بـار ديـگـر گـفـت : مى بينم در بيان حاجت كوتاهىورزيـده اى ! اضـافـه كـن . هـانـى بـرخـاست و همه نيازهاى قبيله وشـهـرونـدانـش را نـوشـت ؛ و نـامـه را بـه مـعـاويه داد. گفت : چيزىننوشته اى ! اضافه كن . هانى گفت : يا اميرالمؤ منين تنها يك حاجتباقى مانده است . معاويه گفت : چه حاجتى !؟ گفت : اين كه گرفتنبـيـعت براى يزيد، پسر اميرالمؤ منين ، را در عراق به من بسپرى !گـفـت : چـنين مى كنم . تو هميشه شايسته چنين كارى بوده اى . هانىبه عراق كه رفت با همكارى مغيرة بن شعبه ، والى وقت عراق ، بهكار بيعت يزيد پرداخت )). (شرح نهج البلاغه ، ج 18، ص 408).
بـه ايـن انـتـقاد به چند طريق پاسخ داده شده است : ((نخست اين كهاين داستانى ((مرسل )) است و ناقل آن تنها ابن ابى الحديد است ؛ وبه خلاف روش جارى خود براى اين روايت ماءخذى ذكر نكرده است .دوم : دروغ از خـود متن آشكار است . چگونه مى شود كه هانى آشكارابه قوم خود و مردم شام بگويد: معاويه مى خواهد كه به زور ما رابه بيعت با يزيد وادار سازد؛ و آن گاه خود خواستار گرفتن بيعتبـراى يـزيـد شـود! سوم : پايان كار هانى و خوددارى وى از بيعتبـا يـزيد و برخاستن وى به يارى حسين (ع ) تا مرز كشته شدن ،همه گذشته وى را، اگر چيزى بوده است ، جبران مى كند. وضعيت اوبـسـيـار شـبـيه به حرّ است كه پس از انجام آن كارها توبه كرد وتـوبـه اش هم پذيرفته شد؛ و چون كار وى بدتر از هانى بود،در نـتـيـجـه تـوبـه هـانـى بـه قـبـول نـزديـك تـر است )). (تنقيحالمـقـال ، ج 3، ص 289؛ و ر.ك . الفـوائد، ج 4، ص 41؛ نـفـسالمهموم ، ص 115).
پـاسـخ ‌هـايـى كـه تـا ايـنـجـا از صـاحـب تـنـقـيـحالمقال نقل كرديم ، همه از سيد بحرالعلوم است .
هـشـتـم : ايـسـتـادن و اعـتراض وى در برابر على (ع ) هنگامى كه آنحـضـرت اشـعث بن قيس كندى را از رياست كنده خلع كرد و حسان بنمـخـدوج را بـه جـاى وى گـمـاشت . هانى برخاست و گفت : شايستهرياست كنده كسى است كه همانند او باشد. و حسّان مانند اشعث نيست .
در پـاسـخ ايـن انتقاد گفته شده است : اولا تنها او نبود كه اعتراضكـرد، بـلكـه اشـتـر و عدى بن حاتم نيز در زمره اعتراض كنندگانبودند. ثانيا: آنان حرف خود را پس گرفتند و همان گونه كه ازاخـبـار بـرمـى آيد به تصميم امير مؤ منان (ع ) رضايت دادند (وقعةصفين ، ص 137).
90- ر. ك . تـاريـخ ابـن عـسـاكـر (تـرجـمـة الامـام الحـسين )، تحقيقمحمودى ، ص 298، ح 256؛ البدايه والنهايه ، ج 8 ، ص 178.
91- تاريخ الاسلام ، حوادث سال 61، ص 9.
92- كـامـل الزيـارات ، ص 75، بـاب 24، حـديـث شـمـاره 15؛مثيرالاحزان ، ص 39، با اندكى تفاوت .
93- بصائر الدرجات ، ص 481، حديث شماره 5 ، محمد بن يعقوبكـليـنـى نـيـز ايـن روايـت را از امـام صـادق (ع )، در كـتـابالرسـائل نـقـل كرده است (ر.ك . بحار الانوار، ج 44، ص 330 و ج45، ص 84).
94- بحار الانوار، ج 42، ص 81 .
95- حياة الامام الحسين (ع )، ج 3، ص 45.
96- ر.ك . بـخـش نـخـسـت ايـن پـژوهـش ، مـقـاله ((در پـيـشـگاه شهيدپيروز)).
97- ر.ك . امـالى شـيخ طوسى ، ص 66؛ بحار الانوار، ج 45، ص77.
98- مقتل الحسين ، مقرم ، ص 66 .
99- نساء (4)، آيه 141.
100- مائده (5)، آيه 52 .
101- انفال (8)، آيه 19.
102- سجده (32)، آيه 28.
103- همان ، آيه 29.
104- فتح (48)، آيه 1.
105- همان ، آيه 18.
106- همان ، آيه 27.
107- شعراء (26)، آيه 118.
108- حديد (57)، آيه 10.
109- صف (61)، آيه 13.
110- نصر (110)، آيه 1.
