لى ربانى خلخالى كتابى در زندگانى سردار رشيد نهضت كربلا، حضرت قمر بنى هاشم عليه السلام ، در دست تاءليف دارند.
خواستم كرامتى را كه در حدود سى و پنج سال قبل از تاريخ تحرير اين سطور، بدون واسطه از شخصى به نام غلام حسين شنيده ام براى ايشان بنويسم تا در كتاب مفيد و سودمندشان ، به عنوان يكى از كرامات قمر بنى هاشم عليه السلام ، درج نمايند و من متاءسفم از اينكه اين قضيه را در هنگام شنيدن يادداشت ننمودم و به قوت حافظه مغرور شدم و الان مى بينم بعضى از جزئيات آن از يادم رفته است . در عين حال كرامتى است بسيار جالب و بكر، كه شايد آن را كسى يا نشنيده و يا اگر شنيده باشد تا به حال در كتابى نوشته نشده است . مطلب از اين قرار است كه :
اوايل سالهاى طلبگى من بود كه جهت گذراندن تابستان به غريب دوست ، كه من است ، رفته بودم . بعدازظهر يكى از روزها بود. از منزل بيرون آمدم ، مرد غريبه اى را ديدم كه با چند نفر از ريش سفيدان ده در زير سايه درختى نشسته بودند. من هم آمدم پيش ‍ آنان ، سلام كردم و در كنار آنان نشستم . مرد غريب سنا در حدود شصت و پنج سال مى نمود؛ قوى هيكل ، داراى چشمان زاغ ، و موهاى سر و صورتش سفيد.
مشغول صحبت بود. ضمنا بساطى هم باز كرده و بعضى از وسايل را روى آن چيده و دستفروشى مى كرد. تا احساس كرد من طلبه هستم ، شرح تاريخ زندگى خويش را چنين شروع كرد:
شايد آقايان احساس كنند من يك دستفروش دوره گرد عادى هستم . خير، من از كسانى هستم كه از بالا به پايين آمده ام و در عين حال خدا را شكر گزارم .
داستان زندگى من چنين است : در آن زمانى كه كشور روسيه بلشويكى شد ولنين علماى اسلام و مسلمانان با نفوذ را، يا كشت و يا به دريا ريخت ؛ جمع زيادى را نيز به قسمت سيبرى روسيه ، كه نزديكيهاى قطب و بسيار سرد است ، تبعيد نمود. من در آن زمان كماندوى شهربانى سيبرى بودم ( به اصطلاح ما، سرهنگ شهربانى مى شود ). دايى من ، مدعى العموم آن قسمت و در عين حال پدرخانم من بود و ما در آن سامان به نبوت حضرت داود عليه السلام معتقد بوديم و از لحاظ نسل و نژاد، روسى محسوب مى شديم .
روزى به من خبر دادند كه مسلمانان تبعيدى به صورت دسته جات فشرده بيرون ريخته اند و سر و پا برهنه راه مى روند و به سر و سينه مى زنند و شعر مى خوانند و گريه مى كنند. من هفت تير خود را برداشته ، شلاق محكمى نيز به دست گرفته ، با جمعى از پاسبانان به جلوى آنان رفتم . يكى از آنان سرش را هم تراشيده بود چنانكه بعدها هم فهميدم قمه زن بود و در جلوى صفها با جوش و خروش شاه حسين ، واحسين مى گفت و دستجات را رهبرى مى كرد. من آمدم جلوى او را گرفتم و گفتم ديوانه ها چه مى كنيد؟! اين وحشيگريها و ديوانه بازيها يعنى چه ؟! گفت : امروز عاشورا، و مصادف با روزى است كه پسر دختر پيغمبر ما را با لب تشنه در كربلا كشته اند. ما هم روز شهادت او را گرامى مى داريم و عزادارى مى كنيم . گفتم : آقاى شما چند سال است كشته شده ؟ گفت بيش از هزار سال است !
گفتم : ديگر او مرده ، براى او اين كارها چه فايده دارد و او چه مى داند شما به خودتان كتك مى زديد؟! او در جواب گفت : ما اعتقاد داريم كه پيشوايان ما، بعد از مردن هم ، چنان آگاهند كه در زنده بودنشان بودند، و مرده و زنده آنان يكى است ! گفتم : اگر چنين است چرا آنان را به امدادتان فرا نمى خوانيد كه بيايند شما را از شما را از تبعيد و يا حداقل از دست من نجات بدهند؟!
