يد كرده بوديم از ديگر درختهاى انجير و انار استفاده كنند اما به اين درخت ، كه صاحب باغ آن را منها كرده است ، نزديك نشوند كه استفاده از آنها حرم است .
در كنار آن چند درخت انار يك درخت گلى هم وجود داشت ، يك وقت كه مادرم به سركشى درختها رفته بود، مشاهده كردهك بود كه چند انار پاى درخت ريخته شده است . يكى را بر مى دارد و مى بيند پوك است ؛ از آبش استفاده كرده و آن را در آنجا انداخته اند.
پدرم پس از آگاهى به قضيه ، به كارگرها مى گويد: مگر من نگفتم به اين درخت نزديك نشويد و از انار آن نچيند؟! كارگرى كه اسمش حبيب ... بود، گفت اگر شما نظرتان به من است ، ابوالفضل عليه السلام شستم را بزند، اگر من انار چيده باشم ! فردا صبح ، يكدفعه ناله حبيب بلند شد. گفت : واى شستم ! آرى ، دستش نظرك شد (نظرك نوعى زخم است ) و آن زخم باعث گشت كه انگشت شستش بيفتد و ديگر نتواند كارگرى كند.
لذا مزدش را داديم و رفت . اين بود كرامت حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام .
221. از شيخ دست برداريد!  
حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج سيد محمدعلى ميلانى نوشته اند كه از مرحوم آية الله العظمى آقاى سيد نصرالله مستنبط شنيدم :
18. طلبه اى ايرانى از نجف عازم كربلا بود. در ايامى كه بايد با قافله و كجاوه مسافرت مى شد، منتظر قافله اى گشت ، اما متاءسفانه بجز قافله اى كه مربوط به سنيها بود يافت نشد. تصميم گرفت در آن قافله باشد. او را نهى نمودند منصرف نگرديد. در آن قافله دختر يكى از شيوخ اهل تسنن كه خيلى محترم بود امر و نهى را به عهده داشت . به محض اينكه وى آقا شيخ طلبه را ديد شروع كرد به دشنام و ناسزاگويى به روحانيت و مراجع شيعه كرد و كم كم وقاحت را بالا برد و به ائمه طاهرين عليه السلام و حضرت صديقه طاهره عليهاالسلام نيز بد گفت ! شيخ مزبور خيلى صبر و تحمل نمود ولى وقتى كه دشنام به حضرت زهرا عليهاالسلام را شنيد ديگر طاقت نياورد و در صدد انتقام از آن زن گستاخ و بى ادب برآمد. مگوار، كه چوبى است ، مقدارى قير در سر دارد و عربها غالبا به عنوان سلاح از آن استفاده مى كنند. شيخ طلبه در دست يكى از حاضرين مگوارى ديد، آن را گرفت و به آن زن حمله كرد و با نداى يا اباالفضل چنان ضربتى به سر او وارد كرد كه نقش زمين شد و بيهوش و مجروح گرديد. اطرافيان او را دستگير كرده و شروع به كتك زدن كردند!
پس از لحظه اى زن به هوش آمد و گفت : از شيخ دست برداريد و او را كتك نزنيد، چون بى گناه است ! گفتند: چگونه بى گناه مى باشد، مگر به شما جسارت و حمله نكرد و شما را نزد؟! گفت : نه ، او نبود، بلكه حضرت ابوالفضل عليه السلام بود كه مرا تنبيه فرمود! و خيلى از شيخ معذرت خواهى نمود و تا كربلا همه جا احترام وى را رعايت كرد.
222. دشمن ابوالفضل عليه السلام را، مار نيش زد!  
حجة الاسلام والمسلمين آقاى سيد فخرالدين عمادى ، از حوزه علميه قم مرقوم داشته اند:
19. اين جانب سيد فخرالدين عمادى زمانى كه ضريح حضرت ابوالفضل العباس ‍ عليه السلام را در اصفهان مى ساختند و مردم هر كدام به نوبه خود كمك مى كردند شنيدم : يك حاجى از اهل تهران با همسرش ، به عنوان كمك به ضريح آن حضرت ماشين سوارى دربستى را كرايه مى كنند كه به اصفهان بروند. در بين راه ، راننده ماشين از توى آينه چشمش تصادفا به جواهرات گردن زن حاجى ، كه بسيار گرانبها بوده ، مى افتد. از حاجى مى پرسد: شما براى چه به اصفهان مى رويد؟ مى گويد: قصد ما دو نفر، كمك كردن به ضريح حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام مى باشد و به اين منظور به اصفهان مى رويم .
