ر مى زد. باد سخت شده بادبان پاره شد و كشتى سوراخ گرديد. به گونه اى كه مى ديدم آب از زير آن به كشتى مى ريزد. كشتى بر روى آب ، دو ساعت دور خود حيران مى گرديد و اختيار بكلى از دست ملاح گرفته شده بود. همه به جز جزع و فزع افتادند و دل بر مرگ نهادند. حتى شهادتين را نيز گفتيم ، كه ناگهان ملاح ، وحشتزده ، گفت : مگر نه اين است كه شما زواريد؟! مگر نه اينكه شما از خدمت امام عليه السلام آمده ايد و روضه خوان هستيد؟! يك چيزى بگوييد تا از اين طوفان راحت شويم ! حقير سراپا تقصير، مشغول خواندن روضه ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام شده و خدا را به شهادت مى طلبم كه غرضى بجز نجات نبود. بعد از روضه من نيز، يك نفر فسايى نوحه خوانى كرد و سينه زنى مفصلى نموده خسته شديم .
دست به دعا برداشته و حضرت عباس عليه السلام را شفيع قرار داديم .
در اثناى توسل ، سوراخ كشتى را از زير آن گرفتند و پرده ديگر نصب نمودند. با ختم توسل ، صداى ملاح بلند شد كه آسوده خاطر باشيد، باد مراد آمد! با اينكه مسافت راه ، زياد بود، فرداى آن شب وارد شهر شديم (پايان كلام مؤ لف حياة العباس عليه السلام ، با تصرفى در الفاظ ).
كشتى نشستگانيم ، اى باد شرطه برخيز
باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را
157. شمشير پيدا مى شود!  
مؤ لف دارالسلام آورده است :
روزى ، جماعتى از اعراب براى زيارت به حرم مطهر حضرت عباس عليه السلام مى آيند، يكى از آنان در حرم متوجه مى شود كه شمشير خود را باز نكرده است . چون اين امر را بى ادبى مى دانست ، زود شمشير را باز كرده و در زير فرش پنهان مى كند. چون اين امر را بى ادبى مى دانست ، زود شمشير را باز كرده و در زير فرش پنهان مى كند. در موقع بيرون رفتن ، موج جمعيت او را بيرون برده و يادش مى رود كه شمشير را بردارد. به منزل مى رسد، متوجه قضيه مى گردد و به حرم بر مى گردد. در حرم مى بيند شمشير در جاى خود نيست . متوحش شده توجهى به حضرت ابوالفضل عليه السلام مى كند و مى گويد:
شما خود مى خوانيد كه من ادب ورزيدم و شمشير را در اينجا كه جاى امنى بود گذاشتم .
حالا هم آن را از خود شما مى خواهم . سپس ، از خستگى زياد به خواب مى رود.
در عالم خواب ، گوينده اى به او مى گويد: شمشير تو را فلان شخص برداشته و به خانه برده است ، برو از خانه او بردارو لا تفش سره ولى سر او را فاش مكن ! چون بيدار مى شود به در خانه آن عرب مى رود و مى بيند خود او در خانه نيست ، لذا شمشير خود را بر مى دارد و بيرون مى رود.
158. قدمگاه حضرت عباس عليه السلام در شيراز:  
در بعضى اخبار وارد شده كه خداوند را مكانهايى است كه عبادت كردن در آن مكانها را دوست مى دارد، و وجود امثال اين اماكن از الطاف غيبيه الهيه است كه درماندگان و اشخاص مريض و مظلوم و خائف و نظاير آنها بدانجا پناه مى برند و حاجت خويش را به وسيله يكى از بزرگان از خداوند مسئلت مى كنند، و غالبا نيز با حاجت برآورده شده و عافيت و آسودگى خاطر مراجعت مى كنند. يكى از آنها همين مكانى است كه به قدمگاه حضرت عباس عليه السلام معروف است .
آنچه از قدما و بعض كتب كه درباره شيراز نوشته شده است به دست آمده اين است كه اين زمين ، منطقه اى پرگياه و خوش آب و هوا بوده و ملك مرحوم حاج محمداسماعيل زارع ، فرزند مرحوم حاج عبدالنبى ، محسوب مى شده است و ايل قشقايى هنگام ييلاق و قشلاق در آنجا توقف مى كرده اند. يك سال محمد قليخان ايلخانى ( متوفى سال 1283 ق )، كه ابنيه و آثار خيريه او از مسجد و حسينيه و حمام و باغ و غير آنها در شيراز معروف بوده و ياد وى در كتاب آثار عجم آمده است ، در اين سرزمين توقف مى كند. او جوانى داشته كه سخت مريض مى شود و مشرف به مرگ مى شود. مادرش چون از حيات او ماءيوس مى گردد به گوشه اى خلوت از صحرا رفته و با گريه و زارى به حضرت عباس ‍ عليه السلام توسل مى جويد. در بين توسل ، از كثرت گريه از حال رفته ، و مى شنود كه گوينده اى مى گويد: فرزند تو خوب شد! بر مى خيزد به چادر مى آيد و فرزندش را صحيح و سالم مى يابد. شفاى فرزند خويش را از بركت حضرت عباس عليه السلام دانسته و ماجرا را به عرض پدر وى مى رساند.
