 او قطع شده و خون مانند آب از آن مى ريزد. چون به حرم شريف برگشتيم ديديم انگشت او ميان شبكه هاى ضريح مطهر قرار دارد و هيچ خونى از آن ظاهر نيست ، گويى از آدم مرده جدا شده است ! به فاصله يك شب آن مرد از دنيا رفت و بعدا دانستيم كه وى ، به علت اهانتى كه به آن حضرت كرده بود، مورد غضب حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام قرار گرفته بوده است .(340)
210. طلبه مستحق !  
سيد سند، عاليجناب ، آقا سيدجعفر نجفى آل بحرالعلوم ، از مرحوم آقا شيخ حسن نجل صاحب جواهر، از فقيه بزرگوار آقا شيخ محمد طه - اعلى الله مقاماتهم - حكايت نمود كه شيخ طه مى فرمود:
7. در ايام طلبگى و افلاس ، روزى از نجف به كربلا مشرف شده و با رفيقى كه از خودم مفلستر بود در حرم مطهر حضرت عباس عليه السلام مشغول زيارت بودم ، ناگاه ديدم مرد عربى يك مجيدى سكه عثمانى ، كه ربع مثقال طلا ارزش داشت ، در دست دارد و مى خواهد در ضريح مقدس بياندازد. پيش رفتم و گفتم : من طلبه اى مستحق بوده و در امور معيشت معطل هستم ، مجاهده ثوابش بيشتر است . عرب گفت : دلم مى خواهد به شما بدهم ، ولى از حضرت مى ترسم ، چون نذر ايشان كرده ام و آن را مى خواهد.
گفتم : حضرت عباس عليه السلام چه حاجت به اين پول دارد؟! ولى هر چه اصرار كردم قبول نكرد. فكر كردم ديدم نخ قندى در جيب دارم ، به مرد عرب گفتم : ما اين مجيدى را با نخ مى بنديم ، تو سر نخ را در ست گرفته و مجيدى را به داخل ضريح بينداز و بگو نذرت را دادم ؛ مى خواهى بگير و مى خواهى به اين طلبه بده .
پيشنهاد را قبول كرد. مجيدى را محكم به نخ بسته و به او دادم . آن را ضريح رها كرد و در حاليكه سر نخ را در دست داشت ، چند مرتبه كشيد و ول كرد تا صداى سكه را شنيد و مطمئن شد كه به ته ضريح رسيده است . سپس كلام مزبور را گفت و آنگاه ، همان گونه كه قرار بود پول را بالا بكشد، نخ را كشيد. نخ در نيمه راه گير كرد و بالا نيامد! باز شل كرد به زمين رسيد! مجددا بالا كشيد، باز وسط راه گير كرد! به همين قسم ، چند مرتبه پايين و بالا كرد، فايده اى نبخشيد!
مرد عرب گفت : ببين ، عباس عليه السلام مجيدى را مى خواهد، بالا نمى آيد! سر نخ را به ما داد آن قدر كشيديم كه نزديك بود پاره شود.
من روى به ضريح كردم و عرضه داشتم : مولانا، من حرف شرعى دارم . مجيدى مال توست ، ولى نخ ما را ول كن ! مرد عرب نخ را گرفت شل كرد، به زمين خورد؛ اين دفعه چون كشيد نخ خالى بالا آمد! نخ خودمان را گرفتيم و از حرم بيرون آمديم .
211. حضرت هم با شما شوخى كردند، والا...!  
8. حجة الاسلام والمسلمين شيخ على خوئينى زنجانى نقل كرد كه :
ابوالزوجه اين جانب ، آيت الله آقاى حاج شيخ ميرزا محمدباقر زنجانى قدس سره ، مى گفتند: با عده اى از نجف اشرف براى زيارت امام حسين عليه السلام وارد كربلا شديم و در مدرسه بادكوبه ايها اقامت كرديم . به رفقا گفتيم به زيارت حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام برويم . يكى از طلبه ها گفت : حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كه امام نيست ! من خسته هستم و حرم حضرت نمى آيم ، شما برويد و بياييد، بعدا با هم مى رويم براى زيارت امام حسين عليه السلام . بارى ، او نيامد و ما رفتيم . وقتى برگشتيم ، ديديم مدرسه شلوغ است . پرسيديم : چه شده است ؟ گفتند: شيخى رفته مستراح و در چاه افتاده است . وقتى كه او را از مبرز در آوردند، ديديم همان رفيق ماست ! يكى از رفقا به وى گفت : ديگر از اين غلطها نكنى ها! گفت : من با حضرت شوخى كردم . يكى از رفقا گفت : حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام هم با شما شوخى كرد و الا شما را هلاك مى كرد!
