تو ابوالفضلى !
سوار گفت : بله ، ولى بدان كه ما هيچ نيازى به بزغاله و خروس تو نداريم ، و لازم نيست آنها را براى ما ذبح كنى !
مهدى از خواب برخاست و بى درنگ براى قربانى كردن بزغاله و خروس به راه افتاد! چرا كه آنها را براى امام حسين و ابوالفضل عليه السلام نذر كرده بود.
بزغاله و خروس در باغ پدر مهدى ، توسط باغبانى كه در آنجا كار مى كرد، نگهدارى مى شد. مهدى به باغ رفت و باغبان را صدا زد و به او دستور داد كه بزغاله و خروس را حضرت ابوالفضل عليه السلام قربانى نمايد. باغبان كه مى دانست مهدى از اهل سنت است ، گفت : مگر شما به حسين و عباس عليه السلام عقيده داريد، كه براى ايشان نذر مى كنيد؟!
و بعد به شوخى اضافه كرد: حسين و عباس ، نياز به قربانى شماها ندارند!
مهدى به ياد آورد هنگامى كه از ابوالفضل خواست دستهاى آن حضرت را ببوسد، او دستهاى بريده اش را نشان داد و گفت : مى دانى با من و برادرم و خاندانم چه كرديد؟! مى دانى شما دست راست و چپ مرا قطع كرديد، در حاليكه من از خانواده پيامبر خدا دفاع مى كردم ؟!
در اينجا مهدى از شدت تاءثر به گريه افتاد. سپس از باغبان خواست كه بزغاله و خروس را بياورد و آنها را قربانى نمايد... اندكى بعد، شگفتى و وحشت عجيبى آنان را فرا گرفت . زيرا آن دو حيوان را، در حاليكه مرده بودند و بوى تعفن از آنها بر مى خواست ، در گوشه اى يافتند، با آنكه باغبان تاءكيد داشت ساعتى پيش هر دو را زنده و در حال غذا خوردن ديده است !
پس از اين جريان ، دوست ما از طريق هوايى از عراق خارج شد، بى آنكه كسى مزاحم او بشود يا فردى به او چيزى بگويد، و بعدها نيز به طور مكرر به عراق مى رفت و باز مى گشت و پرونده اتهام او، همچون دفتر زندگى بزغال و خروس ، براى هميشه بسته شد!
170. روز تولدش او را كنار ضريح ابوالفضل عليه السلام برديم  
3. ده سال پيش ، هنگامى كه خانه كنونى خود را مى ساختم ، يك بار فردى نزد من آمد تا صورت حساب درهاى آلومينيمى را كه براى خانه سفارش داده بوديم به من ارائه كند. او كارت ويزيت خود را نيز به همراه صورت حساب مذكور روى ميز من گذاشت تا در صورت لزوم با او تماس بگيرم . كارت را برداشتم تا ببينم روى آن چه نوشته شده است ؟ تا چشمم به كارت افتاد به طور معنى دارى به خنده افتادم ، و او بى درنگ گفت : تو از پيروان اهل بيت هستى ؟ و پيش از اينكه من چيزى بگويم ، خودش پاسخ داد و گفت : تو جعفر هستى و در اين موضوع هيچ ترديدى ندارم ، چون در غير اين صورت ، به اسم من نمى خنديدى !.
گفت : اين اسم داستانى دارد كه تو را به حق ابوالفضل العباس سوگند مى دهم آن را بشنوى ! آن مرد خوش را روى صندلى انداخت و پس از آنكه نفس عميقى كشيد چنين تعريف كرد:
هفده سال بود كه ازدواج كرده بودم و هنوز خداوند فرزندى به من نبخشيده بود. به همه كشورهايى كه گمان داشتم در آنجا ممكن است راه حلى براى مشكل من وجود داشته باشد و سفر كردم و در تمام اين مدت در چهره همسرم ، كه توانايى حامله شدن نداشت ، جز اندوه و شك مشاهده نمى شد. همه پزشكان و متخصصان در اروپا و آمريكا و ديگر كشورهايى كه به آنها روى آورده بوديم تاءكيد داشتند كه همسرم نازاست و هيچ گاه امكان باردارى نخواهد يافت و من بايد به اين وضع رضايت بدهم . اما من آرام ننشستم و بارها بارها به اميد يافتن راه حلى براى اين مشكل ، به اتفاق همسرم به جاهاى مختلف سفر كردم . گاهى به پزشكان مراجعه مى كرديم و زمانى به عطاران و مدعيان طب سنتى روى مى آورديم .