111- ر.ك . مـجـمع البيان ، ج 3، ص 207؛ ج 4، ص 531؛ ج 8 ،ص 332؛ ج 9، ص 233؛ ج 10، ص 554 .
112- صف (61)، آيه 13.
113- تـفـسـيـر قـمـى ، ج 2، ص 366؛ تفسير صافى ، ج 5 ، ص171؛ نور الثقلين ، ج 5 ، ص 318؛ بحار، ج 51 ، ص 49.
114- سجده (32)، آيه 29.
115- همان ماءخذ، ج 5 ، ص 345، شماره 1782.
116- تذكرة الخواص ، ص 215 ـ 216.
117- يونس (10)، آيه 41.
118- الفتوح ، ج 5 ، ص 76.
119- ر.ك . تاريخ ابن عساكر، ج 14، ص 210.
120- ر.ك . مروج الذهب ، ج 2، ص 86؛ وقعة الطف ، ص 99.
121- تذكرة الخواص ، ص 220.
122- همان ماءخذ، ص 221.
123- در بـخـش هـاى پـيـشـيـن ايـن كـتـاب ،اصـل وقوع اين رويداد و جزئياتش را مورد مناقشه قرار داديم . بهنـظر مى رسد كه نويسنده ابصار العين با وجود باور به درستىاصـل واقـعـه ؛ ايـن را كه مسلم از امام خواست كه معافش دارد و يا اينكه امام مسلم را به ترس متهم ساخته است باور ندارد.
124- به ضم قاف و سكون طاء، جايى است بالاتر از قادسيه درراه كـسى كه از كوفه به شام مى رود. (ابصار العين ، ص 114).جـايى است نزديك كوفه از سوى خشكى در طف كه زندان نعمان بنمنذر در آن واقع بود. (معجم البلدان ، ج 4، ص 374).
125- بـه فـتـح لام و سـكـون عـيـن ، كـوهـى اسـت در بـالاى كوفه(ابصار العين ، ص 114)؛ و ر.ك معجم البلدان ، ج 5 ، ص 18.
126- شيخ طوسى در رجال خويش او را از ياران على (ع ) شمرده وگـفته است : فرستاده آن حضرت نزد معاويه ... و از ياران حسين (ع). طـرمـاح با حسين (ع ) همراه بود تا آن كه ميان كشتگان افتاد و درحـالى كـه رمـقـى در بـدن داشت ، خويشاوندانش او را بردند و مداواكـردنـد و بـهـبـود يـافت . اما شوشترى خلاف اين را عقيده دارد و مىگـويد: بلكه امام در راه به او برخورد و اجازه داد كه نزد خانوادهاش برود و بازگردد؛ ولى او در راه بازگشت ، خبر كشته شدن امام(ع ) را شـنـيـد. (قـامـوس الرجـال ، ج 5 ، ص 60، بـهنقل از طبرى ، ج 5 ، ص ‍ 440).
نمازى مى گويد: وى از ياران اميرالمؤ منين ، على (ع ) و حسين (ع ) وبـسـيـار بـزرگ و نجيب بود. او فرستاده امير مؤ منان على (ع ) نزدمـعـاويـه بـود؛ و چنان با زيبايى و ظرافت و فصاحت و بلاغت سخنگـفـت كه دنيا در چشمش تيره و تار شد. در ناسخ از شهادت وى دركربلا ياد شده است ؛ و از كلام مامقانى چنين بر مى آيد كه او زخمىشـد و در مـيان كشتگان افتاد. سپس خويشاوندانش وى را برداشتند وبـردنـد و مداوا كردند؛ تا بهبود يافت و سالم شد. (مستدركات علمالرجـال ، ج 4، ص 294؛ و ر.ك . مـعـجـمرجال الحديث ، ج 9، ص 261).
127- احزاب (33)، آيه 23.
128- ابصار العين ، ص 112ـ114.
129- ر.ك . تنقيح المقال ، ج 2، ص 34.
130- ر.ك . قـامـوس الرجـال ، ج 8 ، ص 550؛ بـحـار، ج 44، ص381ـ382.
131- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 277؛ ابصار العين ، ص 112.
132- مثير الاحزان ، ص 32.
133- اخبار الطوال ، ص 243.
134- ابصار العين ، ص 112.6- تفسير صفى ، ج 1، ص 7.
 

next page

135- ارشاد، ص 204.
136- بقره (2)، آيه 249.
137- محمد بن مسلم گويد: از امام باقر و امام صادق (ع ) شنيدم كهمـى گـويـنـد: خـداونـد بـه عـوض شـهـادت حـسـيـن (ع )، امـامـت را درفرزندانش ، شفا را در تربتش و اجابت دعا را بر سر قبرش قرارداد؛ و روزهـاى آمـد و شد زائران وى از عمرشان محسوب نمى گردد.مـحـمـد بـن مـسـلم گـويـد: به امام صادق عرض كردم : اگر اينها ازقـِبـَل حـسـيـن بـه ديـگـران مـى رسـد، بـه خودش چه خواهد رسيد؟فرمود: خداى متعال او را به پيامبر(ص ) ملحق ساخته است و با او دريـك درجـه و مـنـزلت است 