ا و مستمندان و مستضعفان بده و بگو نذر ابوالفضل عليه السلام است .
يهودى مزبور مى گويد: فرداى آن روز آمدم درب مغازه ؛ نشسته بودم و در فكر بودم ، يك وقت ديدم يك نفر وارد شد و دو گلدان نقره دستش است و مى گويد: آقا اينها را مى خرى ؟
نگاه كردم ، ديدم گلدانهاى نقره خودم است . گفتم : اينها خوب نقره هايى است و قيمتش ‍ خيلى است ، من مى خواهم اگر باز هم دارى با قيمت خوب از شما بخرم .
گفت : بله دارم ، اما در منزل است . گفتم : خوب ، نمى خواهد بياورى ، مى ترسم برايت اسباب زحمت شود و دكاندارهاى ديگر بفهمند و ترا اذيت كنند، تو آدرس منزل را بده من خودم با شاگردم مى آيم . آدرس را به من داد و رفت . من هم رفتم كلانترى ، يك پليس ‍ مخفى را كه از رفقا بود ديدم جريان را به وى گفتم و او را با خود به سر قرار و آدرس بردم .
درب زدم ، آمد درب را باز نمود و ما را به زيرزمين منزلش برد. ديدم همان كيسه خودم است .
به پليس گفتم : همان كيسه خودم است و او اسلحه اش را در آورد و او را دستگير كرد و به كلانترى برد.
من هم كيسه نقره ام را برداشتم و به مغازه بردم .. اى مسلمانها و اى شيعه ها، قدر آقاى خود حضرت ابوالفضل را داشته باشيد كه اين آقا خيلى كارها از دستشان بر مى آيد!
198. سؤ اليهودى راجع به توسل به حضرت عباس عليه السلام
حجة الاسلام والمسلمين آقاى سيد محمدرضا ابطحى اصفهانى كه قبلا نيز كرامتى از ايشان ذكر شد در تاريخ 28 محرم الحرام 1416 ق فرمودند:
2. روزى وارد اصفهان شدم . نزديك غروب بود و نماز نخوانده بودم . خواستم تا قضا نشده نماز را بخوانم ، كه يكدفعه درب منزل زده شد. پدرم مرحوم آيت الله سيد مرتضى ابطحى ره رفتند پشت درب و طولى نكشيد كه برگشته و فرمودند: بياييد ببينيد كه اين شخص يهودى راجع به توسل به قمر بنى هاشم عليه السلام سؤ الى دارد! سپس افزود كه وى مى گويد: فرزند من مريض شده و تمام دكترها جوابش كردند، يعنى از معالجه اش ‍ عاجز ماندند. آخرين دفعه كه از دكتر بر مى گشتم ، به سقاخانه اى كه در بين راه بود، رسيدم و جمعى را ديدم كه مقابل سقاخانه مشغول گريه بوده و متوسل به حضرت شده اند. من هم با مشاهده اين صحنه بدون اختيار عرض كردم : يا اباالفضل مسلمانها، اگر شما تا صبح اين مريضم را شفا دادى يك گوسفند قربانى تقديم آستانه شما خواهم كرد. و حالا فرزندم خوب شده است سؤ ال من اين است كه گوسفند را خودم بكشم ، يا آن را زنده به دست مسلمانها بدهم و ديگر خودشان هر چه مى خواهند انجام دهند؟ زيرا اگر خودم انجام بدهم مسلمانها نمى خورند و اگر نيز زنده به آنها بدهم خودم ذبح نكرده ام ؟
199. دو پسرم را از حضرت عباس عليه السلام گرفته ام !  
3. نقل مى كنند: در بروجرد فردى يهودى موسوم به يوسف و معروف به دكتر بود كه ثروت زيادى داشت ، ولى فرزندى نداشت . براى پيدا كردن فرزند، چند زن به همسرى گرفت اما از هيچ كدام فرزندى به دنيا نيامد. هر چه خودش مى دانست و هر چه نيز ديگران گفتند، از دعا و دارو، به كار بست و عمل كرد، ولى اينها نيز اثرى نبخشيد. روزى ماءيوس نشسته بود، مرد مسلمانى نزد او آمد و پرسيد: چرا افسرده اى ؟! گفت :
چرا افسرده نباشم ؟ چند ميليون ريال مال و ثروت جمع كرده ام براى دشمنان ! زيرا فرزند ندارم كه بعد از مرگم مالك آنها شود، اوقاف وارث من مى شود.