محمد قليخان ايلخانى ، در صدد خريد زمين از مرحوم حاج محمداسماعيل برآمده ، مالك آن يك فيمان زمين ، كه عبارت از 2361 متر باشد، تقديم حضرت عباس ‍ عليه السلام مى كند و مى گويد: من هم در اين كار خير سهيم باشم . امر مى كند همانجا كه آن زن متوسل شده بوده ، بنايى برپا كنند تا هر كس بخواهد توجهى كند به آنجا برود.
لذا بمرور آن محل به قدمگاه حضرت عباس عليه السلام معروف شده و حاليه ، غالبا مردم با نذورات و ذبح گوسفند و اطعام طعام به آنجا مى آيند و روزهاى شنبه جمعيت كثيرى در آن مكان جمع مى شوند و غالبا نيز با حوائج برآورده شده مراجعت مى كنند. مسجدى هم در سال 1367 ق در نزديكى آن بنا تاءسيس شده است (324).
159. چهل روز زيارت عاشورا، هديه به محضر قمر بنى هاشم عليه السلام
حجة الاسلام و المسلمين آقاى شيخ على صافى اصفهانى ، فرزند مرحوم آية الله آقاى حاج شيخ حسن اصفهانى رئيس حوزه علميه اصفهان ، طى نوشته اى مرقوم داشته اند:
كرامتى را كه مى نويسم مربوط است به سيد محمدمهدى حيدرى ، فرزند حجة الاسلام والمسلمين حاج سيد عليرضا حيدرى يزدى ، عالم وارسته و با نفوذ استاد يزد؛ و بنده ، كه داماد ايشان هستم آن را از زبان ايشان (حاج سيد عليرضا حيدرى ) و همچنين از زبان مادر عيال خود، كه علويه اى متقى و دل شكسته مى باشد، شنيده ام .
در نيمه شعبان ، فرزند هفت ماهه اى از ايشان متولد مى شود كه وزنش با لباسهايى كه بر تن داشت كمتر از يك كيلوگرم بود. نامش را به ميمنت اين روز خجسته ، با نام صاحب الزمان - عجل الله تعالى فرجه الشريف - عجين مى كنند.
متاسفانه زانوى چپ مهدى ، موقعى كه متولد شد، كشكك نداشت و درنتيجه برعكس ‍ پاهاى سالم به سمت جلو تا مى شد. وى را نزد دكترهاى زيادى بردند، چه در ايران و چه در عراق ولى همه گفتند اين كودك ، قابل علاج نيست مگر آنكه بزرد شود و بعد از سن بلوغ كشكك مصنوعى به پايش پيوند زنيم تا شايد به حالت عادى برگردد (آن هم با قيد احتمال ) پدر دلسوخته ، در يكى از شبهاى جمعه به كربلا مشرف گشته و در حرم حضرت اباالفضل عليه السلام متوسل به باب الحوائج قمر بنى هاشم عليه السلام مى شود و نذر مى كند چهل روز به زيارت عاشورا بخواند و ثوابش را به محضر حضرت اباالفضل عليه السلام هديه نمايد. آنگاه چهل روز، زيارت عاشورا مى خواند ولى بعد از چهل روز مى بيند كه پاى كودك هيچ فرقى نكرد. مجددا چهل زيارت عاشوراى ديگر را شروع مى كند. چند شب كه از چهله دوم مى گذرد، مادر كودك در خواب مى بيند كه خانمى مجلله و نورانى او را بيدار مى كند مى فرمايد: بلند شو، بچه ات خوب شده است ! از خواب بيدار مى شود به سراغ بچه مى رود، مى بيند بچه همچون يك دسته گل خوابيده با پاى سالم دارد دست و پا مى زند!
160. چرا در باب زندگانى و شهادت قمر بنى هاشم عليه السلام كتاب نوشتم؟
جناب مستطاب حجة الاسلام والمسلمين علامه محقق ، آقاى حاج شيخ ‌باقر شريف قرشى در كت