 ناراحت كننده شد و همه ما را به نگرانى انداخت .
من به اين برادرم گفتم : شما اين همه دكتر رفته ايد و نتيجه اى نگرفته ايد . چرا به برادر دامادمان (335)، حضرت ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام متوسل نمى شويد؟! ايشان پس از اين پيشنهاد، دو گوسفند نذر حضرت ابوالفضل العباس قمر بنى هاشم عليه السلام كرده و فرداى همان شب خود را به دست كفايت حضرت ابوالفضل العباس ‍ قمر بنى هاشم عليه السلام از خداوند مى گيرد. لذا اكنون آمده ايم نذر خود درباب آن حضرت را به حسينيه تقديم داريم .<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:672.txt">بخش اول</a><a class="text" href="w:text:673.txt">بخش دوم</a><a class="text" href="w:text:674.txt">بخش سوم</a></body></html>قسمت دوم : تاوان غرور و گستاخى قدرت نمايى قمر بنى هاشم عليه السلام و اقدام وىبه تنبيه گستاخان و تاءديب غافلان (شامل 37 قدرت نمايى )

204. عباس مرا زد!  
1. يكى از علماى موثق اصفهان نقل كرد: در سر من راءى (سامرا) جمعى از دوستان آل محمد صلى الله عليه وآله سينه مى زدند، شخصى سنى به آنها استهزا مى كرد. يكى از عزادارها به او مى گويد:
- عباس يضربك ، يعنى عباس ترا مى زند.
آن سنى نگون بخت كلمه اى توهين آميز مى گويد و جسارت مى كند. اما بعد به منزل خود رفته و مى گويد:
- عباس ضربنى و اموت ، يعنى عباس مرا زد من مى ميرم .
و مى خوابد. چون به بالين او مى روند مى بينند مرده است . بعد از آن بستگان او برايش ‍ مجلس ترحيمى مى گذارند و از طلاب شيعه در سامرا براى شركت در جلسه ختم وى دعوت مى كنند، ولى آنها از رفتن ابا مى كنند(336).
205. مرا به حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام ببريد!  
2. يكى از موثقين نقل كرده كه : يكى از طلاب در نجف اشرف مدتى تحصيل علم فقه و اصول مى نموده وليكن از علم اخلاق بى بهره بوده است . وى در بعضى مجالس اظهار مى دارد كه اباالفضل العباس عليه السلام به واسطه نسب بر ما شرافت دارد، والا مقام علم و اجتهاد ما بالاتر است و در علوم دينيه بيشتر زحمت كشيده و از او بيشتر مى فهميم !
گفتند: شبى حضرت اباالفضل عليه السلام را خواب مى بيند و حضرت قريب به اين بيان به وى مى فرمايد كه :
آنچه شما تحصيل كرده ايد ظنيات است ، و من از مقام علم و يقين ، تحصيل علوم يقينيه نموده ام .
سپس يك سيلى به صورت او زده مى شود و به حالت خوف و وحشت از خواب بيدار مى شود. تب شديدى داشته است ، مى گويند: ترا چه مى شود؟!
مى گويد: مرا ببريد به حرم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام . آنجا توبه و انابه و استغاثه مى كند و شفا داده مى شود(337).
206. شمشير آتش بار!  
3. مؤ من متدين ، آقا ميرزا حسن يزدى ، از مرحوم پدر خود (كه او را بسيار در مجالس ‍ روضه روزهاى جمعه ، فراوان در منزل و جاهاى ديگر ملاقات مى كرديم ، حكايت كرد كه مى گفت :
در سالى كه از يزد با اموال بسيار همراه يك كاروان بزرگ به كربلا مشرف مى شديم ، در حوالى نيمه شب نزديك كوهى با دزدان و قطاع الطريق روبرو شديم . من سكه هاى زيادى از طلا با خود داشتم ، فورا آنها را در قنداقه كودك - كه همين ميرزا حسن باشد - گذاردم و او را به مادرش دادم . در اين اثنا دزدها ريختند و مشغول غارتگرى شدند. فرياد استغاثه زوار گوش فلك دوار را كر مى كرد و چشم مور و مار را گريان مى نمود. صداها بلند شد كه : يا اباالفضل العباس ، اى قمر بنى هاشم ، به داد ما برس !
ناگاه در آن شب تاريك ، مهر جهانتاب جمال آن ماه عترت اطياب ، با روى برقع كشيده ، آشكار و سوار اسب از دامنه كوه سرازير گرديد. نور صورت انورش از زير برقع درخشان ، و جلگه و دشت را همچون وادى طور ايمن منور ساخت . شمشير آتش بار چون ذوالفقار حيدر كرار در دست ، صيحه اى مانند رعد غران بر دزدان زد و فرمود:
- دست برداريد و دور شويد و گرنه همه شما را هلاك خواهم كرد.