سالها گذشت ، ولى از آن همه تلاش و كوشش طاقتفرسا هيچ نتيجه اى نگرفتيم ...
يك روز مادر همسرم از شخصى سخن به ميان آورد كه مى گفت از خانمى شنيده است براى حامله شدن دست به دامن او شده و خيلى زود به نتيجه رسيده است .
نام آن شخص عباس عليه السلام و مرقد شريفش در كربلا در كشور عراق شده است .
از آنجا كه اين دوست ما اهل سوريه بود و روابط سوريه و عراق نيز بحرانى و غيرعادى مى نمود، جز گريه چاره اى به ذهنش نمى رسيد... زيرا حالا هم كه پس از سالها جستجو، راه حلى براى مشكل او پيدا شده بود اين راه حل در كربلا قرار داشت و مسلما عراقيها از ورود او به كشورشان جلوگيرى مى كردند... دوست ما شروع مى كند به توسل جستن و گريه بر بخت واژگون خويش كردن ... و در همان حال به خواب مى رود.
در خواب ، شخص باهيبت و بلندقامتى را مى بيند كه به او مى گويد: اى معاويه ! به سوى ما بيا كه با هيچ مشكلى مواجه نخواهى شد! دوست ما شتابان از خواب برمى خيزد و بى درنگ به فراهم آوردن مقدمات سفر مى پردازد. مدتى بعد او و زن مادرزنش عراق مى شوند، بى آنكه با مانعى برخورد كنند يا مورد سؤ ال و جواب واقع شوند و فورا خود را به كربلا مى رسانند. در آنجا به حرم مشرف شده و با گريه خودشان را روى ضريح مقدس ‍ مى اندازند و به توسل و الحاح مى پردازند.
دوست ما مى گويد: وقتى به شخصيت بزرگ آن حضرت پى بردم و نقش شجاعانه و قهرمانانه او را در صحراى كربلا دانستم ، از او خواستم كه فرزندى چون خودش نصيب من گردد و نذر كردم كه نامش را عباس بگذارم و همچنين نذر كردم هر ساله به زيارت مرقد شريفش بروم و هيچ گاه آن را ترك ننمايم .
يك ماه گذشت . اندك اندك حالات و حركات همسرم دگرگون شد، چنانكه گويى چيز تازه اى برايش رخ داده باشد. او را نزد پزشك برديم و آنجا بود كه دانستم معجزه الهى به وقوع پيوسته است ، زيرا دكتر گفت : مبارك باشد، خانم حامله است !
تنها خدا مى داند كه در آن لحظات چقدر احساس خوشبختى و شادمانى و سرور كرديم ، و با شنيدن اين مژده ، بى درنگ براى سپاسگذارى از خداوند بزرگ به سوى كربلا به راه افتاديم . مهم اين است كه نه ماه در كربلا توقف كرديم ، بى آنكه كسى مزاحم ما شود. در اين مدت هر روز به زيارت حضرت عباس و امام حسين عليهم السلام مشرف مى شديم ، تا اينكه خداوند فرزندى به ما داد كه او را عباس ناميديم و براى تشكر و تبرك در همان روز تولدش او را به كنار ضريح ابوالفضل عليه السلام بريديم .
اينك فرزند ما هفت ساله است و از ترس چشم مردم نمى توانيم او را از خانه بيرون بياوريم ، چرا كه چهره چون ماه او آنچنان مى درخشد و مو و قد و قامتش به اندازه اى زيبا و موزون است كه اگر ببينى نمى توانى باور كنى كه او فرزند من است !
171. هدايت مرد گمراه  
4. علامه متبحر، شيخ حسن دخيل ، براى مرحوم سيد عبدالرزاق مقرم ماجراى شگفتى را نقل مى كند كه خود شاهد آن بوده است . مى گويد:
در اواخر دولت عثمانى ، حرم سيدالشهداء عليه السلام را در غير ايام زيارت ، در فصل تابستان زيارت مى نمودم . سپس نزديك ظهر متوجه شدم حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام شدم . در حاليكه به سبب گرمى هوا كسى در صحن و حرم مطهر نبود و تنها مردى از خدام كه عمرى نزديك شصت سال داشت گويى از حرم محافظت مى كرد كنار درب اول ايستاده بود. من بعد از زيارت نماز ظهر و عصر را خواندم و سپس در بالاى سر مقدس نشسته ، درباره عظمت و ابهت قمر بنى هاشم عليه السلام ، كه به سبب آن جانبازى و ايثارگرى عظيم به دست آورده بود، به تفكر پرداختم .
در اين اثنا، زنى را ديدم 