م به اين مرد، يعنى آقاى رضا منتظرى ، داده است اين است كه از حدود چهل سال قبل تا كنون ، هر ساله به مناسبت تولد آقا ابوالفضل العباس عليه السلام مجلس جشن و سرور مفصلى برپا مى كند، به طورى كه گاهى داخل حياط منزل و گاهى در خيابان ميز و صندلى مى چيند(مانند مجالس عروسى )و از مردم كوچه و بازار و رهگذران با شيرينى و ميوه جات پذيرايى مى كند. خلاصه اينكه ، اين مرد با وضع مالى متوسطى كه دارد تمام آرزويش در مدت سال بلكه در طول عمر همين برپايى جشن ميلاد قمر بنى هاشم عليه السلام است ، به حدى كه خودش مى گويد: لذت برپايى مجالس عروسى براى پسرانم ، در مقابل خوشحالى و سرورى كه از برپايى اين جشن به من دست مى دهد، بسيار ناچيز است .
با ذكر اين مقدمه نظر خوانندگان گرامى را به مطالعه دو كرامت از اين مجالس جلب مى كنم .
آقاى منتظرى مى گويد:
در همان سالها كه در قرچك ورامين زندگى مى كرديم ايام تولد آقا قمر بنى هاشم عليه السلام با گرماى تابستان مصادف شده بود، و من مجلس جشن مزبور را شب چهارم شعبان در خيابان ترتيب داده و بلندگو مى گذاشتم . جمعيت عجيبى جمع مى شد و چراغانى مفصل و پرچمهاى رنگارنگ به مجلس جشن ما زيبايى ديگرى مى بخشيد. نيز خود بنده ، فقط براى خوشحالى مردم در شب ميلاد علمدار كربلا و شادى قلب قمر بنى هاشم عليه السلام ، يكى از برنامه هاى مجلس را از اين قرار داده بودم كه صورتم را سياه مى كردم و بازى در مى آورم تا سبب خوشحالى و خنده مردم و شيعيان گردد.
در يكى از اين سالها، روز سوم شعبان بود و من براى آماده كردن جشن شب چهارم شعبان مشغول پرچم زدن و چراغانى و نصب بلندگو بودم كه ديدم يك ژاندارم گردن كلفت يقه باز كه آدم شرورى بود، با وضعى ناهنجار كه حتى بند پوتين او هم باز بود(البته قضيه مربوط به دوران طاغوت بوده و تقريبا در 40 سال قبل رخ داده است ) جلو آمد و با شرارتى عجيب گفت : اين كارها چيست ؟! من نمى گذارم شما اين كار را انجام دهيد. اصلا آقا، از رئيس پاسگاه اجازه گرفته ايد؟! در جواب گفتم : من از رئيس دنيا اجازه گرفته ام ، كه آقا حضرت ابوالفضل عليه السلام است ! و بلافاصله آهن بزرگى برداشته و به سمت او حمله بردم . او فرار كرد و من به دنبالش روانه شدم . او به سمت پاسگاه دويد و من با همان آهن تعقيب كردم . وقتى ديدم واقعا از من ترسيد و فرار كرد، برگشتم .
ژاندارم مزبور به پاسگاه مى رود و براى احترام رئيس پاسگاه دست بالا مى زند و مى خواهد بگويد كه ، فلانى بدون اجازه جشن مى گيرد و در خيابان بلندگو نصب مى كند و...؛ ولى هنوز حرف او تمام نشده ، كه ناگهان ، همان دم يك تيمسار براى بررسى اوضاع و سركشى از راه مى رسد و داخل پاسگاه مى شود. وى به محض وارد شدن ، و در همان حال كه ژاندارم فوق الذكر براى رئيس پاسگاه (كه سرهنگ بود)مى كند كه اين چه وضع ژاندارم داشتن است (ماءمورى كه در زمان ماءموريت ادارى ، بندهاى پوتين او باز، و يقه اش نيز مثل آدمهاى لات و چاقوكش گشوده است )، چرا اين ژاندارم را ادب نمى كنى ؟! بنابراين من هر دوى شما را پس فردا منتقل مى كنم به آبادان تا گرماى شديد آنجا را بخوريد و بميريد و...!
جالب اين است كه من ، از اين قضايا كه در پاسگاه اتفاق افتاد، هيچ خبرى ندارم . بارى ، طبق مراسم هر سال ، جشن را در شب ميلاد ابوالفضل العباس عليه السلام شروع كرديم و در ضمن جشن هم ، چنانچه گفتم ، خودم را سياه كردم و به مجلسم آمدم تا برنامه ام (يعنى سياه بازى ) را شروع كنم . وقتى رسيدم به من خبر دادند كه رئيس پاسگاه و رئيس ‍ شهردارى با تو كار دارند! با عصبانيت ، رفتم ؛ اما با كمال تعجب ، ديدم دو دسته گل بزرگ آورده اند و هر كدام يك جعبه شيرينى در دست دارند و مى گويند راننده هستى و يك خانه خراب دارى و راننده شركت واحد هستى )تبريك عرض مى كنيم !