212. تاوان زبان درازى !  
9. شيخ حسن طفاسى ، طلبه اى ساكن نجف بود و الان اولاد او از طلاب نجف مى باشند. وى سفرى به كربلا كرده و به صحن حضرت عباس عليه السلام مشرف شد. در آن ايام ، از حوض آب ميان صحن براى وضو گرفتن استفاده مى شد. شيخ با لباس مرتب و يك جفت نعلين كار محمد نو كه بهترين كفش اهل علم بود در پا، آمد لب حوض نشست و چون چشمش به حوض آب تازه و دستگاه و بارگاه حضرت افتاد، به ايشان خطاب كرد:
يا عباس هم من اهل السياسة . بتو اى عباس بگويم ، شما اهل سياست هستيد!
خوب فكر كردى نگذاشتى تو را به خيمه گاه ببرند، براى اينكه دستگاه مستقلى داشته باشى ! اگر برده بودند در زمره اصحاب حساب مى شدى ...
هنوز حرفهايش تمام نشده بود كه ناگهان گويى كسى او را بلند كرد و در حوض آب انداخت ! شيخ بى چاره بعد از چند مرتبه غوطه خوردن در آب ، به زحمت بيرون آمد، در حاليكه يك لنگه كفش وى گم شده بود و هر چه آن را جستجو كرد به دست نياورد! رو به حضرت كرد و گفت :
- ابو راءس الحار (اين عبارتى است كه عربها به حضرت خطاب مى كنند، يعنى آتشين مزاج ) شما شوخى بردار هم نيستيد، من ملاطفه و مزاح كردم (341)!
213. حضرت ابوالفضل عليه السلام ترا بزند!  
ماجراى زير، در يكى از دهات سلطان آباد(اراك ) اتفاق افتاده است و شرح اين قضيه را آقاى آقا ميرزا مهدى سره بندى طى مرقومه اى به مرحومه آقاى حاج صمصام الممالك سره بندى
اينچنين نوشته است :
10. قربانت شوم ، پس از تقديم سلام و تعزيت حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام معروض مى دارد:
در فقره كربلايى تقى و پسرش مرقوم فرموده بوديد، در شب پنجشنبه شهر محرم الحرام (سال تاريخى را ننوشته ، به طورى كه نقل كردند گويا در حدود سنه 1344 ه ق باشد) در مسجد ملاباقر (ملاباقر اسم دهى است ) كه تكيه خامس آل عبا بوده ، آقاى سيد عبدالحسين حلاوى براى سينه زنان نوحه خوانى مى نمود. پسر كربلايى تقى به عرشه منبر رفته برترى به آقاى مزبور گرفته و كلام آن آقا را قطع نمود و بنا به نوحه خوانى كرد.
سيد مرقوم گفت : منبر مال هر بى سر و پا نيست ، خصوصا عرشه آن . به اين واسطه گفتگويشان شد.
كربلايى تقى به حمايت پسرش برآمده ، حمله بر سيد نمود كه او را بزند. آقايان كه در مسجد تشريف داشتند، ممانعت كردند. كربلايى تقى هتاكى و بدحرفى نسبت به آن سيد كرده و ايشان گفتند: حضرت ابوالفضل عليه السلام ترا بزند! سيد همين حرف را زد و رفت و در منزل خود يكى از طاقنماهاى مسجد مرقوم باشد و عمامه برداشته ، عمامه به زمين نيامده كربلايى تقى به زمين خورد و فوت نمود.
حقيقت وقايع كربلايى تقى نام اين است كه عرض شد، و از گردن به بالا سياه بود و از سر جزئى زخمى در زمان غسل دادن نمايان ، كه خون هم مى آمد. حال آن زخم چه زخمى بود؟ العلم عند الله ، ولى آن كه خاك قبول نكرده محض حرف است ، اين مطلب نبوده كربلايى تقى حسى است كه خود حقير در مسجد بودم ، هذا ما عندى ، الجانى مهدى بن محسن .
تمام شد سواد مرقومه ، و در هامش آن حضرت مستطاب آية الله حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى - اعلى الله درجاته - نوشته :
بسم الله الرحمن الرحيم : سواد مطابق است با اصلى كه جناب مستطاب شريعتمدار آقاى آقا ميرزا مهدى ساكن قريه مسماة به ملاباقر نوشته ، در جواب سؤ الى كه از بعضى از اشراف از ايشان شده بود در خصوص اين واقعه ، و جناب آقاى آقا ميرزا مهدى از جهت وثاقت و ديانت مورد شك و شبهه نيست ، والله العالم . حرره الاحقر عبدالكريم الحائرى . مح