او در جواب گفت : ما آقايمان را براى مثل تو ساباخلاره يعنى سگها فرا نمى خوانيم ! من عصبانى شدم و با شلاق آنچنان به زدن وى پرداختم كه پوست سر و صورتش كنده مى شد و به شلاق مى چسبيد! من او را مى زدم و او بدون اينكه گريه كند مى گفت : يا اباالفضل ! (در اين اثنا اشك چشمان ناقل داستان ، سرازير شد ) و من هر شلاقى كه مى زدم ، او همچنان مى گفت : يا اباالفضل ! يكمرتبه ديدم از پشت سر كشيده محكم بر من زده شد. اين سيلى آنچنان در من اثر كرد كه دنيا در چشمان من تاريك شد و خيال كردم دنيا بر سر من فرود آمد.
ناقل داستان باز گريه مى كرد و مى گفت : اين سيلى را بظاهر دائيم ، كه پدرخانمم بود، زد ولى در معنا اين سيلى را اباالفضل عليه السلام بر من زد.
به پشت سر نگاه كردم و ديدم دائيم بر من سيلى زده است . به من پرخاش كرد كه : چه مى كنى ، و چرا اين بيچاره را مى كشى ؟!
من به خانه برگشتم ، ولى خيلى ناراحت و گيج شده بودم و سيلى كارش را كرده بود. بارى ، وارد خانه شدم و بدون اينكه چيزى بخورم خوابيدم . در عالم خواب ، ديدم قيامت برپا شده و همه مردم ، از اولين و آخرين ، در يك صحرا جمع شده اند. مردم آنچنان به همديگر فشار مى آورند كه همه غرق عرق شده اند. گويى كه آفتاب روى سر مردم قرار دارد. گرما همه را بى طاقت كرده و زبانها از شدت تشنگى از دهانها بيرون آمده بود. همه به دنبال آب هستند و مردم به همديگر مى گويند: فقط، پيغمبر آخر زمان به مردم آب مى دهد. من هم با هر وضعى بود خود را كنار حوض رساندم ، ديدم كه حضرت على عليه السلام به فرمان پيغمبر صلى الله عليه وآله به مردم آب مى دهد. من هم عرض كردم : آقا، آقا، به من هم آب بدهيد! حضرت على عليه السلام فرمود: به تو آب بدهم كه امروز عزادار فرزندم ، حسين ، كتك زده اى ؟! گفتم : آقا، اشتباه كرده ام ، جبران مى كنم ، بفرماييد چه بگويم مسلمان شوم تا به من آب بدهيد.
من ، همچنان ناله و التماس مى كردم كه يكمرتبه ديدم همسرم مرا بيدار كرد و گفت : پاشو، آب آوردم ! گفتم : من تشنه نيستم . گفت : پس چرا از رئيس مسلمانها، با آن همه التماس ، آب مى خواستى ؟! براى اينكه او چيزى نفهمد، آب را از دستش گرفتم و تا برابر لبهايم آوردم ولى ديدم اين آب مثل آبهاى فاضلاب گنديده و بدبو است ! گفتم : اين چه آبى است براى من آوردى ؟! گفت : مگر چگونه است ؟! گفتم : بوى بد مى دهد، گنديده است . گفت : آب ايراد ندارد، تو مسلمان شده اى ، اينها را به بهانه مى آورى !
قانون مذهب ما اين بود كه اگر كسى از دين بيرون رود، بايد كشته شود. من فكر كردم اين زن را بكشم تا مرا لو ندهد. هفت تير را برداشتم بزنم كه فرار كرد و يكراست به خانه پدرش ‍ رفت و جريان خواب مرا براى پدرش بازگو كرد. چيزى نگذشت كه به خانه من ريختند و درجه هاى مرا كندند و مرا دست بسته به زندان بردند. من هم يگانه فرزند پدر و مادرم بودم .
من وارد زندان شدم ، منتظر عواقب كار خود بوده ، و از طرفى ممنوع الملاقات شده ام . در مدت توقف من در زندان ، پدر و مادرم تنها دو بار، از دور توانستند مرا ببينند. مادرم زار زار گريه مى كرد و من شك نداشتم كه مرا اعدام خواهند كرد، به دو جرم : يكى اينكه از دينم بيرون رفته ام ؛ و ديگرى آنكه قصد كشتن همسرم را، كه دختر مدعى العموم منطقه است ، داشته ام . ولى در زندان شب و روز گريه مى كنم و به پيامبر خدا و حضرت على و امام حسين و حضرت ابوالفضل عليهم السلام متوسل مى شوم و نجات خود را از آنان مى خواهم .
بيش از دو سه روز به محاكمه من باقى نمانده بود كه شب خواب ديدم يكى از آقايان (البته اين قسمت از ياد من نويسنده رفته ، و الا خود نا