بعد از من سؤ ال كردند كه آن يكى كه در بين جمعيت چاى مى دهد كيست ؟
گفتم : نمى دانم . رئيس پاسگاه گفت : او همان ژاندارمى است كه مى خواست مانع برگزارى جشن شود! و بعد از جريان آمدن تيمسار به پاسگاه و توبيخ او را شرح داد و اضافه كرد كه بعد از توبيخ و خوردن سيلى ، اين ژاندارم گفته است كه از امروز مى خواهم نماز بخوانم ، چون پدر و مادر من مسلمانند و من از اين ساعت ، نوكر ابوالفضل عليه السلام مى شوم ! گفتم : عجب ، براى همين است كه از ساعت سه بعدازظهر آمده است و مشغول پرچم زدن و آب و جارو كردن است و با من رفيق شده و روبوسى كرده است ولى چون لباس ‍ ژاندارمى را در آورده بود او را نشناختم ؟! و اضافه كردم كه خاطر جمع باشيد، حالا كه او توبه كرده است از قدرت قمر بنى هاشم عليه السلام نه او را و نه تو را - هيچ كدامتان را- به آبادان تبعيد نمى كنند و همين طور هم شد و چون ژاندارم واقعا از توهين به مجلس جشن آقا توبه كرده بود و رئيس پاسگاه هم با آوردن شيرينى و دسته گل به مجلس احترام كرد، در پست خود باقى ماندند.
164. شفاى پسر در اثر برپايى جشن ميلاد قمر بنى هاشم عليه السلام . 
4. آقاى منتظرى مى گويد: سال ديگر، بعد از اين قضيه ، در شب ميلاد قمر بنى هاشم عليه السلام در حين مجلس مرا صدا زدند. رفتم جلو، ديدم حدود شش نفر از يك ماشين پياده شدند كه در ضمن يك زن بى حجاب رقاصه هم در ميان آنهاست و به من مى گويند كه بياييد انگور و خيار، شيرينى آورده ايم ، داخل ماشين است ، كمك كنيد آنها را پايين بگذاريم . جواب دادم كه قبول نمى كنم ، چون هر چه خودم براى ابوالفضل عليه السلام روى ميز گذاشته ام مردم قبول دارند و از شما قبول نمى كنيم . يكى از آنها جواب داد: بايد اينها را كه ما آورده ايم قبول كنى ، چون قضيه اى داريم و ان اين است كه :
من ، پارسال در چنين شبى از اينجا مى گذشتم تا به ورامين بروم . در اينجا (قرچك ) ديدم خيابان را چراغانى كرده اند، پرسيدم : چه خبر است ؟ مردم گفتند: اينها كار يك نفر راننده واحد است كه هر سال جشن تولد براى آقا ابوالفضل عليه السلام مى گيرد.
تا اين كلمه را از مردم شنيدم ، بى اختيار گريه را سر دادم ، چون خودم كه مدير تئاتر تهران هستم پسرى بيست و دو ساله دارم كه مريض بود و هر دكترى مراجعه كرده ، و حتى به خارج هم برده بوديم ، بهبود نيافته بود. لذا در حال گريه گفتم : يا حضرت ابوالفضل عليه السلام ، دكترها همه جا پسرم را جواب كرده اند، پس تو دكتر پسرم باش ! و بعد از اين توسل به اين مجلس آمدم و مجلس بازى و نمايش شما را ترك كردم و سپس به تهران رفتم . از معجزه ابوالفضل عليه السلام همان شب ، پسرم خوب خوب شد، الان مشكلى ندارد. اين قضيه ماست ، بنابراين تو نمى توانى اين ميوه ها و شيرينيها را قبول نكنى ، چون آنها را براى عرض تشكر از قمر بنى هاشم عليه السلام آورده ام .
ما هم ميوه ها و شيرينيها را پايين گذاشتيم و بعدا آن مدير تئاتر و همراهانش در مجلس ما شركت كردند و به آن زن بى حجاب هم چادرى داديم و او هم در مجلس شركت كرد و تا چند سال اين نفر شب ميلاد ابوالفضل عليه السلام مى آمدند و در برنامه شركت مى كردند و آن پسر هم بعد از شفا گرفتن ، عروسى كرد و با سلامتى 