تمام اهل قافله و همه دزدها تابش نور رخسار آن ماه آسمان جلال امير ابرار را مشاهده نمودند و صداى دلرباى آن سرور را شنيدند. فورا دزدها به جاى پا سر به فرار نهاده و دست از زوار كشيدند و آن حضرت در همان محل كه ايستاده بود غيب شد.
زوار براى تجليل از اين معجزه فاخره آن شب را تا صبح در همان محل ماندند و گريه و زارى و توسل به قمر بنى هاشم عليه السلام جستند و دعا و زيارت و روضه خواندند. آنان تمام اثاثيه خود را به جا ديدند و مقدارى از آنها را نيز كه دزدها به كنارى برده بودند، به همان حال ، در جاى خود گذاشته فرار كرده بودند.
از جمله بركات ظهور آن حضرت در آن شب آن بود كه در ميانه قافله سيدى بود كه سالها گنگ شده بود. چون آن گير و دار و جلوه نور پروردگار و قد و قامت فرزند حيدر نامدار را ديدار كرد، قفل خموشى از زبانش برداشته به لسان گويا مشغول به سلام و صلوات گرديد(338).
207. اداى نذر حضرت عباس عليه السلام !  
4. شيخ جليل عالم ، آقا شيخ مهدى كرمانشاهى ، از پدر عاليقدرش حكايت كرد كه گفت :
در حرم مطهر ابى الفضل عليه السلام مشرف بودم . ايام ، ايام زيارتى ؛ و ازدحام زوار در حرم خيلى زياد بود. در اين بين مردى عرب با زنش مشغول زيارت و طواف بود تا رسيدند به بالاى سر، پنجره اول از پيش رو، يكمرتبه زن بلند شد و به ضريح چسبيد، به طورى كه تمام اعضايش از پيشانى و دماغ و شكم و دست و پا همه به ضريح چسبيد. از هول اين حادثه ، شيون از مرد و زن برخاست هر چه خواستند او را حركت دهند ممكن نشد، ناچار فرياد شوهرش بلند شد و گفت :
يا العباس زن من در نزد تو گرو باشد؛ الان مى روم گاوميش را مى آورم .
معلوم شد گاوميشى نذر كرده اما بعد پشيمان شده و نياورده است ! مرد عرب بيرون رفت . كم كم مردم جمع شدند، به طورى كه حرم و رواق و ايوان طلا پر از جمعيت شد و راه رفت و آمد مسدود شد. همه منتظر بودند كه آخر چه مى شود؟ ما خيال مى كرديم منزل اين مرد عرب دو سه فرسخ از شهر دور است و رفتن و آمدنش چند ساعت طول خواهد كشيد، ولى مثل اينكه نزديك بود، چون بعد از ساعتى ديديم افسار يك گاوميش چاق را گرفته و مى آيد. به مجرد وارد شدن در صحن ، زن از ضريح رها شد و با هلهله و شادى و سلام و صلوات سلام از حرم بيرون آمد(339).208. زرگر متقلب ، روسياه شد!  
5. علامه ارومى مى نويسد:
دائى جدم ، حاجى شكرالله افشار ارومى ، ايوان حضرت ابوالفضل عليه السلام را طلا گرفت و مرحوم آيت الله حاج شيخ زين العابدين مازندرانى (متوفى ذى العقده 1309 ق ) در اين كار او را تشويق و كمك كردند و نام او در طرف غربى ديوار به طلا موجود است .
وى مى نويسد: نصيرالدوله ، مناره حضرت ابوالفضل عليه السلام را طلا گرفت ، ولى زرگرى كه متصدى بود و طلاى بد مصرف كرده بود، بزودى روسياه شد. وى چون از بغداد به كربلا آمد و داخل صحن شد، مضطرب گشت و رنگش پريد و رويش سياه شد و مرد.
209. كيفر اهانت كننده !  
6. كبريت احمر، از اكسيرالعبادة نقل مى كند كه سيد نصرالله مدرس حايرى گفت :
با جمعى از خدام در صحن مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام نشسته بودم ، كه ديدم مردى از حرم مطهر بيرون آمده و با شتاب مى رود و يك دست خود را بر انگشت كوچك دست ديگرش گذاشته است . ما بعجله خود را به او رسانيديم ، ديديم كه انگش