آن مسلمان پاك طينت گفت : من راه خوبى بهتر از راه تو مى دانم ، اگر توفيق داشته باشى مى توانى از آن طريق به مقصودت نايل شوى . ما مسلمانها يك باب الحوائج داريم كه نامش ابوالفضل العباس عليه السلام است . هر كه به آن بزرگوار متوسل بشود نااميد نمى شود. ما به آن حضرت متوسل مى شويم و حاجتمان را به وسيله او از خدا مى گيريم . تو هم مخفى خدمت آن حضرت برو و عرض حاجت كن ، تا فرزنددار شوى .
دكتر يوسف مى گويد: حرف اين مرد مسلمان را به گوش گرفته و، مخفى از چشم زنها و همسايه ها و مردم ، با قافله اى به سوى كربلا حركت كردم . در آنجا وارد حرم حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام شده و عرض كردم : آقا، دشمن تو دشمن پدرت در خانه ات آمده و عرض حاجت دارد، حاشا به شما كه مرا نااميد برگردانى .
بارى ، حاجت خود را اظهار داشته و از حرم بيرون آمدم و به طور مخفى با قافله ديگرى به بروجرد برگشتم . پس از سه ماه زنم حامله شد و چون فرزند پسرى به دنيا آورد من نامش ‍ را غلام عباس نهادم . چندى بعد نيز براى دوم حامله شد و چون باز پسرى به دنيا آورد اين بار نامش را غلام حسين گذاشتم .
يهوديهاى بروجرد مطلب را فهميده اعتراضها به من كردند كه چرا اسم مسلمان را روى پسرانت گذاشته اى ؟! هر چه دليل آوردم نشد. عاقبت ، به آنها گفتم كه قضيه از چه قرار است .
بدانها گفتم كه : اين دو پسر را از حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام گرفته ام و جريان را از اول تا آخر برايشان نقل
كردم .
نقل مى كنند: آن يهودى تا زنده بود به علما و سادات احترام كامل مى گذاشت ، ولى همچنان در دين يهود باقى بود(333).
200. به بركت حضرت عباس عليه السلام شفا يافتم و مسلمان شدم !  
يكى از بزرگان اهل منبر نقل كرد از واعظى شنيدم كه مى گفت :
4. من در قوچان بودم ، يك يهودى مرا براى روضه خواندن به خانه اش دعوت كرد! من شگفت زده به خانه اش رفتم و او گفت : مى خواهم مسلمان شوم . علت اسلام آوردن وى را پرسيدم ، گفت : همسر من بيمار بود. ديشب موقعى كه از تجارتخانه ام وارد منزل شدم ، ديدم بسيار گريان است . از علت گريه اش سؤ ال كردم ، در پاسخ گفت : شوهرم ، من از شما شرمنده ام ؛ زيرا حدود هفده سال است كه به مرض روماتيسم پا دچارم و بكلى از حركت كردن عاجز مى باشم و با آنكه شما هزينه فراوانى صرف نموده ايد، از بهبودى نااميدم . امشب مى خواهم به حضرت ابى الفضل عليه السلام مسلمانان ، متوسل شوم ، زيرا بعضى از اوقات مى ديدم زنان مسلمان يكديگر را براى روضه خبر مى كردند و چون از آنان پرسش كردم چه خبر است ؟ مى گفتند: ما در مجلس عزادارى حاضر مى شويم و در آنجا متوسل به حضرت عباس عليه السلام مى گرديم و خداوند به واسطه اين توسل بيماران ما را شفا مى دهد و حاجتمان را روا مى سازد. من هم امشب مى خواهم متوسل به آن سرور بشوم و براى مظلوميت او اشك بريزم . چنانچه شفا يافتم آيا حاضرى مسلمان بشوى ؟
گفتم : بلى ، و ديدم با گريه مى گفت : يا اباالفضل ، يا اباالفضل ! مدتى بعد مرا خواب در ربود طولى نكشيد كه شنيدم مى گويد: برخيز، نگاه كن ! برخاستم و ديدم اطاق كه تاريك بود، روشن شده و زوجه ام ، با حال سلامتى ، در صورتيكه نمى توانست بايستد، برپا ايستاده و مى گويد: الان حضرت ابى الفضل عليه السلام در اينجا بود. گفتم : ماجرا را بازگو كن .
گفت : شما خوابيديد، من آن قدر تضرع و زارى كردم تا به خواب رفتم . در عالم رؤ يا ديدم يك آقاى جليل القدرى به من فرمود: بلند شو. عرض كردم : قدرت برخاستن ندارم ، و افزودم دست خود را به من بدهيد شايد بتوانم حركتى نمايم . مشاهده نمودم كه محزون شد. سپس ملاحظه كردم ديدم دست در بدن ندارد.
يهودى پس از نقل داستان فوق افزود: اكنون ما دو نفر به شرف اسلام مشرف مى شويم و بعدا م