راننده مى فهمد كه حاجى و زن حاجى ، هم پول فراوانى به همراه دارند و هم جواهرات گرانبهايى به دست و گردن زن آويخته است . با خود مى گويد: چه خوب است كه در بين راه اينها را از بين ببرم و هر چه دارند بردارم و از اين رانندگى خلاص بشوم ! از دليجان كه رد مى شود در ميان بيابان ، به عنوان اينكه ماشين نقص فنى پيدا كرده ، ماشين را نگاه مى دارد و زن و مرد را از ماشين پياده مى كند و سپس يقه حاجى را گرفته از جاده كنار مى كشد تا خفه اش بكند. زنش كه ماجرا را مى بيند، اظهار مى كند: تو ما را نكش ، هر چه بخواهى به تو مى دهيم . ولى آن خبيث ، هر چه داشته اند از آنها مى گيرد و خود آنها را نيز در چاهى كه در صد قدمى جاده بوده مى اندازد كه شايد تا صبح بميرند. سپس حركت مى كند و وارد اصفهان مى شود و به خانه مى رود. در اثر خستگى مى خواهد بخوابد ولى خوابش نمى برد و با خود مى گويد امكان دارد كه آنها در ميان چاه نميرند و كسى آنها را نجات بدهد و در نتيجه من گرفتار شوم . خوب است برگردم اگر زنده هستند آنها را بكشم و اگر مرده اند خيالم راحت باشد.
نزديكيهاى صبح به طرف تهران حركت مى كند و ضمنا چند مسافر هم سوار مى كند. چون به همان مكان مى رسد ماشين را نگاه مى دارد و به مسافرين مى گويد: اينجا باشيد، چند دقيقه ديگر من مى آيم و حركت مى كنم . مقدارى كار دارم و الان بر مى گردم . زمانى كه به نزديك چاه مى رسد مى بيند كه ناله آنها بلند است كه مى گويند مردم به داد ما برسيد، مردم مرديم ؛ ناله مى زنند. راننده مى گويد: شما كه هستيد؟ مى گويند ما را راننده لخت كرده و به چاه انداخته و خودش رفته است تا ما بميريم . اى مسلمان ، ما را نجات بده كه ما براى كمك به ضريح حضرت ابوالفضل عليه السلام به اصفهان مى رفتيم .
راننده مى گويد: الان شما را خلاص مى كنم ! اين را گفته و مى رود سنگى را كه در نزديك چاه بود بلند كند و به چاه بيندازد و آنها را بكشد، كه يكدفعه مارى از زير تخته سنگ بيرون مى آيد و نيش خود را فورا در بدن وى فرو مى كند!
راننده فرياد مى كشد و از اثر صداى او، مسافرين كه منتظر راننده بودند، به دنبال صدا حركت مى كنند و مى بينند راننده افتاده فرياد مى زند و مى گويد: مردم ، مار مرا كشت ! در اين حين ، از طرفى ديگر صدايى مى شنوند و وقتى كه به دنبال آن صدا مى روند مى فهمند صداى دوم از ميان چاه مى باشد. ريسمانى تهيه كرده و حاجى و زنش را از ميان چاه بيرون مى آورند و از آنها مى پرسند چه شده است ؟ حاجى جريان مسافرتش را بيان مى كند و مى گويد چقدر به راننده التماس كرديم كه ما را به حضرت ابوالفضل عليه السلام ببخش ، قبول نكرد و ما را به چاه انداخت .
مسافرين مى گويند: راننده را مى شناسى ؟ مى گويند: آرى ، و چون به نزد راننده مى آيند، حاجى و زنش مى گويند: آن راننده ، همين شخص است . در همين حال راننده از اثر سم مار مى ميرد و چون لباس وى را مى گردند مى بينند هنوز پول و جواهرات زن حاجى در جيب او بوده و جايى پنهان نكرده است ! قربانت اى باب الحوائج !
اين موضوع را حتى يكى از آقايان اهل منبر نيز، كه نامش الان يادم نيست ، در روى منبر بيان كردند و من هم شنيدم .
223. تو عزادار فرزندم ، حسين عليه السلام ، را كتك زدى !  
جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ اسدالله جوانمردى ، از گويندگان مشهور حوزه علميه قم ، نوشته اند:
20. اين جانب اسدالله جوانمردى اطلاع حاصل كردم كه برادر عزيز حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ ع